مطالب این وبلاگ برای آرشیو خود من تهیه شده اما ترجیح دادم آن را برای عموم قابل دسترس کنم شاید شما دوست عزیز هم از این مطالب استفاده کنید.

Wednesday, April 21, 2010

عقاب

مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرندهٌ با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این عقاب است - سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»

عقاب مثل مرغ زندگی کردن و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.

No comments: