برای چه افرادی وجود دارند که از مشکلاتی پیچیده براحتی خارج می شوند، در حالیکه، دیگران در مواجه با مشکلات بسیار کوچکتری، در یک فنجان آب خفه می شده و می میرند؟
رامش با نقل داستان زیر پاسخ می دهد:
در روزگاران قدیم، مردی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت گذرانده بود. وقتی مرد، همه مردم از او به گونه ای حرف می زدند که انگار به آسمان ها رفته است. یک انسان خوب همانند وی فقط می تواند به بهشت رفته باشد. رفتن به بهشت برای مردی مثل او مطلب خیلی مهمی نبوده است و همینطور هم شد. وی به آنجا رفت.
در آن زمان ها، آسمان هنوز در یک برنامه کیفیت کامل گنجانده نشده بود. پذیرایی در حد بسیار خوبی انجام نمی شد، دوشیزه جوانی که او را پذیرا شد و تحویل گرفته بود، نگاهی سریع به لیست اسامی خود انداخت و چون اسم او را نیافت، وی را روانه جهنم کرد.
در جهنم نیز، هیچکس از او نه برگه عبوری خواست و مه دعوتنامه ای، هر کسی از راه می رسید، برای ورود به آنجا خود به خود دعوت شده بود. آن فرد وارد شد و همانجا باقی ماند.
چند روز بعد ابلیس خشمگین به کنار دروازه بهشت جهت کسب رضایت سن پدرو رفت:
- این کاری که شما انجام می دهید، تروریسم محض است.
پدرو نیز بدون آنکه دلیل آنهمه خشم و عصبانیت را بداند، از او ماجرا را پرسید و ابلیس که منقلب شده در پاسخ گفت:
- شما آن فرد را به جهنم فرستاده اید و او در حال تضعیف روحیه من می باشد. وی از وقتی که رسیده به سخنان افراد گوش فرا می دهد، در چشمانشان نگاه می کند و با ایشان به گفتگو می نشیند. حالا همه افراد و ساکنین جهنم با یکدیگر گفتگو می کنند و همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. جهنم جای چنین کارهایی نیست، لطفاً این شخص را از اینجا ببرید!
وقتی رامش به پایان داستان رسید، مهربانانه به من نگاهی انداخت و گفت:
- با آنچنان عشقی در قلبت رندگی کن که اگر احیاناً اشتباهاً به جهنم رفتی، خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
Friday, February 26, 2010
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment