- برای سعادت فرد و جامعه، مبارزه با تنبلی باید یک وظیفه ی همگانی باشد.
- آدمی هرچه بیشتر خود را راه برد، دیگران کمتر او را راه خواهند برد.
- وقتی به کاری مصمم شدی، دیگر درهای شک و تردید را از هر سو ببند.
- بشر موجودی ست که باید بر خود غلبه کند.
- بسیار سخن گفتن از خویش، بسا راهی برای پنهان داشتن خویش باشد.
- ما بازمانده ها و پس مانده های بشریت نیستیم. هنوز بسا چیزها می تواند از ما برآید که منش آدمی را دگرگون می سازد.
- تنها کسی تحول ایجاد می کند که بتواند احساس کند آنچه می بیند خوب نیست.
- آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است.
- بشر درنده ترین موجودی ست که در طبیعت وجود دارد.
- کسی که با هیولا ستیز می کند، باید مراقب باشد که خودش به یک هیولا تبدیل نشود.
- فریب ظاهر را مخورید، حتی صدیق ترین افراد نیز ممکن است خیانت کنند.
- فریب بهار را نخود، تابستان و پاییز و زمستانی هم هست.
- به هنگامی که انسان در گیر و دار کار ملال آور و بیش از اندازه پر مسئولیتی است، شاد ماندن هنر کوچکی نیست.
- به خویش متکبر مباش، مرغان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند.
- ما تنها برای خودمان متولد نمی شویم، تولد ما به همه ی کسانی که بعدها در زندگی ما ظاهر می شوند مربوط می شود.
- هر آنچه شکستم دهد و مرا درهم بکوبد، دست آخر قوی ترم می سازد.
- درد و رنجی که مرا می شکند، تراشی ست که به الماس می دهند.
- آن که پرنده نیست، نباید بر پرتگاه ها آشیان سازد.
Wednesday, April 21, 2010
گزیده گفتارهای نیچه
نجار پیر
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یکخانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید و نجار برای بازنشستگی پیش کارفرما آمد، کارفرما کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.»
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه را برای خودش می سازد، حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یکخانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید و نجار برای بازنشستگی پیش کارفرما آمد، کارفرما کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.»
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه را برای خودش می سازد، حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرندهٌ با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این عقاب است - سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل مرغ زندگی کردن و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرندهٌ با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این عقاب است - سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل مرغ زندگی کردن و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
Subscribe to:
Posts (Atom)