مطالب این وبلاگ برای آرشیو خود من تهیه شده اما ترجیح دادم آن را برای عموم قابل دسترس کنم شاید شما دوست عزیز هم از این مطالب استفاده کنید.

Friday, February 26, 2010

لیوان چینی و گل سرخ

آلکساندرا مارین داستان زیر را نقل می کند:
استاد بزرگ و نگهبان مخصوص، اداره یک صومعه ذن را بین خود تقسیم کرده بودند. تا اینکه یک روز نگهبان مزبور مرد و خود استاد جانشین وب گردید.
ستاد بزرگ تمامی شاگردانش را گرد آورد تا از میان آنان کسی را انتخاب کند که افتخار کار کردن مستقیم با وی را داشته باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- من به طرح سوالی خواهم پرداخت و اولین کسی که بتواند این مشکل را حل کند، نگهبان مخصوص خواهد شد.
پس از پایان سخنرانی بسیار کوتاهش، یک نیمکت در وسط سالن قرار داد و برروی آن یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت گذاشت و یک گل سرخ در آن قرار داد تا زینت دهنده باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- این سوال معمای من است.
شاگردان معبد متحیر به این منظره نگاه می کردند، نقوش ظریف بر روی ظرف چینی و طراوت و زیبایی گل. چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چه بایستی کرد؟ این معما چه چیزی می تواند باشد؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردان از جای خود بلند شد و با عزم و جزم به سمت آن لیوان قذم برداشت، سپس آن را بر روی زمین پرتاب کرد تا نابود شود.
استاد بزرگ خطاب به آن دانش آموز گفت:
- شما نگهبان جدید هستید.
به این ترتیب آن شاگرد به سر جای خود بازگشت و ستاد توضیح داد:
- من خیلی واضح و مشخص عمل کردم. شما همگی در مقابل یک مشکل قرار داشتید. مهم نیست که چقدر زیبا و سحرآمیز باشد، یک مشکل بایستی از بین برود. یک مشکل، یک مشکل است. می تواند یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت باشد، یک عشق زیبا باشد که دیگر باعث احساس جدیدی نمی شود، یک راهی که بایستی ترک کرده و رها شود اما در پیمودن آن اصرار می ورزیم، برای آنکه برای ما آرامش و آسودگی به همراه می آورد. فقط یک راه برای مواجه شدن با یک مشکل وجود دارد؛ حمله مستقیم به آن کردن. در این مواقع، نمی توان رحم و شفقت داشت و نبایستی از جانب و سمت جذابی که هر مشکلی معمولاً با خود به همراه دارد با آن روبرو شد.

No comments: