کوه نوردي تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمي ديد.
همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قله که پايش ليز خورد و در حالي که سقوط مي کرد از کوه پرت شد و فقط لکه هاي سياه در مقابل چشمانش مي ديد.احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود گرفت و فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.
در لحظه ي سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند..(خدايا کمکم کن).
ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد:ازمن چه مي خواهي؟. . .اي خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داري که مي توانم تو را نجات دهم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داري طناب دور کمرت را پاره کن . . . [يک لحظه سکوت] . . .و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد. گروه نجات مي روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست ها يش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.
Sunday, December 13, 2009
ماشین نو
يکي از دوستانم به نام پل يک دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت کرده بود. شب عيد هنگامي که پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد که دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي کرد. پل نزديک ماشين که رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائيد تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است که برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين که ديناري بابت آن پرداخت کنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزويي مي خواهد بکند. او مي خواست آرزو کند. که اي کاش او هم يک همچو برادري داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي کاش من هم يک همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با يک انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني که از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش کنم که بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد که پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد که توي چه ماشين بزرگ و شيکي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي که دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت که پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر کوچک فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره کرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه که طبقه بالا برات تعريف کردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نکرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري که هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي که اشکهاي گوشه چشمش را پاک مي کرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
پل سرش را به علامت تائيد تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است که برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين که ديناري بابت آن پرداخت کنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي کاش..."
البته پل کاملاً واقف بود که پسر چه آرزويي مي خواهد بکند. او مي خواست آرزو کند. که اي کاش او هم يک همچو برادري داشت. اما آنچه که پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:
" اي کاش من هم يک همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه کرد و سپس با يک انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند که پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني که از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش کنم که بري به طرف خونه ما؟"
پل لبخند زد. او خوب فهميد که پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد که توي چه ماشين بزرگ و شيکي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي که دو تا پله داره، نگهداريد."
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت که پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر کوچک فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل کرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره کرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه که طبقه بالا برات تعريف کردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نکرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري که هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي که اشکهاي گوشه چشمش را پاک مي کرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، کنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
من دخترک را همان جا رها کردم!
دو راهب که مراحلي از سير و سلوک را گذرانده بودند و از دياري به ديار ديگر سفر ميکردند سر راه خود دختري را ديدند که در کنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت که از آن بگذرد.
وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.
در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."
وقتي راهبان نزديک رودخانه رسيدند دخترک از آنها تقاضاي کمک کرد. يکي از راهبان بلادرنگ دختر را برداشت و از رودخانه گذراند.
راهبان به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند.
در همين هنگام راهب دوم که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت: " دوست عزيز، ما راهبان نبايد به زنان نزديک شويم. تماس با آنها برخلاف عقايد و مقررات مکتب ماست. در صورتيکه تو دخترک را بغل کردي و از رودخانه عبور دادي.
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."
قضاوت
زن و مرد جواني به محله جديدي اسبابکشي کردند.
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايهاش درحال آويزان کردن رختهاي شسته است و گفت: لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالا بايد پودر لباسشويي بهتري بخرد.
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت.
هربار که زن همسايه لباسهاي شستهاش را براي خشک شدن آويزان ميکرد، زن جوان همان حرف را تکرار ميکرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباسهاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”ياد گرفته چطور لباس بشويد. ماندهام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده..”
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجرههايمان را تميز کردم!
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايهاش درحال آويزان کردن رختهاي شسته است و گفت: لباسها چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالا بايد پودر لباسشويي بهتري بخرد.
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت.
هربار که زن همسايه لباسهاي شستهاش را براي خشک شدن آويزان ميکرد، زن جوان همان حرف را تکرار ميکرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباسهاي تميز روي بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:”ياد گرفته چطور لباس بشويد. ماندهام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده..”
مرد پاسخ داد: من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجرههايمان را تميز کردم!
نقشه جهان
پدر داشت روزنامه مي خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پيش پدرش رفت و گفت : پدر بيا بازي کنيم پدر که بي حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنيا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن .
پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد .
پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم.
پسر هم رفت و بعد از مدتي عکس را به پدرش داد .
پدر ديد پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسيد که نقشه جهان رو از کجا ياد گرفتي؟
پسر گفت : من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم.
مشکل شنوایی
مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!.
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چي داريم؟» جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چي داريم؟» و همسرش گفت:
«مگه کري؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!.
سرباز معلول
داستان درباره سربازي است که پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از اين که به خانه برسد، از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.»
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.»
پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند.»
پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم که اين مشکل براي دوست تو بوجود آمده است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند.»
پسر گفت:« نه، من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند.»
آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش کني.»
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.
چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشکي قانوني مراجعه کردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد. پسر آنها يک دست و پا داشت!
سرباز قبل از اين که به خانه برسد، از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.»
پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.»
پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند.»
پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم که اين مشکل براي دوست تو بوجود آمده است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند.»
پسر گفت:« نه، من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند.»
آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش کني.»
در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.
چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشکي قانوني مراجعه کردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد. پسر آنها يک دست و پا داشت!
Saturday, December 12, 2009
سوگندنامه مهندسی
من با آگاهي کامل از نقش و تاثير مهندسي در سازندگي و توسعه جهان، رفاه و آسايش انسان و حفظ جهان هستي از آلودگيهاي زيستمحيطي، اينک که به عنوان يک مهندس خدمت خود را آغاز ميکنم به پروردگار آفريننده جهان و انسان سوگند ياد ميکنم:
- همواره در تمام زندگي شغلي، حرفهاي و اجتماعي خود بدين سوگند وفادار بمانم.
- به انسان به عنوان شگفتانگيزترين پديده آفرينش بينديشم و به هيچ کاري که به انسان و انسانيت آسيب رساند، مبادرت نورزم.
- سرمايههاي هستي چون ماده، انرژي محيط زيست و نيروي کار را سرمايههاي تمام بشر بدانم و در حفظ، کاربرد درست و بهسازي آنها اهتمام ورزم.
- دانش و دانش مهندسي را ميراث گذشتگان و سرمايه آيندگان بدانم و کوشش کنم تا دانش خود را بروز نگه دارم و در حد توان به گنجينه دانش بشري بيافزايم.
- ايران زادگاه من است که در آن زاده و پرورده شدهام، کوشش کنم که دِين خود را به سرزمينم، مردمانم، نياکانم و آيندگان ادا نمايم.
- دانشگاه، زادگاه علمي و فني من است و در حد توان به دانشگاه و به آنان که پس از من در اين مکان مقدس بالنده ميشوند، خدمت کنم.
- در تمام کوششهاي مهندسي خود از آخرين يافتههاي علمي و فني من است و در حد توان به دانشگاه و به آنان که پس از من در اين مکان مقدس بالنده ميشوند، خدمت کنم.
- در تمام کوششهاي مهندسي خود از آخرين يافتههاي علمي و فني آگاه شوم و آنها را با ابتکار، خلاقيت و نوآوري در طراحي، برنامهريزي و اجرا به کار بندم.
- کوشش کنم در کار و جامعه خود محيطي از دوستي، صداقت، صفاي خدمت و يگانگي به سوي هدفهاي برنامهاي و انساني ايجاد کنم و ارزش انساني خود را نيز در آن بپرورم.
- تقسيم کار گروهي و سازماني و قانون را مظاهر اصلي تمدن بدانم، به قانون احترام بگذارم، کار گروهي را تشويق کنم و حق همگان را در سازندگي و ايجاد به رسميت بشناسم.
- از تکبر و نخوت دوري جويم و غرورم را با سپاسگزاري، فروتني آگاهانه، سلامت اخلاقي، انتقادپذيري و اهتمام شغلي همراه سازم.
ماهیگیر و تاجر آمریکایی
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهیگیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانوادهام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنی؟
ماهیگیر: تا دیر وقت میخوابم. یه کم ماهیگیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع میکنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی.
اون وقت میتونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری.
ماهیگیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهیها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتریها میدی و برای خودت کار و بار درست میکنی، بعدش کارخونه راه میاندازی و به تولیداتش نظارت میکنی و ... این دهکده کوچک رو هم ترک میکنی و میروی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال.
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا میفروشی، این کار میلیونها دلار برات فایده داره.
ماهیگیر: میلیونها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته میشی، میری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که میتونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیریکنی، با بچههات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهیگیر: مدت خیلی کم.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانوادهام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار میکنی؟
ماهیگیر: تا دیر وقت میخوابم. یه کم ماهیگیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع میکنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و میتونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهیگیری کنی.
اون وقت میتونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه میکنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهیگیری داری.
ماهیگیر: خوب بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهیها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتریها میدی و برای خودت کار و بار درست میکنی، بعدش کارخونه راه میاندازی و به تولیداتش نظارت میکنی و ... این دهکده کوچک رو هم ترک میکنی و میروی مکزیکو سیتی، بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...
ماهیگیر: این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال.
ماهیگیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا میفروشی، این کار میلیونها دلار برات فایده داره.
ماهیگیر: میلیونها دلار، خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت باز نشسته میشی، میری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که میتونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیریکنی، با بچههات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
پسرک و بستنی شکلاتی
روزی پسر ١٠ سالهاى وارد بستنی فروشی هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. سپس خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت:
براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. سپس خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود!
داستان پیرمرد
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سروصداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1 دلار به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 10 سنت بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد
روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 1 دلار به هر کدام از شما می دهم که بیائید اینجا و همین کارها را بکنید.»
بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی 10 سنت بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟
بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط 100 تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کورخوندی. ما نیستیم.» و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد
پادشاهي که خوشبخت نبود
در روزگار قديم، پادشاهي زندگي مي کرد که در سرزمين خود همه چيز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چيزي که نداشت خوشبختي بود و با اين که پادشاه کشور بزرگي بود به هيچ وجه احساس خوشبختي نمي کرد.
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:«چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: «قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!!»
پادشاه يکي از روزها تصميم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پايتخت بفرستد تا آدم خوشبختي را بيابند و با پرداخت پول، پيراهنش را براي پادشاه بياورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختي کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسي که رسيدند، از او پرسيدند:« آيا تو احساس خوشبختي مي کني؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هيچ احساس خوشبختي نمي کرد.
نزديک غروب وقتي مأموران به کاخ بر مي گشتند، پيرمرد هيزم شکني را ديدند که داشت غروب آفتاب را تماشا مي کرد و لبخند مي زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پيرمرد، تو که لبخند مي زني، آيا آدم خوشبختي هستي؟»
پيرمرد با هيجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختي هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بيا تا تو را به کاخ پادشاه ببريم.»
پيرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتي به کاخ رسيدند، پيرمرد بيرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برايش بازگو کردند.
پادشاه از اين که بالاخره آدم خوشبختي پيدا شده تا او بتواند پيراهنش را بپوشد، بسيار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:«چرا معطل هستيد؟ زود برويد و پيراهن آن پيرمرد را بياوريد تا برتن کنم.»
مأموران قدري سکوت کردند و بعد گفتند: «قربان، آخر اين پيرمرد هيزم شکن آن قدر فقير است که پيراهني برتن ندارد!!»
سيگار و دعا
در بازگشت از کليسا، جک از دوستش ماکس مي پرسد: «فکر مي کني آيا مي شود هنگام دعا کردن سيگار کشيد؟»
ماکس جواب مي دهد: «چرا از کشيش نمي پرسي؟»
جک نزد کشيش مي رود و مي پرسد: «جناب کشيش، مي توانم وقتي در حال دعا کردن هستم، سيگار بکشم.»
کشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جک نتيجه را براي دوستش ماکس بازگو مي کند.
ماکس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردي. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار کشيدنم مي توانم دعا کنم ؟»
کشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناً، پسرم. مطمئناً.»
ماکس جواب مي دهد: «چرا از کشيش نمي پرسي؟»
جک نزد کشيش مي رود و مي پرسد: «جناب کشيش، مي توانم وقتي در حال دعا کردن هستم، سيگار بکشم.»
کشيش پاسخ مي دهد: «نه، پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است.»
جک نتيجه را براي دوستش ماکس بازگو مي کند.
ماکس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردي. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشيش مي رود و مي پرسد: «آيا وقتي در حال سيگار کشيدنم مي توانم دعا کنم ؟»
کشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد: «مطمئناً، پسرم. مطمئناً.»
راز ثروتمند شدن يک زن!
يک روز خانم مسني با يک کيف پر از پول به يکي از شعب بزرگترين بانک کانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح کرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانک را ملاقات کند و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي که سپرده گذاري کرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانک براي آن خانم ترتيب داده شد.
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است .
زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مرکزي بانک رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکي پيرزن رسيد و مدير عامل با کنجکاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است .
زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام که همانا شرط بندي است ، پس انداز کرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي که اين کار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم داريد !
مرد مدير عامل که اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وکيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي کنيم و سپس ببينيم چه کسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي که ظاهراً وکيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست کرد که در صورت امکان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل که مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به کجا ختم مي شود ، با لبخندي که بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل کرد .
وکيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل که پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم که کاري خواهم کرد تا مدير عامل بزرگترين بانک کانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون کند !
اندیشه های مدیریت
- وقتی تغییر دادن دیگران غیر ممکن است باید خودتان را تغییر دهید.
- برندگان به تدریج رو به رفتارها و کارهایی می آورند که بازندگان از آن خوششان نمی آید.
- انسان از اتفاقی که افتاده آنقدر صدمه نمی بیند که از عقیده خود نسبت به آنچه پیش آمده.
- دیگران چیزها را همانطور که هستند می بینند و می پرسند چرا؟ من چیزها را آنطور که نیستند می بینم و می پرسم چرا که نه؟
- نگویید به اندازه کافی وقت ندارید. شما دقیقاً همان مقدار ساعتی را که هر روز در اختیار مادر ترزا، توماس جفرسون، لئوناردو داوینچی، البرت انیشتن و ... بوده، در اختیار دارید.
اندیشه های مدیریت
- از اشتباهات درس بگیرید، غصه نخورید.
- کارهای سخت و غیر دلخواه را به تعویق نیاندازید، آنها را هرچه سریعتر انجام دهید و بعد احساس راحتی بیشتری خواهید کرد.
- طوری رفتار کنید که نشان دهد نتوانستن غیر ممکن است.
- موفقیت نقطه مقابل شکست نیست، شاید دونده ای آخر از همه به خط پایان برسد، ولی اگر رکورد خود را بهبود بخشیده باشد، موفق است.
- اگر دچار هیچ اشتباهی نمی شوید، به این مفهوم است که هنوز بطور 100 درصد تلاش و سعی خود را نکرده اید.
اندیشه های مدیریت
- نیازی وجود ندارد که شما چرخ را اختراع کنید، از همان نقطه ای که دیگران رها کرده اند، آغاز کنید.
- بسیار مشکل خواهد بود که شما بخواهید همانند اوج گرفتن با عقاب ها عمل کنید، وقتی با بوقلمون ها سرو کار دارید.
- کاری را که از آن می ترسید، انجام دهید سپس ترس ناپدید می شود.
- همه اشتباه می کنند ولی احمق آن را تکرار می کند.
- دو دلی گران تمام می شود، خیلی هم گران.
اندیشه های مدیریت
- اواین کمپانی اتومبیل "هنری فورد" ورشکسته، دو سال بعد دومین کمپانی او هم به سرنوشت اولی دچار شد، ولی کمپانی سوم او موفق شد.
- تا زمانیکه شما را مجبور به فکر کردن نکنند، شما فکراً تنبل خواهید شد و هیچ گاه نیروی بالقوه خود را به کار نخواهید انداخت.
- ناپلئون سحرخیز بود، اگر یک ساعت از خواب خود در هر روز کم کنید، پنج سال به عمر کاری شما اضافه خواهد شد.
- هیچ راهی وجود ندارد که وقتی شما تصمیمی می گیرید، همه از آن راضی باشند.
- بزرگترین آتش سوزیهای جهان، به موقع و با یک لیوان آب قابل خاموش شدن بوده اند
اندیشه های مدیریت
- تا زمانیکه شما هر روز صبح پس از بیداری، کاری برای انجام نداشته باشید، هیچ برخورد و رویارویی هم با زندگی نخواهید داشت.
- نود درصد تصمیمات را می توان با توجه به تجربیات گذشته سریعاً اتخاذ کرد و فقط ده درصد نیاز به تجزیه و تحلیل دقیق و کامل دارد.
- از اردک یاد بگیرید. آرام و خونسرد باشید، اما پا بزنید و پیش بروید.
- هر احمقی می تواند عیب جویی، محکوم و شکایت کند، که معمولاً هم این کار را می کند.
- یا راهی پیدا می کنم و یا یکی درست می کنم.
اندیشه های مدیریت
- یکی از همین روزها فایده ای ندارد، همین امروز شروع کار بزرگ است.
- لنگرگاه مکانی امن برای کشتی ها است، اما این بدان معنی نیست که برای این مقصود ساخته شده اند.
- وقتی عاقل عصبانی می شود، عقل خود را از دست می دهد.
- در باطن یک شیر باشید ولی تدبیر روباه را هم فراموش نکنید.
- حتی اگر شما در جای مناسبی هم قرار گرفته باشید، اگر در همان جا متوقف شوید دیگر روی پیشرفت را نخواهید دید
اندیشه های مدیریت
- فکر کنید، تصمیم بگیرید و سپس به آنچه فکر کرده اید، عمل کنید.
- یاد بگیرید که "نه" بگویید.
- مشکل ما جهل نیست بلکه تنبلی است.
- آنها که گذشته را به خاطر نمی آورند، محکوم به تکرار آن هستند.
- اگر شما قصد جمع آوری عسل دارید، آسیبی به کندو وارد نسازید.
اندیشه های مدیریت
- آن کاری را که فکر می کنید درست است انجام دهید و درست بودن آن را باور داشته باشید.
- تا زمانیکه استفاده درست از اسلحه خود را یاد نگرفته اید، هرگز آن را نشان ندهید.
- همیشه به خود بگویید: تفاوت بین موفقیت و عدم موفقیت من هستم.
- منتظر شرایط فوق العاده نباشید، سعس کنید از همین شرایط عادی استفاده کنید.
- آنهایی که بر سر مسائل کوچک و کم اهمیت خود را درگیر می کنند فقط ناتوانی خود را برای کارهای اصلی و بزرگ نشان می دهند.
اندیشه های مدیریت
- در آغاز کارتان آنچه می آموزید از آنچه به دست می آورید (پول و ...) مهمتر است.
- اگر نمی توانید درست صحبت کنید، بهتر است سکوت را تجربه کنید.
- معمولاً افرادی که عجله می کنند، دقایق را به دست می آورند در حالیکه ساعتهای را از دست می دهند.
- تصمیم را بگیرید. اگر درست بود که هیچ، اما اگر اشتباه بود، شما بزودی متوجه می شوید.
- با ناملایمات، مستقیم در چشم نگاه کنید. آنگاه اندازه آن کوچک خواهد شد. با اطمینان با آن روبروی شوید بخاطر آنکه فقط زمانیکه شما وارد جنگ بشوید مدال می گیرید. و آیا لذت پیروزی پس از یک جنگ سخت بیش از نوع آسان آن نیست؟.
نقطه ضعف خود را شناسایی کنید و همین الان اقدام کنید.
بخش ضعیف می تواند برای تمامی زنجیر ایجاد مشکل کند. از اینجا خود را بررسی کنید. ببینید آیا ضعف یا نقص خاصی دارید که می تواند به اهداف و سازمان شما صدمه بزند، اگر شما نقظه ضعف را یافتید، روی آن متمرکز شوید. نقطه ضعف را برطرف کنید و گام بلندی را با اطمینان و محکم بردارید.
Thursday, December 10, 2009
اندیشه های مدیریت
- فکر کنید... باید راه بهتری وجود داشته باشید
- اقدام کنید.
- آینده، الان است.
- در تنظیم اولویت ها شهامت داشته باشید.
- راه درستی برای انجام دادن کار غلط وجود ندارد.
نقطه ضعف
نقطه ضعف خود را شناسایی کنید، و همین الان اقدام کنید.
بخش ضعیف می تواند برای تمامی زنجیر ایجاد مشکل کند. از این جا خود را بررسی کنید. ببینید آیا شما ضعف یا نقص خاصی دارید که می تواند به اهداف و سازمان شما صدمه بزند، اگر شما نقطه ضعف را یافتید، روی آن متمرکز شوید. نقطه ضعف را برطرف کنید و گام بلندی را با اطمینان و محکم به جلو بردارید.
بخش ضعیف می تواند برای تمامی زنجیر ایجاد مشکل کند. از این جا خود را بررسی کنید. ببینید آیا شما ضعف یا نقص خاصی دارید که می تواند به اهداف و سازمان شما صدمه بزند، اگر شما نقطه ضعف را یافتید، روی آن متمرکز شوید. نقطه ضعف را برطرف کنید و گام بلندی را با اطمینان و محکم به جلو بردارید.
Wednesday, December 9, 2009
خوشحالم كه به الزيدي توهين شد

منتظر الزیدی، خبرنگار عراقی که سال گذشته در کنفرانس خبری در بغداد به سمت جرج بوش رییسجمهور وقت ايالاتمتحده کفش خود را پرتاب کرده بود، اخيرا در یک کنفرانس خبری که در پاریس برگزار شد، توسط یک روزنامهنگار عراقی ساکن فرانسه به همان شکل مورد حمله قرار گرفت.
پرتاب كفش يه سوي بالاترين مقام يك كشور (هرچند مهره اصلي تجاوز به خاك عراق و كشتار مردم آن باشد) حركتي زشت و به دور از ادب و شعور و فهم و فرهنگ بود. كسي كه خبرنگار است، بايد با ذهن و تخصص خود حرفش را بزند. آن روز، حركت «الزيدي» كاملا عصرحجري بود و شأن و مقام خبرنگار را خدشهدار كرد.
حضور نيروهاي آمريكايي در عراق و افغانستان را تأييد نميكنم، اما خوشحالم كه الزيدي مزه حركت زشت و بچهگانه خود را چشيد.
سرباز مسلح آمريكايي با شورت
تک تیر انداز
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظهای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: «منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: «یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد: «حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظهای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد: «کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت: «من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
شعارهای انحرافی!
گفتند: شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» انحرافی است؛این شعارها پیشنهاد میشود:
- میرحسین عمروعاص، جونم واسه کاراکاس!
- خلیج فارس عرب، تثبیت باید گردد.
- برادر روسیم! دریای پهن خزر! حق مسلم توست!
- هم غزه هم لبنان، ایران چیه بابا جان؟
دادگاهی لر
لره را بردن دادگاه قاضی مدام میگفت طبق ماده فلان به زندان طبق ماده فلان به شلاق و ماده فلان شما را به جریمه محکوم میکند لره پرسید بین این همه ماده یه نره نیست به نفع من حکم کنه؟؟
معما
به ترکه ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته؟! يارو هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ ترکه میگه ميگه بخاري! يارو ميگه: بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه اما تابستونا چه جوري بالاي درخته؟ ترکه ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي درخت!
مسابقه بیست سوالی
تركه ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، تركه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. تركه ميگه: پس حتماٌ برج ايفله!
معلم ریاضی
خانم معلمه سر كلاس از يه بچه تخسه مي پرسه: اگه سه تا گنجشك سر يه شاخه درخت نشسته باشن، بعد ما يكيشون رو با تير بزنيم، چند تا گنجشك رو درخت ميمونه؟ بچهه ميگه: هيچي! معلمه ميگه: نخير دو تا ميمونه. بچهه ميگه: خوب اون دو تا هم از صداي تير فرار ميكنن ديگه. معلمه يكم فكر ميكنه، ميگه: جوابت درست نبود ولي از طرز فكرت خوشم اومد! بعد شاگرده ميگه: خانم حالا ما يه سوال بپرسيم؟! معلمه ميگه : بپرس. پسره ميگه: اگه سه تا خانم تو خيابون بستني بخورن، اولي گاز بزنه، دومي ليس بزنه و سومي ميك بزنه، كدومشون ازدواج كرده؟! معلمه يكم فكر ميكنه، ميگه: خوب معلومه، سومي! بچهه ميگه: نه...جوابتون درست نبود. اوني كه حلقه دستشه ازدواج كرده، ولي از طرز فكرت خوشم اومد
پيتزا فروشي
يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه. به نام ...؟ يارو ميگه: آخ آخ. ببخشيد. به نام خدا، يه پيتزا مي خواستم.
مردونه
يه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده ميگه:مردونه؟ يارو دست ميده ميگه: مردونه
انسان های سخت
در نبرد بین انسان های سخت و روزهای سخت،
این انسان های سخت هستند که میمانند، نه روزهای سخت
شکسپیر
این انسان های سخت هستند که میمانند، نه روزهای سخت
شکسپیر
آموزش زبان ترکی در ۳ دقیقه
- هرگاه حرف ب ساکن قبل از ر بیاید جای آنها عوض می شود:
مثال: کبریت > کربیت - تبریز > تربیز - حرف گ در اول کلمه ق و در سایر موقعیتها ج ادا میشود:
مثال: گازوئیل > قازوئیل - تگرگ > تجرج - کامپیوتر > قامپیوتیر - گاه حرف ه در آخر کلمه به ی و در برخی انواع گویش به صدای او تبدیل میشود:
مثال:
گوجه فرنگی > قوجی فرنجی (یا همان گیرمیز بادمجان)
ماهی تابه > مایتابو - صدای ق به صدای گ و حرف گ در اول کلمه با صدای ق ادا می شود. در برخی موارد ق حذف میشود:
مثال:
قند > گند - گلابی > قلابی - آقای رئیس > آی رئیس - گاه حرف ی بعد از حرف با صدای کسره با صدای و تلفظ میشود:
مدیر > مدور - بعد از حروفی که در کلمه با صدای کسره ادا میشوند یک ی اضافه میشود:
مثال:
مثال > میثال - ابتدا > ایبتیدا - چراغ > چیراگ - حرف ک هیچگاه با صدای ک ادا نشده و بسته به موقعیت حرف در کلمه، موقعیت کلمه در جمله، نوع وضع عصبی گوینده، محل تولد گوینده، وضع آب و هوا و … با صدای ش خ چ ق ادا شده و گاه اصلا ادا نمی شود:
مثال: من به تک تک سوالات شما پاسخ خواهم داد > من بی تشتچ سوالات شما پاسخ خواهم داد.
مرتیکه کثافت درست رانندگی کن > مرتیچه چثافت درست رانندجی قن
سلام آقای دکتر > سلام آی دتر - زبان بیسیک > زبان بیسیخ
چکار می کنی؟ > چخار موقونو ؟ - معمولا افعال در حالت اول شخص به صورت دوم شخص بیان میشوند.
من با شما نبودم > من به شما نبودی ! - ضمیر ملکی متصل دوم شخص به صورت سوم شخص بیان میشود:
حالت خوبه ؟ > حالش خوبی ؟
سخترین روزهای زندگی
از ترکه پرسیدند: سخت ترین روزهای زندگیت کی بوده؟
میگه: چهار روز اول عروسیم! میگن: چرا؟
میگه: چون خجالت میکشیدم باد صدادار ول کنم.
میگه: چهار روز اول عروسیم! میگن: چرا؟
میگه: چون خجالت میکشیدم باد صدادار ول کنم.
نیروی دریایی
نیروی انتظامی میریزه خونه مش قاسم، مش قاسم هم با منقل میپره تو استخر و داد میزنه:
از اینجا به بعدش به شما ربطی نداره، به نیروی دریایی ربط داره.
از اینجا به بعدش به شما ربطی نداره، به نیروی دریایی ربط داره.
واجبی
به غضنفر میگن: واجبی چیست؟
میگه: پودریست باستانی که در حداکثر ۵ دقیقه میرزا کوچک خان جنگلی را به دکتر الهی قمشه ای تبدیل می کند.
میگه: پودریست باستانی که در حداکثر ۵ دقیقه میرزا کوچک خان جنگلی را به دکتر الهی قمشه ای تبدیل می کند.
آژانس
ترکه به البرادعی رئیس آژانس انرژی هسته ای میگه: تو واقعا دکتر هستی؟ اونم با افتخار میگه: بله من دکتر هستم. ترکه میگه: خوب بدبخت پس چرا تو آژانس کار میکنی؟
دوره های آموزشی مردان
موضوع دوره: رسيدن به سطح هوشی يک خانم (کامل شدن)
هدفهای آموزشی: کلاسهای آمادگی دايم برای مردان تا عضوی از بدنشان به نام مغز را فعال کنند.
برنامه: 4 واحد اجباری
واحد 1 : کلاسهای اجباری
واحد 2 : زندگی مشترک
واحد 3 : تفریح و سرگرمی
واحد 4 : کلاس آشپزی
سطح 1 (مقدماتی): وسايل خانه:
ON : روشن کردن دستگاه
OFF: خاموش کردن دستگاه
سطح 2 ( پيشرفته): درست کردن اولين سوپ آماده بدون سوزاندن آن.
(تمرين عملی: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانيد.)
سطح 3 ( تخصصی): درست کردن چای بدون فراموش کردن آب و چای، و دم کردن آن داخل قوری و نه کتری.
سطح 4 (عالی): تعارف کردن چای بدون اين که نصف آن در نلبکی بريزد.
مهلت ثبت نام: هر چي زودتر بهتر
هدفهای آموزشی: کلاسهای آمادگی دايم برای مردان تا عضوی از بدنشان به نام مغز را فعال کنند.
برنامه: 4 واحد اجباری
واحد 1 : کلاسهای اجباری
- بياموزیم چگونه بدون مادرمان زندگی کنيم (2000 ساعت)
- زن من مادر من نيست. (350 ساعت)
- می فهمم که فوتبال تنها ورزش دنیا نيست و رونالدو يک ابله است. (500 ساعت)
- زن من پرستار من نيست.(1000 ساعت)
- زن من کلفَت من نيست. (واحد تکمیلی)
واحد 2 : زندگی مشترک
- من ديگر به دوره های دوستانه ی زنم دوره ی احمقها نمی گويم.(500 ساعت)
- ترک اعتياد به بازی کردن با کنترل از راه دور تلويزيون.(550 ساعت)
- من ديگر سر پا ادرار نمی کنم. من پيشرفت کردم و تکبر را کنار گذاشتم....( تمرين عملی همراه با نوار ويديو 100 ساعت)
- چگونگی انتقال لباسهای کثيف به سبدشان بدون پخش و پلا کردن آنها. (500 ساعت)
- چگونگی بهبود يافتن از سرماخوردگی بدون از دست دادن اميد به زندگی. (200 ساعت)
- چگونگی به تنهايي لباس پوشيدن، به تنهايي لباس انتخاب کردن و دانستن محل کمد لباسها.
واحد 3 : تفریح و سرگرمی
- اتو کشی در دو مرحله:
الف) يک پيراهن در کمتر از 2 ساعت
ب ) تکرار با ديگر لباسها ( تمرين عملی) - تميز کردن خانه... فعاليتی مطلوب و دلپذير.
- فراموش نکردن بيرون بردن زباله ها.
- به خاطر سپردن معنای جاروبرقی: وسيله ای برای تميز کردن خانه که گرد و خاک و آشغالها را جمع می کند.( برای استفاده ی بهتر به بخش 1 واحد 4 توجه کنيد.)
- چگونگی استفاده از دستمال گردگيری.
- جمع کردن خرابکاريها بعد از انجام تعميرات در خانه.
- بياموزيم معادل زنانه ی "نشستن جلوی تلويزيون"؛ "ايستادن کنار اجاق گاز" نيست.
واحد 4 : کلاس آشپزی
سطح 1 (مقدماتی): وسايل خانه:
ON : روشن کردن دستگاه
OFF: خاموش کردن دستگاه
سطح 2 ( پيشرفته): درست کردن اولين سوپ آماده بدون سوزاندن آن.
(تمرين عملی: قبل از اضافه کردن مواد، آب را بجوشانيد.)
سطح 3 ( تخصصی): درست کردن چای بدون فراموش کردن آب و چای، و دم کردن آن داخل قوری و نه کتری.
سطح 4 (عالی): تعارف کردن چای بدون اين که نصف آن در نلبکی بريزد.
مهلت ثبت نام: هر چي زودتر بهتر
فروشگاه شوهر!
یک فروشگاه که شوهر می فروشد در نیویورک باز شده، جائیکه زنان می توانند برای انتخاب یک شوهر آنجا برود.
مابین دستورالعمل های در وروی توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.
(شما می توانید فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)
6 طبقه در این فروشگاه وجود دارد که در هر طبقه مردانی با ویژگیهای خاص برای انتخاب وجود دارند، هر چه خریدار بالاتر می رود ویزگیها افزایش می یابند.
اما شرطی هست: شما می توانید یا مردی را از یک طبقه خاص انتخاب کنید یا رفتن به طبقه بالاتر را انتخاب کنید اما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از فروشگاه.
طبقه یک: این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
طبقه دو: این مردان شغل دارند و خدا و بچه هارو دوست دارند.
طبقه سه: این مردان شغل دارند و خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.
طبقه چهار: این مردان شغل دارند و خدا و بچه هارو دوست دارند، خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
هنوز او به طبقه پنج می رود و ویژگی های مردان آن طبقه را می خواند.
طبقه پنج: این مردان شغل دارند-و ا و بچه هارو دوست دارند-شیک هستند-در کار خانه کمک می کنند و رفتار های قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقه ششم رفت وشرایط رو خواند.
شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید... در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کند راضی کردن زنان غیر ممکن است
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ... لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نروید...روز خوبی داشته باشید.
مابین دستورالعمل های در وروی توضیحی در مورد عملکرد فروشگاه وجود دارد.
(شما می توانید فروشگاه را فقط یک بار ویزیت کنید)
6 طبقه در این فروشگاه وجود دارد که در هر طبقه مردانی با ویژگیهای خاص برای انتخاب وجود دارند، هر چه خریدار بالاتر می رود ویزگیها افزایش می یابند.
اما شرطی هست: شما می توانید یا مردی را از یک طبقه خاص انتخاب کنید یا رفتن به طبقه بالاتر را انتخاب کنید اما نمی توانید به طبقه پایین تر بر گردید مگر برای خروج از فروشگاه.
طبقه یک: این مردان شغل دارند و خدارو دوست دارند.
طبقه دو: این مردان شغل دارند و خدا و بچه هارو دوست دارند.
طبقه سه: این مردان شغل دارند و خدا و بچه هارو دوست دارند وخیلی خوش قیافه هستند.
طبقه چهار: این مردان شغل دارند و خدا و بچه هارو دوست دارند، خوش قیافه هستند و در کار خانه کمک می کنند.
هنوز او به طبقه پنج می رود و ویژگی های مردان آن طبقه را می خواند.
طبقه پنج: این مردان شغل دارند-و ا و بچه هارو دوست دارند-شیک هستند-در کار خانه کمک می کنند و رفتار های قوی رمانتیک دارند.
او خیلی فریفته شد اما به طبقه ششم رفت وشرایط رو خواند.
شما 4363012 مین بازدید کننده ی این طبقه هستید... در این طبقه هیچ مردی وجود ندارد و این طبقه فقط برای این ساخته شده که ثابت کند راضی کردن زنان غیر ممکن است
با تشکر از خرید شما از فروشگاه شوهر ... لطفا هنگام خروج مراقب باشید که زیاد از کوره در نروید...روز خوبی داشته باشید.
سوره یاهو
اي کساني که مخفيانه چت مي کنيد و لامپ آيدي خود را خاموش مي کنيد بدانيد که روزي رسوا خواهيد شد. آيه ي 165 سوره ياهو
4 تا سوال
4 تا سوأل هستش. باید اونها رو سریع جواب بدی. حق فکر کردن نداری، حالا بزار ببینیم، چقدر باهوش هستی.
آماده ای؟
سوأل اول:
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟
جواب: Nunu؟
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.
آماده ای؟
سوأل اول:
فرض کنید در یک مسابقه دوی سرعت شرکت کرده اید. شما از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟
پاسخ:
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.
سعی کن تو سوأل دوم گند نزنی.
برای پاسخ به سوأل دوم، باید زمان کمتری را نسبت به سوأل اول فکر کنی.
سوأل دوم:
اگر شما توی همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟
جواب:
اگر جواب شما این باشه که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. بگید ببینم شما چه طور می تونید از نفر آخر سبقت بگیرید؟؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون میخواهید سبقت بگیرید؟؟؟؟)
شما در این مورد خیلی خوب کار نمی کنید، نه؟
سوأل سوم:
ریاضیات فریبنده!!! این سوأل رو فقط ذهنی حل کنید. از قلم و کاغذ و ماشین حساب استفاده نکنید.
عدد 1000 رو فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با یک 1000 دیگه جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. با یک هزار دیگه جمع کنید. حالا 20 تا دیگه به حاصل جمع، اضافه کنید.
1000 تای دیگه جمع کنید و نهایتاً 10 تا دیگه به حاصل اضافه کنید. حاصل جمع بالا چنده؟
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است.
باور ندارید؟ با ماشین حساب حساب کنید.
مشخصتاً امروز روز شما نیست. شاید بتونید سوأل آخر رو جواب بدید. تمام سعی خودتون رو بکنید. آبروتون در خطره!!!
سوال آخر؟پدر ماری، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمی چیه؟
جواب: Nunu؟
نه! البته که نه. اسم دختر پنجم ماری هستش. یک بار دیگه سوأل رو بخونید.
بابا ایول، مارو باش رو دیوار کی داریم یادگاری می نویسیم. آبرومونو بردی که بابا.
ضدهوایی
یارو تو جبهه پشت ضد هوایی بوده میزنه یه هواپیما رو میندازه.
خلبانه با چتر نجات میپره بیرون، یارو میگه: بچه ها در رین صاحابش اومد!
خلبانه با چتر نجات میپره بیرون، یارو میگه: بچه ها در رین صاحابش اومد!
اسم ترکه
تو سفارت امريکا به ترکه ميگن اسمت چيه؟
ميگه "power God New Year" ميگن يعني چي؟ ميگه يعني قدرت الله نوروزي
ميگه "power God New Year" ميگن يعني چي؟ ميگه يعني قدرت الله نوروزي
اعلامیه سازمان تبليغات اسلامي آمريكا
سازمان تبليغات اسلامي آمريكا اعلام كرد:
جمعه ها مراسم نوحه خواني شهداي 11 سپتامبر برگزار مي شود.
مكان: مهديه واشنگتن با حضور مداح اهل حال: حاج مايكل جكسون و حاجيه جنيفر لوپز
هيئت رزمندگان غرب تگزاس
جمعه ها مراسم نوحه خواني شهداي 11 سپتامبر برگزار مي شود.
مكان: مهديه واشنگتن با حضور مداح اهل حال: حاج مايكل جكسون و حاجيه جنيفر لوپز
هيئت رزمندگان غرب تگزاس
آزمایش یک واکسن جدید!!
سازمان بهداشت جهانی برای آزمایش یک واکسن خطرناک و جدید احتیاج به یک داوطلب داشت. از میان مراجعین فقط سه نفر واجد شرایط اعلام شدند:
یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی
برای انتخاب نهایی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود.
مصاحبه گر از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟
او گفت من صد هزار دلار، این پول را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
مصاحبه گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی پرسید:
او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.
وقتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.
صد هزار برای خودم، صد هزار تا هم حق حساب شما، صد هزار تاش هم میدیم به این آلمانیه که واکسن رو روش امتحان کنیم!!!
یک آلمانی ،یک فرانسوی و یک ایرانی
برای انتخاب نهایی قرار شد با تک تک آنان مصاحبه شود.
مصاحبه گر از آلمانی پرسید: برای اینکار چقدر پول میخواهید؟
او گفت من صد هزار دلار، این پول را میدهم به زنم که اگر از این واکسن مردم یا فلج شدم، زنم بی پول نماند.
مصاحبه گر او را مرخص کرد و همین سوال را از فرانسوی پرسید:
او گفت من دویست هزار دلار میگیرم، صدهزار تا برای زنم و صد هزار تا برای معشوقه ام.
وقتی او هم رفت، ایرانی گفت من سیصد هزار دلار می خواهم.
صد هزار برای خودم، صد هزار تا هم حق حساب شما، صد هزار تاش هم میدیم به این آلمانیه که واکسن رو روش امتحان کنیم!!!
راه حل کشور ها برای پیدا کردن کلید گم شده خانه!!
فرانسه
در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را مي چرخانند و در را باز مي کنند. بعداً ماموران يک کليد يدکي درست مي کنند يا قفل را عوض مي کنند.
آمريکا
بلافاصله F.B.I تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادي از ايرانيان را اخراج مي کند و در بازوجويي اعضاي القاعده تعدادي بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانه هاي آنها پيدا مي کنند، اما کليدي پيدا نمي شود.
آلمان
حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.
بلژيک
ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامهاي به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامههايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.
انگلستان
در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
کلمبيا
رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
واتيکان
پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.
ايتاليا
گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.
افغانستان
با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده هم به قتل مي رسند.
عراق
چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جریان عمليات در هم باز مي شود و مي بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس
براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.
روسيه
يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.
ايران
ابتدا تعدادي از عوامل نفوذي را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير مي کنند، بعد حزب الله از خواهران مي خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روز روزنامه را تعطيل مي کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و براي يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار مي دهند، بعد معلوم مي شود که از هر کليدي چهار عدد يدکي در مجلس، رياست جمهوري، شواري نگهبان، ، قوه قضاييه وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شواري نگهبان مي برند و مي بينند هيچکدامشان در را باز نمي کنند. بعد با لگد در را باز مي کنند و مي بينند رييس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمي آمد.
در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را مي چرخانند و در را باز مي کنند. بعداً ماموران يک کليد يدکي درست مي کنند يا قفل را عوض مي کنند.
آمريکا
بلافاصله F.B.I تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادي از ايرانيان را اخراج مي کند و در بازوجويي اعضاي القاعده تعدادي بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانه هاي آنها پيدا مي کنند، اما کليدي پيدا نمي شود.
آلمان
حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.
بلژيک
ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامهاي به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامههايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.
انگلستان
در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.
کلمبيا
رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.
واتيکان
پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.
ايتاليا
گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.
افغانستان
با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده هم به قتل مي رسند.
عراق
چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جریان عمليات در هم باز مي شود و مي بينند صدام آنجا نيست.
سوئيس
براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.
روسيه
يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.
ايران
ابتدا تعدادي از عوامل نفوذي را که اتفاقا روزنامه نگار هستند دستگير مي کنند، بعد حزب الله از خواهران مي خواهد که مواظب حجابشان باشند، بعد چند روز روزنامه را تعطيل مي کنند، بعد کميسيون تحقيق تشکيل شده و براي يافتن کليد وزارت اطلاعات را در جريان قرار مي دهند، بعد معلوم مي شود که از هر کليدي چهار عدد يدکي در مجلس، رياست جمهوري، شواري نگهبان، ، قوه قضاييه وجود دارد، بعد کليدها را پس از استفسار از شواري نگهبان مي برند و مي بينند هيچکدامشان در را باز نمي کنند. بعد با لگد در را باز مي کنند و مي بينند رييس جمهور يک هفته در آنجا گير کرده بود و جيکش در نمي آمد.
سنگ تراش
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.
پسر چمن زن
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: "خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد: "کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت: "خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد." زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: "خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر… از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد: "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید: "خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن پاسخ داد: "کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد."
پسرک گفت: "خانم، من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد." زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: "خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: "پسر… از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت بدم"
پسر جوان جواب داد: "نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که برای این خانوم کار می کنه".
الکساندر فلمينگ
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند، فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد میزد و تلاش میکرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکهای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشرافزاده خود را پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «میخواهم جبران کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمیتوانم برای کاری که انجام دادهام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشرافزاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله میکنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکده پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سالها بعد، پسر همان اشرافزاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين!
داستان پدر و فرزند
مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت.
دم در پسر 5 ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا! شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدونم.
اگر باید بدونی بسیارخوب می گم: 20 دلار!
پسر کوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشه به من 10 دلار قرض بدهی؟
مرد عصبانی شد و گفت: من هر روز سخت کار می کنم الانم پولی برای خریدن اسباب بازی مزخرف ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کردم امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هام رو سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از اون زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دید پسرکوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو جواب داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
می تونم یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم.
دم در پسر 5 ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا! شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدونم.
اگر باید بدونی بسیارخوب می گم: 20 دلار!
پسر کوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشه به من 10 دلار قرض بدهی؟
مرد عصبانی شد و گفت: من هر روز سخت کار می کنم الانم پولی برای خریدن اسباب بازی مزخرف ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کردم امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هام رو سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از اون زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دید پسرکوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو جواب داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
می تونم یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم.
تست شخصیت شناسی
به این سوال ها پاسخ دهید تا شخصیت خود را هرچه بیشتر بشناسید:
پاسخ های خود را در ادامه مطلب بررسی کنید:
- در جنگل ، در حال قدم زدن با شخصی هستید، شخص همراه شما کیست؟
- باز هم در جنگل، قدم می زنید. حیوانی را می بینید.میتوانید بگویید چیست؟
- چه تعامل یا ارتباطی بین شما و آن حیوان ایجاد می شود؟
- به اعماق جنگل می روید.وارد محوطه ای بدون درخت می شوید و در مقابل خود، خانه رویایی و ایده آلی را که در ذهن داشتید می بینید آنرا توصیف کنید؟
- آیا دور خانه شما نرده یا توری وجود دارد؟
- وارد خانه می شوید. به اتاق ناهارخوری می روید و میز ناهار خوری را می بینید..توضیح دهید روی میز و دور و بر آن چه می بینید؟
- از در پشت خانه خارج می شوید. بر روی چمنها یک فنجان قرارگرفته است.جنس فنجان از چیست(سرامیک،شیشه،کاغذ،چینی و . . .)؟
- با فنجان چه می کنید؟
- در حاشیه و اطراف خانه قدم می زنید و خود را کنار آب می بینید، آبی که می بینید چه نوع است(دریا،اقیانوس،نهر،رودخانه،دریاچه و . . .)؟
- چگونه از روی آب می گذرید؟
پاسخ های خود را در ادامه مطلب بررسی کنید:
- همراهی که از او نام بردید، و با شما قدم می زند،مهم ترین فرد زندگی شماست.
- اندازه حیوانی که در جنگل می بینید، بیانگر حجم مشکلات شخصی شماست.
- ارتباطی که با حیوان برقرار میکنید و اعمالی که انجام می دهید نشان می دهند که به چه شیوه با مشکلات خود(مثبت یا منفی) برخورد خواهید کرد.
- اندازه خانه رویایی شما، تعیین کننده مقدار انگیزه و هدف شما در حل مشکلات و مسائل است.
- اگر هیچ نرده یا حصاری دور خانه رویایی خود در نظر نگرفته اید، نشان می دهید که شخصیت آزادی دارید و همیشه از مردم استقبال می کنید و به آنها خوشامد می گویید. به عکس، حضور نرده، نمایشگر شخصیت بسته و محدود شماست،شما ترجیح می دهید که افراد، سرزده به دیدن شما نیایند.
- اگرپاسخ شما،شامل خوراک،افراد و یا گلها نیست،از زندگی،کاملا ناراحت هستید.
- دوام و پایداری جنسیت فنجان انتخاب شده توسط شما،پایداری رابطه شما و شخص نامبرده در سوال اول را نشان می دهد.
- نحوه کار شما با فنجان، نشانگر طرز تفکر شما نسبت به شخص سوال اول است.
- اندازه و حجم آبی که می بینید،بیانگر عاطفه و احساسات شماست.
- میزان خیس شدن شما،هنگامی که از آب عبور می کنید، اهمیت ارتباطات و روابط عاطفی شما را نشان می دهد.
مدال المپیک
احمدی نژاد در پی نتیجه نگرفتن تیم المپیک ایران اعلام کرد: همه دنیا بدانند که ما نیازی به مدال المپیک آنها نداریم!!!
حموم زنونه
میدونید اگه یه مرد وارد حموم زنونه بشه چی میشه؟ زنا میکشنش ولی اگه یه زن وارد حموم مردونه بشه مردا همدیگرو میکشن!!
ثبت احوال
یه ترکه زنگ می زنه ثبت احوال، می گه ببخشید اونجا ثبت احواله؟ می گن بله.
میگه: من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید.
میگه: من امروز حالم خوبه، لطفا ثبتش کنید.
سحری خوردن
به یه ترکه میگن تو که روزه نمی گیری، چرا سحری می خوری؟!
میگه: نماز که نخونم...، روزه که نگیرم...، سحری هم نخورم؟! بابا مگه من کافرم؟!!!
میگه: نماز که نخونم...، روزه که نگیرم...، سحری هم نخورم؟! بابا مگه من کافرم؟!!!
بمب گذاری
دو تا لر داشتن تو یه ماشین بمب کار میذاشتن یکیشون به اون یکی میگه: اگه این بمب الان منفجر شه چی کار کنیم؟ اون یکی میگه: نگران نباش من یکی دیگه دارم.
توپ فوتبال
به یه ترکه یه توپه فوتبال نشون میدن میگن این چیه میگه اونقدرها هم كه دیگه خر نیستیم معلومه دیگه این زمین شطرنجه !
انتخاب اوباما
در پی انتخاب اوباما و داشتن سیاستهای نرم، هیئت دولت ایران جلسه اضطراری تشکیل داد و اعضاء، دسته جمعی سرود "سیا نرمه نرمه" سر دادند!
طلا خانوم
تركه زنش رو طلاق میده
همه بهش میگن: بابا، طلا خانوم كه زن خوبی بود چرا طلاقش دادی؟
تركه با عصبانیت میگه: غلط كرده. تازه فهمیدم كه چقدر عوضی بود. دیروز بازار بودم همه میگفتن طلا كشیده پائین!
همه بهش میگن: بابا، طلا خانوم كه زن خوبی بود چرا طلاقش دادی؟
تركه با عصبانیت میگه: غلط كرده. تازه فهمیدم كه چقدر عوضی بود. دیروز بازار بودم همه میگفتن طلا كشیده پائین!
Tuesday, December 8, 2009
چشمه آب
غضنفر و دوستش میرن هتل، غضنفر میره توالت فرنگی دومی میاد کتکش میزنه!!! میگن چرا میزنیش؟ میگه من دو روز از این چشمه آب می خورم این عوضی اومد دستشویی كرد توش!
سه آرزوی مردها
مردها سه تا آرزو دارن:
- اونقدر كه ماماناشون می گن خوش تیپ باشن!
- اونقدر كه بچه هاشون می گن پولدار باشن!
- و مهمتر از همه اینكه اونقدر كه زناشون شك دارن، زن و دوست دختر داشته باشن
روش دفع انگل در 4 روز
روش دفع انگل در 4 روز:
- 3 روز فقط چایی و بیسکویت میخوری
- روز چهارم فقط چایی میخوری در این موقع کرم میاد بیرون و میپرسه پس بیسکویت کو؟ میگیریش
نام خارجی
ترکه میره خارج، ازش می پرسن اسمت چیه؟
میگه: sun god between two water gold shit dear wife
شمس اله میاندوآبی زرگنده زنجانی!!!
میگه: sun god between two water gold shit dear wife
شمس اله میاندوآبی زرگنده زنجانی!!!
شامپو برای موهای خشک
یکی شامپو رو بدون آب میمالیده رو سرش میگن چرا بدون آب میگه اخه روش نوشته برای موهای خشک.
ازدواج 2 الگانس
یه بار 2تا الگانس با هم ازدواج میکنن, بچشون ژیان میشه. چون ازدواجشون فامیلی بوده!!!!
نامه ی یک پسر به پدرش!!!
پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یك پاكت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترین پیش داوری های ذهنی پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار كنم، چون می خواستم جلوی یك رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا كردم، او واقعاً معركه است، اما می دونستم كه تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالكوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینكه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یك تریلی توی جنگل داره و كُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یك رؤیای مشترك داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز كرد كه ماریجوانا واقعاً به كسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می كاریم، و برای تجارت با كمك آدمای دیگه ای كه توی مزرعه هستن، برای تمام كوكائینها و اكستازیهایی كه می خوایم. در ضمن، دعا می كنیم كه علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت كنم. یك روز، مطمئنم كه برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ كدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری كنم كه در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
پدر عزیزم،
با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار كنم، چون می خواستم جلوی یك رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا كردم، او واقعاً معركه است، اما می دونستم كه تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالكوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینكه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یك تریلی توی جنگل داره و كُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یك رؤیای مشترك داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز كرد كه ماریجوانا واقعاً به كسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می كاریم، و برای تجارت با كمك آدمای دیگه ای كه توی مزرعه هستن، برای تمام كوكائینها و اكستازیهایی كه می خوایم. در ضمن، دعا می كنیم كه علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا كنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت كنم. یك روز، مطمئنم كه برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ كدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط می خواستم بهت یادآوری كنم كه در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روی میزمه. دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن
Subscribe to:
Posts (Atom)



