- مثل یک شاهین مراقب اوضاع مالی ات باش.
- وقتی در اتومبیل کس دیگری هستی، هرگز از موسیقی ای که پخش می شود شکایت نکن.
- یادت باشد بهتر است در مورد قیمت سر آدم کلاه برود، تا در مورد کیفیت.
- بخاطر قدردانی کار نکن، ما در خور قدردانی کار کن.
- برای شرکتی کار کن که از تو انتظارات بالا داشته باشد.
- به دفعات به همسرت بگو چقدر زیبا شده است.
- هرگز در حضور فرزندت حرف ناخوشایندی به همسرت نزن.
- یک نفر هست که همیشه به عنوان سرمشقِ رفتار، دارد به تو نگاه می کند. نا امیدش نکن.
- به دنبال فرصتی که در هر بدبیاری وجود دارد بگرد.
- در سفرهای خارج از کشور، هرگز از سرزمین خودت انتقاد نکن.
- کنار هر تلفن یک یادداشت و قلم بگذارو
- با تعلل و مسامحه، مبارزه کن.
- حرفت قولت باشد.
- پروژه ات را پیش از مهلت تمام کن.
- بعد از رفت به رختخواب، تا صبح روز بعد غصۀ هیچ چیز را نخور.
- هرگز مبلغی را که برای خرید اتومبیل در نظر داریف به فروشندۀ اتومبیل نگو.
- وقتی میخواهی سن یا وزن بزرگسال را حدس بزنی، دست پایین بگیر.
- وقتی میخواهی حقوق کسی را حدس بزنی، دست بالا بگیر.
- هرگز از هدیه ای که گرفته ای انتقاد نکن.
- هرگز با کسی که امیدواردی روزی تغییر کند، ازدواج نکن.
- یادت باشد وقتی کسی می گوید: «به من راست بگو، ناراحت نمی شوم»، راست نمی گوید.
- بعد از آنکه کسی از تو عذرخواهی کرد، دیگر نصیحتش نکن.
- از خودت بپرس آیا کاری که امروز می کنی تو را به جایی که فردا آرزو داری باشی، نزدیک می کند؟
Sunday, February 28, 2010
خلاصه بزرگ ترین، کوچک ترین نکات زندگی نوشته اچ. جکسون براون
Friday, February 26, 2010
خلاصه راه و رسم پول درآوردن نوشته برایان تریسی
برای خودتان یک الگو انتخاب کنیدرواشناسان ثابت کرده اند که داشتن الگو برای القای صفات و خصوصیاتی که می خواهید در خودتان ایجاد کنید ضروری است. شخص مورد تحسین خود را به عنوان الگو انتخاب کنید و هر وقت با وضعیت سختی روبرو شدید، از خودتان بپرسید: اگر او الان بجای من بود چه کار می کرد؟ آن وقت می بینید که طرز فکرتان بهتر می شود و سعی می کنید بهترین رفتار را نشان دهید.
متخصص شوید
در مورد رشته کاری تان هرچه می توانید مطالعه کنید و یک متخصص بشوید. دانش و تخصص اعتماد به نفس لازم را به شما می دهد تا کارتان را خوب انجام دهید.
وظیفه اصلی شما در کار
یکی از وظایف اصلی مدیریت حل مشکلات است که 50 درصد وقت مدیر را به خود اختصاص می دهد. بنابراین به جرأت می شود گفت برخورد خلاق و مؤثر با مشکلات عامل تعیین کننده موفقیت شما به عنوان مدیر است. به سختی می شود مدیر کارآمدی پیدا کرد که نتواند مشکلات را با درجه بالایی از اطمینان حل کند و تصمیمات لازم را بگیرد.
انعکاس موفقیت
ما می توانیم در سه زمینه عملکرد این اصل را ببینیم. نخستین زمینه در برخورد با مردمی است که در دنیای بیرونی با انها روبرو می شوید. حالت چهره و رفتار آنها نسبت به شما منعکس کننده دقیق طرز فکر خود شماست. اگر طرز فکر مثبت و خوش بینانه ای نسبت به خودتان داشته باشید، مردم هم بلافاصله به نحوی مثبت و با نشاط عکس العمل نشان می دهند، حتی قبل از اینکه شما دهان باز کنید.
طرز فکرتان را بسنجید
در کتابی به نام «میلیونر فوری» به قلم مارک فیشر، یک میلیونر پیر از پسری که پند او را درباره میلیونر شدن جویا شده می پرسد: «چرا تو تا حالا ثروتمند نشده ای؟"
این سوال مهمی است که باید از خودتان بپرسید و پاسخ شما هرچه باشد اطلاعات زیادی در مورد خودتان به شما می دهد. پاسخ هایتان نشانگر باورهای محدود کننده، شک و تردید ها، ترس ها، بهانه ها و توجیه و تفسیرهای شما خواهد بود.
تمرین عملی
1- تصور کنید وضعیت مالی تان مانند یک شرکت ورشکسته است که مدیریت آن را به شما سپرده اند. بلافاصله همه عملیات مالی را متوقف کنید. همه هزینه های غیر ضروری را حذف کنید. بودجه ای برای هزینه های ثابت و غیر قابل اجتناب ماهیانه معین کنید و تصمیم بگیرید که فعلاً هزینه ها را در همین حد نگه دارید.
هر قلم هزینه را به دقت بررسی کنید، انگار که مربوط به شخص دیگری است. سعس کنید راه هایی برای کاهس یا بهینه سازی هزینه ها پیدا کنید و تصمیم بگیرید طی سه ماه آینده هزینه هایتان را 10 درصد کاهش دهید.
بهترین راهبرد
البته بهترین راهبر، فروش تعداد زیادتر و سود کمتر برای هم قلم کالاست. بزرگ ترین ثروت ها در آمریکا از راه عرضه تعداد زیادی از یک محصول ارزان قیمت در بازاری گسترده به دست آمده است. با این کار وابستگی شما به تعداد معدودی مشتری از بین می رود.
حرکت از معلوم به سوی نامعلوم
من آغاز زندگی حرفه ایم به کلید دیگری برای موفقیت در کارم رسیدم و آن این است: کارتان را در یک رشته شناخته شده آغاز کنید و فقط از محل سودی که از آن به دست می آورید ارائه محصولات و خدمات جدید را آزمایش کنید. بهتر است از همان ابتدا همه سرمایه تان را در یک کار جدید و ناشناخته به خطر نیندازید.
ذهن تان را ایده باران کنید
همه مطالب مرتبط به کارتان را بخوانید، هر فرصت مناسب را بررسی کنید و خود را در معرض همه ایده ها قرار دهید ولی نهایتاً به قضاوت خودتان اعتماد کنید. همه افراد بزرگ در کسب و کار به این دلیل با این مقام رسیدند که به هدایت درونی شان توجه کردند. هدایتی که شما را به اوج خوبی ها رهبری می کند و کسی که به این ندای درون گوش ندهد در معرض گمراهی است.
بازاریابی و فروش
نخستین دلیل مربوط به بازاریابی و فروش است. حدود 48 درصد از شرکت ها به این دلیل ورشکست می شوند که نمی توانند محصولات و خدمات شان را به میزان کافی بفروشند.
هزینه ها را کنترل کنید
دومین دلیل ورشکستگی شرکت ها که 46 درصد موارد را شامل می شود، عدم کنترل درست هزینه هاست. ممکن است آنها فروش خوبی داشته باشند ولی هزینه ها به قدری زیاد است که به هر حال ورشکست می شوند. فروش و بازاریابی به اضافه کنترل هزینه ها هر دو نیازمند تجربه هستند و اگر شما در مورد رسیدن به استقلال مالی جدی هستید، باید این مهارت های لازم را کسب کنید.
کلید اول: در زمینه کاری خودتان جستجو کنید
کلید اول این است که در رشته کاری خودتان به دنبال محصول یا خدمات جدید باشید. ممکن است همین حالا یک ایده یک میلیون دلاری در ذهن داشته باشید. خیلی ها این موضوع را تجربه کرده اند که مرتب ایده هایی برای محصولات و خدمات جدید به ذهن شان خظور می کند ولی آنها را کنار می زنند. گفته می شود هر فرد عادی در سال چهار ایده جدید به ذهنش می رسد که اگر فقط در حین رفت و آمد به محل کارش روی پیاده کردن این ایده ها کار کند، هر کدامش می تواند از او یک میلیونر بسازد. بنابراین در رشته خودتان و در ذهن تان دنبال ایده های جدید باشید.
کلید چهار: باید محصول را بپسندید
چهارمین کلید این است: شما هنگامی موفق به بازاریابی و فروش یک محصول می شوید که خودتان آن محصول را باور داشته باشید، استفاده کنید و حاضر باشید آن را به بهترین دوستان تان نیز توصیه کنید. من بارها به افرادی برخورده ام که یک اشتباه بزرگ مرتکب می شوند، یعنی سعی می کنند محصول یا خدماتی را بفروشند که خودشان نه استفاده می کنند، نه حاضرند بخرند یا به دوستان شان توصیه می کنند ولی فکر کنند دیگران آن رامی خرند. پس فراموش نکنید که باید واقعاً محصول را قبول داشته و کاملاً معتقد باشید که می تواند زندگی یا کار مشتری را ارتقا ببخشد و آن وقت با اشتیاق درباره آن صحبت کنید.
از روش غم زدایی استفاده کنید
اگر الان در موردی نگران هستید، به چهار روش زیر که آن را «غم زدایی» نامیده ایم عمل کنید.
گام اول: وضعیت را به روشنی تعریف کنید
وضعیت نگران کننده را به روشنی تمام روی کاغذ شرح دهید زیرا پنجاه درصد مشکل پس از تعریف آن حل می شود. به یاد داشته باشید «تحلیل دقیق نصف راه است.»
گام دوم: بدترین حالت را مشخص کنید
خوب فکر کنید و ببینید بدترین حالتی که ممکن است پیش بیاید چیست.
گام سوم: بدترین وضعیت را بپذیرید
آماده پذیرفتن این بدترین پیشامد باشید. هنگام روبرویی با هر وضعیت منفی، اولین اقدام، پذیرش آن است. آنگاه ذهن تان آرام می گیرد و می توانید به اقدامات سازنده بپردازید.
گام چهارم: اقدام کنید
هر اقدامی را که فکر می کنید لازم است تا این وضعیت را بهبود بخشید فوراً شروع کنید.
تمرین پیش بینی بحران
نخستین روش برای مقابله با شرایط آشفته «پیش بینی بحران» است: تا جایی که می توانید به آینده بنگرید و از خودتان بپرسید: «بروز چه تغییر یا خطایی می تواند آینده ما را تهدید کند؟»
به بدترین اتفاق ممکن فکر کنید
برای مثال، چه خواهید کرد اگر نرخ بهره ناگهان دو برابر شود، همانطور که قبلاً هم این اتفاق افتاده، یا پرفروش ترین محصول یا خدمات شما دیگر فروش نرود؟ همان طور که اغلب موارد محصولاتی که تکنولوژی بالا دارند و زمانی که تغییرات سریع است این اتفاق می افتد. اگر ناگهان با فوت یکی از مدیریان کلیدی مواجه شوید، یا دفاتر و سوابق شما همه طعمه حریق شود، یا مشتری اصلی و منبع عمده درآمدتان را از دست بدهید جه خواهید کرد؟
پرسیدن سوال هایی از این قبیل فقط بر عهده رهبر است، یعنی کسی که دست یابی به نتایج اصلی به عهده اوست. پیش بینی نکردن بحران ها می تواند شما و دیگران را در معرض ترس، اضطراب و اغتشاش قرار دهد.
دلیل بیشتر ورشکستگی ها این است که در مورد اختصاص سرمایه تصمیم گیری می شود بدون اینکه به «بدترین واقعه ممکن» توجه شده باشد.
هفت مرحله برای تعیین هدف
مرحله اول: ببینید دقیقاً چه می خواهید
پیش از هر چیز باید ببینید دقیقاً از شما چه انتظاری می رود و چه کارهایی را با چه ترتیب و اولویت بندی باید انجام دهید. برای این کار یا باید خودتان تصمیم گیری کنید و یا با رئیس تان صحبت کنید و ببینید از شما چه انتظاراتی می رود. ضمناً وضایف تان را اولویت بندی هم بکنید. واقعاً جای تعجب است که تعداد زیادی از مردم ایم مشاوره اساسی را از ابتدا با مدیرشان انجام نمی دهند و به همین دلیل هر روز از وقت شان را صرف انجام کارهای کم ارزش می کنند.
مرحله دوم: هدف تان را بنویسید
روی کاغذ فکر کنید، یعنی هدف هایتان را بنویسید. وقتی هدف تان را یادداشت می کنید، می توانید آن ببینید و لمس کنید. بر عکس، هدف ننوشته فقط یک آروز یا رؤیاست و نیرویی پشت آن نیست. هدف های نانوشته با ابهام، انحراف و اشتباهات مکرر مواجه می شوند.
مرحله سوم: مراحل رسیدن به هدف تان را زمان بندی کنید
هدفی که زمان بندی نشده باشد ضرورن و فوریتی ندارد و آغاز و پایان آن مشخص نیست. بدون وجود یک برنامه معین و زمان بندی شده که در آن مسئولیت ها به روشنی به افراد واگذار شده باشد و آنها هم انجام آم را قبول کرده باشند مدام در انجام کارها تاهیر به وجود می آید و پیشرفت خیلی ناچیز خواهد بود.
مرحله چهارم: همه فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف را لیست کنید
لیستی از فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف تهیه و اقدامات جدیدی را که به ذهن تان خطور می کند به آن اضافه کنید تا لیست تکمیل شود. این لیست تصویر مشخصی از هدف را در برابر چشم های شما می گذارد و مسیر را نشان می دهد. به این ترتیب احتمال رسیدن به هدف، به میزان صورتی که تعریف کرده اید و در زمانی که تعیین کرده اید، بسیار افزایش پیدا می کند.
مرحله پنجم: فعالیت ها را اولیت بندی کنید
لیست فعالیت ها را اولیت بندی کنید. با صرف چند دقیقه، اقداماتی را که باید زودتر و یا دیرتر انجام شوند مشخص نمایید. روش مؤثر تر این است که آنها را در داخل مستطیل و دایره بنویسید و با فلش به هم متصل کنید تا به صورت یک الگوریتم قابل مشاهده درآید. دست یابی به هدف با تقسیم آن به فعالیت های جزئی بسیار آسان تر است.
با هدف های نوشته شده و برنامه منظم، کارایی شما نسبت به کسی که هدف هایش فقط ذهنی است خیلی بیشتر خواهد شد.
مرحله ششم: فوراً فعالیت ها را شروع کنید
فوراً یکی از فعالیت ها را شروع کنید، هر کدام که باشد، یک برنامه متوسط که با جدیت دنبال شود خیلی بهتر از یک برنامه عالی است که اجرا نشود. برای رسیدن به هر نوع موفقیتی اجرای فعالیت ها امری ضروری است.
مرحله هفتم: تصمیم بگیرید هر روز اقدامی انجام دهید که شما را به هدف تان نزدیک تر کند
هرگز روزی را بیهوده از دست ندهید. فعالیت های کاری را جزء برنامه روزانه خود قرار دهید. برای مثال هر روز تعداد معینی از صفحات مطلب مهمب را که باید بخوانید مطالعه کنید، یا با تعداد معینی از مشتری ها تماس هاس لازم را بگیری، یا مدت معینی ورزش کنید و یا تعداد معینی از واژه های یک زبان خارجی را که برای هدف تان لازم است یاد بگیرید.پپ
متخصص شوید
در مورد رشته کاری تان هرچه می توانید مطالعه کنید و یک متخصص بشوید. دانش و تخصص اعتماد به نفس لازم را به شما می دهد تا کارتان را خوب انجام دهید.
وظیفه اصلی شما در کار
یکی از وظایف اصلی مدیریت حل مشکلات است که 50 درصد وقت مدیر را به خود اختصاص می دهد. بنابراین به جرأت می شود گفت برخورد خلاق و مؤثر با مشکلات عامل تعیین کننده موفقیت شما به عنوان مدیر است. به سختی می شود مدیر کارآمدی پیدا کرد که نتواند مشکلات را با درجه بالایی از اطمینان حل کند و تصمیمات لازم را بگیرد.
انعکاس موفقیت
ما می توانیم در سه زمینه عملکرد این اصل را ببینیم. نخستین زمینه در برخورد با مردمی است که در دنیای بیرونی با انها روبرو می شوید. حالت چهره و رفتار آنها نسبت به شما منعکس کننده دقیق طرز فکر خود شماست. اگر طرز فکر مثبت و خوش بینانه ای نسبت به خودتان داشته باشید، مردم هم بلافاصله به نحوی مثبت و با نشاط عکس العمل نشان می دهند، حتی قبل از اینکه شما دهان باز کنید.
طرز فکرتان را بسنجید
در کتابی به نام «میلیونر فوری» به قلم مارک فیشر، یک میلیونر پیر از پسری که پند او را درباره میلیونر شدن جویا شده می پرسد: «چرا تو تا حالا ثروتمند نشده ای؟"
این سوال مهمی است که باید از خودتان بپرسید و پاسخ شما هرچه باشد اطلاعات زیادی در مورد خودتان به شما می دهد. پاسخ هایتان نشانگر باورهای محدود کننده، شک و تردید ها، ترس ها، بهانه ها و توجیه و تفسیرهای شما خواهد بود.
تمرین عملی
1- تصور کنید وضعیت مالی تان مانند یک شرکت ورشکسته است که مدیریت آن را به شما سپرده اند. بلافاصله همه عملیات مالی را متوقف کنید. همه هزینه های غیر ضروری را حذف کنید. بودجه ای برای هزینه های ثابت و غیر قابل اجتناب ماهیانه معین کنید و تصمیم بگیرید که فعلاً هزینه ها را در همین حد نگه دارید.
هر قلم هزینه را به دقت بررسی کنید، انگار که مربوط به شخص دیگری است. سعس کنید راه هایی برای کاهس یا بهینه سازی هزینه ها پیدا کنید و تصمیم بگیرید طی سه ماه آینده هزینه هایتان را 10 درصد کاهش دهید.
بهترین راهبرد
البته بهترین راهبر، فروش تعداد زیادتر و سود کمتر برای هم قلم کالاست. بزرگ ترین ثروت ها در آمریکا از راه عرضه تعداد زیادی از یک محصول ارزان قیمت در بازاری گسترده به دست آمده است. با این کار وابستگی شما به تعداد معدودی مشتری از بین می رود.
حرکت از معلوم به سوی نامعلوم
من آغاز زندگی حرفه ایم به کلید دیگری برای موفقیت در کارم رسیدم و آن این است: کارتان را در یک رشته شناخته شده آغاز کنید و فقط از محل سودی که از آن به دست می آورید ارائه محصولات و خدمات جدید را آزمایش کنید. بهتر است از همان ابتدا همه سرمایه تان را در یک کار جدید و ناشناخته به خطر نیندازید.
ذهن تان را ایده باران کنید
همه مطالب مرتبط به کارتان را بخوانید، هر فرصت مناسب را بررسی کنید و خود را در معرض همه ایده ها قرار دهید ولی نهایتاً به قضاوت خودتان اعتماد کنید. همه افراد بزرگ در کسب و کار به این دلیل با این مقام رسیدند که به هدایت درونی شان توجه کردند. هدایتی که شما را به اوج خوبی ها رهبری می کند و کسی که به این ندای درون گوش ندهد در معرض گمراهی است.
بازاریابی و فروش
نخستین دلیل مربوط به بازاریابی و فروش است. حدود 48 درصد از شرکت ها به این دلیل ورشکست می شوند که نمی توانند محصولات و خدمات شان را به میزان کافی بفروشند.
هزینه ها را کنترل کنید
دومین دلیل ورشکستگی شرکت ها که 46 درصد موارد را شامل می شود، عدم کنترل درست هزینه هاست. ممکن است آنها فروش خوبی داشته باشند ولی هزینه ها به قدری زیاد است که به هر حال ورشکست می شوند. فروش و بازاریابی به اضافه کنترل هزینه ها هر دو نیازمند تجربه هستند و اگر شما در مورد رسیدن به استقلال مالی جدی هستید، باید این مهارت های لازم را کسب کنید.
کلید اول: در زمینه کاری خودتان جستجو کنید
کلید اول این است که در رشته کاری خودتان به دنبال محصول یا خدمات جدید باشید. ممکن است همین حالا یک ایده یک میلیون دلاری در ذهن داشته باشید. خیلی ها این موضوع را تجربه کرده اند که مرتب ایده هایی برای محصولات و خدمات جدید به ذهن شان خظور می کند ولی آنها را کنار می زنند. گفته می شود هر فرد عادی در سال چهار ایده جدید به ذهنش می رسد که اگر فقط در حین رفت و آمد به محل کارش روی پیاده کردن این ایده ها کار کند، هر کدامش می تواند از او یک میلیونر بسازد. بنابراین در رشته خودتان و در ذهن تان دنبال ایده های جدید باشید.
کلید چهار: باید محصول را بپسندید
چهارمین کلید این است: شما هنگامی موفق به بازاریابی و فروش یک محصول می شوید که خودتان آن محصول را باور داشته باشید، استفاده کنید و حاضر باشید آن را به بهترین دوستان تان نیز توصیه کنید. من بارها به افرادی برخورده ام که یک اشتباه بزرگ مرتکب می شوند، یعنی سعی می کنند محصول یا خدماتی را بفروشند که خودشان نه استفاده می کنند، نه حاضرند بخرند یا به دوستان شان توصیه می کنند ولی فکر کنند دیگران آن رامی خرند. پس فراموش نکنید که باید واقعاً محصول را قبول داشته و کاملاً معتقد باشید که می تواند زندگی یا کار مشتری را ارتقا ببخشد و آن وقت با اشتیاق درباره آن صحبت کنید.
از روش غم زدایی استفاده کنید
اگر الان در موردی نگران هستید، به چهار روش زیر که آن را «غم زدایی» نامیده ایم عمل کنید.
گام اول: وضعیت را به روشنی تعریف کنید
وضعیت نگران کننده را به روشنی تمام روی کاغذ شرح دهید زیرا پنجاه درصد مشکل پس از تعریف آن حل می شود. به یاد داشته باشید «تحلیل دقیق نصف راه است.»
گام دوم: بدترین حالت را مشخص کنید
خوب فکر کنید و ببینید بدترین حالتی که ممکن است پیش بیاید چیست.
گام سوم: بدترین وضعیت را بپذیرید
آماده پذیرفتن این بدترین پیشامد باشید. هنگام روبرویی با هر وضعیت منفی، اولین اقدام، پذیرش آن است. آنگاه ذهن تان آرام می گیرد و می توانید به اقدامات سازنده بپردازید.
گام چهارم: اقدام کنید
هر اقدامی را که فکر می کنید لازم است تا این وضعیت را بهبود بخشید فوراً شروع کنید.
تمرین پیش بینی بحران
نخستین روش برای مقابله با شرایط آشفته «پیش بینی بحران» است: تا جایی که می توانید به آینده بنگرید و از خودتان بپرسید: «بروز چه تغییر یا خطایی می تواند آینده ما را تهدید کند؟»
به بدترین اتفاق ممکن فکر کنید
برای مثال، چه خواهید کرد اگر نرخ بهره ناگهان دو برابر شود، همانطور که قبلاً هم این اتفاق افتاده، یا پرفروش ترین محصول یا خدمات شما دیگر فروش نرود؟ همان طور که اغلب موارد محصولاتی که تکنولوژی بالا دارند و زمانی که تغییرات سریع است این اتفاق می افتد. اگر ناگهان با فوت یکی از مدیریان کلیدی مواجه شوید، یا دفاتر و سوابق شما همه طعمه حریق شود، یا مشتری اصلی و منبع عمده درآمدتان را از دست بدهید جه خواهید کرد؟
پرسیدن سوال هایی از این قبیل فقط بر عهده رهبر است، یعنی کسی که دست یابی به نتایج اصلی به عهده اوست. پیش بینی نکردن بحران ها می تواند شما و دیگران را در معرض ترس، اضطراب و اغتشاش قرار دهد.
دلیل بیشتر ورشکستگی ها این است که در مورد اختصاص سرمایه تصمیم گیری می شود بدون اینکه به «بدترین واقعه ممکن» توجه شده باشد.
هفت مرحله برای تعیین هدف
مرحله اول: ببینید دقیقاً چه می خواهید
پیش از هر چیز باید ببینید دقیقاً از شما چه انتظاری می رود و چه کارهایی را با چه ترتیب و اولویت بندی باید انجام دهید. برای این کار یا باید خودتان تصمیم گیری کنید و یا با رئیس تان صحبت کنید و ببینید از شما چه انتظاراتی می رود. ضمناً وضایف تان را اولویت بندی هم بکنید. واقعاً جای تعجب است که تعداد زیادی از مردم ایم مشاوره اساسی را از ابتدا با مدیرشان انجام نمی دهند و به همین دلیل هر روز از وقت شان را صرف انجام کارهای کم ارزش می کنند.
مرحله دوم: هدف تان را بنویسید
روی کاغذ فکر کنید، یعنی هدف هایتان را بنویسید. وقتی هدف تان را یادداشت می کنید، می توانید آن ببینید و لمس کنید. بر عکس، هدف ننوشته فقط یک آروز یا رؤیاست و نیرویی پشت آن نیست. هدف های نانوشته با ابهام، انحراف و اشتباهات مکرر مواجه می شوند.
مرحله سوم: مراحل رسیدن به هدف تان را زمان بندی کنید
هدفی که زمان بندی نشده باشد ضرورن و فوریتی ندارد و آغاز و پایان آن مشخص نیست. بدون وجود یک برنامه معین و زمان بندی شده که در آن مسئولیت ها به روشنی به افراد واگذار شده باشد و آنها هم انجام آم را قبول کرده باشند مدام در انجام کارها تاهیر به وجود می آید و پیشرفت خیلی ناچیز خواهد بود.
مرحله چهارم: همه فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف را لیست کنید
لیستی از فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف تهیه و اقدامات جدیدی را که به ذهن تان خطور می کند به آن اضافه کنید تا لیست تکمیل شود. این لیست تصویر مشخصی از هدف را در برابر چشم های شما می گذارد و مسیر را نشان می دهد. به این ترتیب احتمال رسیدن به هدف، به میزان صورتی که تعریف کرده اید و در زمانی که تعیین کرده اید، بسیار افزایش پیدا می کند.
مرحله پنجم: فعالیت ها را اولیت بندی کنید
لیست فعالیت ها را اولیت بندی کنید. با صرف چند دقیقه، اقداماتی را که باید زودتر و یا دیرتر انجام شوند مشخص نمایید. روش مؤثر تر این است که آنها را در داخل مستطیل و دایره بنویسید و با فلش به هم متصل کنید تا به صورت یک الگوریتم قابل مشاهده درآید. دست یابی به هدف با تقسیم آن به فعالیت های جزئی بسیار آسان تر است.
با هدف های نوشته شده و برنامه منظم، کارایی شما نسبت به کسی که هدف هایش فقط ذهنی است خیلی بیشتر خواهد شد.
مرحله ششم: فوراً فعالیت ها را شروع کنید
فوراً یکی از فعالیت ها را شروع کنید، هر کدام که باشد، یک برنامه متوسط که با جدیت دنبال شود خیلی بهتر از یک برنامه عالی است که اجرا نشود. برای رسیدن به هر نوع موفقیتی اجرای فعالیت ها امری ضروری است.
مرحله هفتم: تصمیم بگیرید هر روز اقدامی انجام دهید که شما را به هدف تان نزدیک تر کند
هرگز روزی را بیهوده از دست ندهید. فعالیت های کاری را جزء برنامه روزانه خود قرار دهید. برای مثال هر روز تعداد معینی از صفحات مطلب مهمب را که باید بخوانید مطالعه کنید، یا با تعداد معینی از مشتری ها تماس هاس لازم را بگیری، یا مدت معینی ورزش کنید و یا تعداد معینی از واژه های یک زبان خارجی را که برای هدف تان لازم است یاد بگیرید.پپ
سنگی که زیادی بود
یکی از ساختمان ها و آثار باستانی شهر کیوتو، یک باغچه ذن، با سطح و کفی پوشیده از شن همراه با پانزده سنگ می باشد.
باغچه اصلی 16 سنگ داشته است و بر اساس داستانهای نقل شده، وقتی که باغبان کارش با پایان رسید، از امپراتور خواست که به مشاهده آن بپردازد.
امپراتور گفت:
- فوق العاده است. این زیباترین باغ ژاپن می باشد. واین سنگ زیبا ترین سنگ آن باغ است.
در اینجا باغبا فوراً آن قطعه سنگی که آنقدر مورد توجه امپراتور قرار گرفته بود را از جایش به بیرون کشید.
باغبان خطاب به امپراتور می گوید:
- حالا باغچه کامل شد. دیگر چیزی که برجسته باشد وجود ندارد. و این باغچه با تمام هارمنونی و هماهنگی خود، دیده خواهد شد.
یک باغ، همانند زندگی باید در کل دیده شود. و اما اگر ما فقط محسور زیبایی یک جزئی از آن شویم، مابقی به نظرمان زشت خواهد آمد.
باغچه اصلی 16 سنگ داشته است و بر اساس داستانهای نقل شده، وقتی که باغبان کارش با پایان رسید، از امپراتور خواست که به مشاهده آن بپردازد.
امپراتور گفت:
- فوق العاده است. این زیباترین باغ ژاپن می باشد. واین سنگ زیبا ترین سنگ آن باغ است.
در اینجا باغبا فوراً آن قطعه سنگی که آنقدر مورد توجه امپراتور قرار گرفته بود را از جایش به بیرون کشید.
باغبان خطاب به امپراتور می گوید:
- حالا باغچه کامل شد. دیگر چیزی که برجسته باشد وجود ندارد. و این باغچه با تمام هارمنونی و هماهنگی خود، دیده خواهد شد.
یک باغ، همانند زندگی باید در کل دیده شود. و اما اگر ما فقط محسور زیبایی یک جزئی از آن شویم، مابقی به نظرمان زشت خواهد آمد.
چگونه آبراه باز گردید
در نسخه شماره 106 روزنامه پرتغال، با داستانی برخورد کردم که می تواند به ما درباره چیزهایی که بدون فکر انتخاب می کنیم، مطالب خوبی آموزش دهد:
یک روز، گوساله ای می بایستی برای رسیدن به چراگاهش از یک جنگل بکر و دست نخوردن عبور کند و چون حیوانی است که فکر نمی کند، اقدام به باز کردن یک آبراه پرزحمت و پردردسر، پر از پیچ و خم که از ثپه ها بالا و پایین مرفت، نمود.
در روز بعد، یم سگ آبی که از آنجا رد می ششد، نیز برای عبور از جنگل، اقدام به عبور از همین آبراه کرد. پس از آن نوبت یک گوسفند شد که رئیس گله بود و با مشاهده فضای باز و آماده، با دوستان و همراهانش از آنجا عبور کردند.
بعد ها، انسانها نیز شروع به استفاده از این راه کردند؛ وارد شده و خارج می شدند. به سمت راست و چپ رفته، موانع را دور می زدند، شکایت کرده و ناسزا می گفتند، اما هیچ کاری برای ایجاد یک راه جدید که در آن حیوانات بیچاره با حمل بارهای سنگین، زجر کشیده و از اینکه وادار می شدند تا فاصلهای را که می توانستند در عرض نیم ساعت طی کنند، در طی 3 ساعت بگذرانند، خسته و مانده می شدند، چرا که از بیراهه درست شده توسط آن گوساله رد می شدند.
سالهای بسیاری از آن تاریخ گذشت و آن باریکه تبدیل به جاده اصلی یک دهکده شد و سپس جاده اصلی یک شسهر گردید. همه مردم نیز از وضعیت عبور و مرور آن جاده گلمه ند و شاکی بودند، چرا که همان جادۀ چندین سال پیش بود.
در همین حین، جنگل پیر و دانا می دید انسانها همچنان این تمایل را دارند که کورکورانه، از جاده ای که قبلاً ایجاد شده بود، استفاده کنند، بدون آنکه از خود بپرسند که آیا این انتخاب مناسب ایت یا خیر.
یک روز، گوساله ای می بایستی برای رسیدن به چراگاهش از یک جنگل بکر و دست نخوردن عبور کند و چون حیوانی است که فکر نمی کند، اقدام به باز کردن یک آبراه پرزحمت و پردردسر، پر از پیچ و خم که از ثپه ها بالا و پایین مرفت، نمود.
در روز بعد، یم سگ آبی که از آنجا رد می ششد، نیز برای عبور از جنگل، اقدام به عبور از همین آبراه کرد. پس از آن نوبت یک گوسفند شد که رئیس گله بود و با مشاهده فضای باز و آماده، با دوستان و همراهانش از آنجا عبور کردند.
بعد ها، انسانها نیز شروع به استفاده از این راه کردند؛ وارد شده و خارج می شدند. به سمت راست و چپ رفته، موانع را دور می زدند، شکایت کرده و ناسزا می گفتند، اما هیچ کاری برای ایجاد یک راه جدید که در آن حیوانات بیچاره با حمل بارهای سنگین، زجر کشیده و از اینکه وادار می شدند تا فاصلهای را که می توانستند در عرض نیم ساعت طی کنند، در طی 3 ساعت بگذرانند، خسته و مانده می شدند، چرا که از بیراهه درست شده توسط آن گوساله رد می شدند.
سالهای بسیاری از آن تاریخ گذشت و آن باریکه تبدیل به جاده اصلی یک دهکده شد و سپس جاده اصلی یک شسهر گردید. همه مردم نیز از وضعیت عبور و مرور آن جاده گلمه ند و شاکی بودند، چرا که همان جادۀ چندین سال پیش بود.
در همین حین، جنگل پیر و دانا می دید انسانها همچنان این تمایل را دارند که کورکورانه، از جاده ای که قبلاً ایجاد شده بود، استفاده کنند، بدون آنکه از خود بپرسند که آیا این انتخاب مناسب ایت یا خیر.
چگونه کاری را که می خواهم انجام بدهم
خوآن پس از آنکه مرد، خود را در جای بسیار زیبایی یافت. مکانی بسیار زیباتر، راحت تر و دلپذیر تر از انی که فکرش را می کرد. تا آنکه فردی سفیدپوش به وی نزدیک شد و گفت:
- شما حق آن را دارید که هر کاری که می خواهید انجام دهید: هر نوع غذایی، لذتی و یا تفریحی.
خوآن نیز خوشحال و مسرور دست به انجام هر کاری که در طی زندگیش قصدش را داشت زد. پس از گذشت سالها لذت و خوشی، خوآن آن مرد سفید پوش را مجدداً پیدا کرد و به او گفت:
- من هر کاری که اراده کردم، تجربه کرده ام. حالا نیاز به یک کار دارم تا احساس کنم که فرد مفیدی هستم.
مرد سفید پوش گفت:
- بسیار متأسفم. اما این تنها کاری است که من نمی توانم انجام دهم. در اینجا کاری موجود نیست.
خوآن فریاد زد:
- چه وحشتناک، پس من تمام ابدیت را از یکنواختی خواهم مرد. هزاران بار ترجیح می دهم در جهنم باشم.
آن مرد سفیدپوش به وی نزدیک شد و با صدایی آرام گفت:
- پس شما فکر می کردید در کجا هستید؟
- شما حق آن را دارید که هر کاری که می خواهید انجام دهید: هر نوع غذایی، لذتی و یا تفریحی.
خوآن نیز خوشحال و مسرور دست به انجام هر کاری که در طی زندگیش قصدش را داشت زد. پس از گذشت سالها لذت و خوشی، خوآن آن مرد سفید پوش را مجدداً پیدا کرد و به او گفت:
- من هر کاری که اراده کردم، تجربه کرده ام. حالا نیاز به یک کار دارم تا احساس کنم که فرد مفیدی هستم.
مرد سفید پوش گفت:
- بسیار متأسفم. اما این تنها کاری است که من نمی توانم انجام دهم. در اینجا کاری موجود نیست.
خوآن فریاد زد:
- چه وحشتناک، پس من تمام ابدیت را از یکنواختی خواهم مرد. هزاران بار ترجیح می دهم در جهنم باشم.
آن مرد سفیدپوش به وی نزدیک شد و با صدایی آرام گفت:
- پس شما فکر می کردید در کجا هستید؟
یک قدیس در یک مکان اشتباه
برای چه افرادی وجود دارند که از مشکلاتی پیچیده براحتی خارج می شوند، در حالیکه، دیگران در مواجه با مشکلات بسیار کوچکتری، در یک فنجان آب خفه می شده و می میرند؟
رامش با نقل داستان زیر پاسخ می دهد:
در روزگاران قدیم، مردی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت گذرانده بود. وقتی مرد، همه مردم از او به گونه ای حرف می زدند که انگار به آسمان ها رفته است. یک انسان خوب همانند وی فقط می تواند به بهشت رفته باشد. رفتن به بهشت برای مردی مثل او مطلب خیلی مهمی نبوده است و همینطور هم شد. وی به آنجا رفت.
در آن زمان ها، آسمان هنوز در یک برنامه کیفیت کامل گنجانده نشده بود. پذیرایی در حد بسیار خوبی انجام نمی شد، دوشیزه جوانی که او را پذیرا شد و تحویل گرفته بود، نگاهی سریع به لیست اسامی خود انداخت و چون اسم او را نیافت، وی را روانه جهنم کرد.
در جهنم نیز، هیچکس از او نه برگه عبوری خواست و مه دعوتنامه ای، هر کسی از راه می رسید، برای ورود به آنجا خود به خود دعوت شده بود. آن فرد وارد شد و همانجا باقی ماند.
چند روز بعد ابلیس خشمگین به کنار دروازه بهشت جهت کسب رضایت سن پدرو رفت:
- این کاری که شما انجام می دهید، تروریسم محض است.
پدرو نیز بدون آنکه دلیل آنهمه خشم و عصبانیت را بداند، از او ماجرا را پرسید و ابلیس که منقلب شده در پاسخ گفت:
- شما آن فرد را به جهنم فرستاده اید و او در حال تضعیف روحیه من می باشد. وی از وقتی که رسیده به سخنان افراد گوش فرا می دهد، در چشمانشان نگاه می کند و با ایشان به گفتگو می نشیند. حالا همه افراد و ساکنین جهنم با یکدیگر گفتگو می کنند و همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. جهنم جای چنین کارهایی نیست، لطفاً این شخص را از اینجا ببرید!
وقتی رامش به پایان داستان رسید، مهربانانه به من نگاهی انداخت و گفت:
- با آنچنان عشقی در قلبت رندگی کن که اگر احیاناً اشتباهاً به جهنم رفتی، خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
رامش با نقل داستان زیر پاسخ می دهد:
در روزگاران قدیم، مردی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت گذرانده بود. وقتی مرد، همه مردم از او به گونه ای حرف می زدند که انگار به آسمان ها رفته است. یک انسان خوب همانند وی فقط می تواند به بهشت رفته باشد. رفتن به بهشت برای مردی مثل او مطلب خیلی مهمی نبوده است و همینطور هم شد. وی به آنجا رفت.
در آن زمان ها، آسمان هنوز در یک برنامه کیفیت کامل گنجانده نشده بود. پذیرایی در حد بسیار خوبی انجام نمی شد، دوشیزه جوانی که او را پذیرا شد و تحویل گرفته بود، نگاهی سریع به لیست اسامی خود انداخت و چون اسم او را نیافت، وی را روانه جهنم کرد.
در جهنم نیز، هیچکس از او نه برگه عبوری خواست و مه دعوتنامه ای، هر کسی از راه می رسید، برای ورود به آنجا خود به خود دعوت شده بود. آن فرد وارد شد و همانجا باقی ماند.
چند روز بعد ابلیس خشمگین به کنار دروازه بهشت جهت کسب رضایت سن پدرو رفت:
- این کاری که شما انجام می دهید، تروریسم محض است.
پدرو نیز بدون آنکه دلیل آنهمه خشم و عصبانیت را بداند، از او ماجرا را پرسید و ابلیس که منقلب شده در پاسخ گفت:
- شما آن فرد را به جهنم فرستاده اید و او در حال تضعیف روحیه من می باشد. وی از وقتی که رسیده به سخنان افراد گوش فرا می دهد، در چشمانشان نگاه می کند و با ایشان به گفتگو می نشیند. حالا همه افراد و ساکنین جهنم با یکدیگر گفتگو می کنند و همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. جهنم جای چنین کارهایی نیست، لطفاً این شخص را از اینجا ببرید!
وقتی رامش به پایان داستان رسید، مهربانانه به من نگاهی انداخت و گفت:
- با آنچنان عشقی در قلبت رندگی کن که اگر احیاناً اشتباهاً به جهنم رفتی، خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
لیوان چینی و گل سرخ
آلکساندرا مارین داستان زیر را نقل می کند:
استاد بزرگ و نگهبان مخصوص، اداره یک صومعه ذن را بین خود تقسیم کرده بودند. تا اینکه یک روز نگهبان مزبور مرد و خود استاد جانشین وب گردید.
ستاد بزرگ تمامی شاگردانش را گرد آورد تا از میان آنان کسی را انتخاب کند که افتخار کار کردن مستقیم با وی را داشته باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- من به طرح سوالی خواهم پرداخت و اولین کسی که بتواند این مشکل را حل کند، نگهبان مخصوص خواهد شد.
پس از پایان سخنرانی بسیار کوتاهش، یک نیمکت در وسط سالن قرار داد و برروی آن یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت گذاشت و یک گل سرخ در آن قرار داد تا زینت دهنده باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- این سوال معمای من است.
شاگردان معبد متحیر به این منظره نگاه می کردند، نقوش ظریف بر روی ظرف چینی و طراوت و زیبایی گل. چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چه بایستی کرد؟ این معما چه چیزی می تواند باشد؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردان از جای خود بلند شد و با عزم و جزم به سمت آن لیوان قذم برداشت، سپس آن را بر روی زمین پرتاب کرد تا نابود شود.
استاد بزرگ خطاب به آن دانش آموز گفت:
- شما نگهبان جدید هستید.
به این ترتیب آن شاگرد به سر جای خود بازگشت و ستاد توضیح داد:
- من خیلی واضح و مشخص عمل کردم. شما همگی در مقابل یک مشکل قرار داشتید. مهم نیست که چقدر زیبا و سحرآمیز باشد، یک مشکل بایستی از بین برود. یک مشکل، یک مشکل است. می تواند یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت باشد، یک عشق زیبا باشد که دیگر باعث احساس جدیدی نمی شود، یک راهی که بایستی ترک کرده و رها شود اما در پیمودن آن اصرار می ورزیم، برای آنکه برای ما آرامش و آسودگی به همراه می آورد. فقط یک راه برای مواجه شدن با یک مشکل وجود دارد؛ حمله مستقیم به آن کردن. در این مواقع، نمی توان رحم و شفقت داشت و نبایستی از جانب و سمت جذابی که هر مشکلی معمولاً با خود به همراه دارد با آن روبرو شد.
استاد بزرگ و نگهبان مخصوص، اداره یک صومعه ذن را بین خود تقسیم کرده بودند. تا اینکه یک روز نگهبان مزبور مرد و خود استاد جانشین وب گردید.
ستاد بزرگ تمامی شاگردانش را گرد آورد تا از میان آنان کسی را انتخاب کند که افتخار کار کردن مستقیم با وی را داشته باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- من به طرح سوالی خواهم پرداخت و اولین کسی که بتواند این مشکل را حل کند، نگهبان مخصوص خواهد شد.
پس از پایان سخنرانی بسیار کوتاهش، یک نیمکت در وسط سالن قرار داد و برروی آن یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت گذاشت و یک گل سرخ در آن قرار داد تا زینت دهنده باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- این سوال معمای من است.
شاگردان معبد متحیر به این منظره نگاه می کردند، نقوش ظریف بر روی ظرف چینی و طراوت و زیبایی گل. چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چه بایستی کرد؟ این معما چه چیزی می تواند باشد؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردان از جای خود بلند شد و با عزم و جزم به سمت آن لیوان قذم برداشت، سپس آن را بر روی زمین پرتاب کرد تا نابود شود.
استاد بزرگ خطاب به آن دانش آموز گفت:
- شما نگهبان جدید هستید.
به این ترتیب آن شاگرد به سر جای خود بازگشت و ستاد توضیح داد:
- من خیلی واضح و مشخص عمل کردم. شما همگی در مقابل یک مشکل قرار داشتید. مهم نیست که چقدر زیبا و سحرآمیز باشد، یک مشکل بایستی از بین برود. یک مشکل، یک مشکل است. می تواند یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت باشد، یک عشق زیبا باشد که دیگر باعث احساس جدیدی نمی شود، یک راهی که بایستی ترک کرده و رها شود اما در پیمودن آن اصرار می ورزیم، برای آنکه برای ما آرامش و آسودگی به همراه می آورد. فقط یک راه برای مواجه شدن با یک مشکل وجود دارد؛ حمله مستقیم به آن کردن. در این مواقع، نمی توان رحم و شفقت داشت و نبایستی از جانب و سمت جذابی که هر مشکلی معمولاً با خود به همراه دارد با آن روبرو شد.
شک و ظنی که انسان را تغییر می دهد
در فرهنگ فولکلوریک آلمان ها، داستان مردی آمده است که یک روز صبح متوجه می شود تبرش ناپدید شده است. خشمگین و ناراحت، احساس می کند که همسایه اش باید تبر را دزدیده باشد، لذا تصمیم می گیرد بقیه روز را به مراقبت از وی بپردازد.
بر اثر این مراقبت، متوجه گردید که وی زرنگی و چالاکی یک دزد را دارد، با موذی گری یک دزد راه می رود و زمزمه و پچ پچ کردن دزدی را دارد که قصد پنها نمودن جنس دزدی اش را دارد. شک و ظنش آنچنان قوی بود که تصمیم گرفت به خانه اش رفته، لباس هایش را پوشیده و نزد نماینده قانون برود.
به این ترتیب بود که وارد خانه اش گردید، اما تبرش را پیدا کرد. همسرش آن را در جای دیگری قرار داده بود. لذا آن مرد مجدداً از خانه خارج و مشغول تماشای همسایه اش گردید که همانند هر انسان دیگری قدم می زد، سخن می گفت و صادقانه رفتار می کرد.
بر اثر این مراقبت، متوجه گردید که وی زرنگی و چالاکی یک دزد را دارد، با موذی گری یک دزد راه می رود و زمزمه و پچ پچ کردن دزدی را دارد که قصد پنها نمودن جنس دزدی اش را دارد. شک و ظنش آنچنان قوی بود که تصمیم گرفت به خانه اش رفته، لباس هایش را پوشیده و نزد نماینده قانون برود.
به این ترتیب بود که وارد خانه اش گردید، اما تبرش را پیدا کرد. همسرش آن را در جای دیگری قرار داده بود. لذا آن مرد مجدداً از خانه خارج و مشغول تماشای همسایه اش گردید که همانند هر انسان دیگری قدم می زد، سخن می گفت و صادقانه رفتار می کرد.
اهمیت گربه در دعا و نیایش
یک استاد بزرگ بودائیسم که سرپرستی صومعه مایوکاگی را بعهده داشت، دارای گربه ای بود که نشانه عشق و علاقه واقعی وی به زندگی بود. حتی در حین مراسم دعا و نماز، گربه اش همیشه در کنارش قرار داشت تا هرچه بیشتر از همراهی وی لذت ببرد.
در یک روز صبح، استاد - که دیگر پیر شده بود - از دنیا رفت و عالم ترین و ارشدترین شاگرد وی جای او را در صومعه اشغال کرد.
آن شاگرد از کشیش های دیگر پرسید:
- با این گربه چه کنیم؟
استاد جدید پس از آنکه مراسم یادبود معلم قدیمی خود را بجا آورد، تصمیم گرفت اجازه دهد که آن گربه همچنان در نمازخانه های آن صومعه حاضر شود.
برخی از شاگردان صومعه های همسایه که در آن منطقه زیاد سفر می کردند، متوجه شدند که در یکی از صومعه های معروف آن حوالی، یک گربه در مراسم دعا و نیایش شرکت می کند و چنین شد که داستان در سراسر آن منطقه منتشر شد.
سالهای متمادی سپری شد و آن گربه مرد. اما شاگردان آن صومعه آنچنان به حضور او عادت کرده بودند که گربه دیگری را جانشین آن کردند. همزمان با این عمل، صومعه های دیگر هم اقدام به وارد کردن گربه هایی در مراسم دعا و نمازشان کردند. آنها به این امر اعتقاد پیدا کرده بودند که گربه مسئول واقعی شهرت و کیفیت خوب آموزش در مایوکاگی بوده و فراموش کرده بودند که استاد قدیمی صومعه، یک مدرس عالی بوده است.
یک نسل از این ماجرا گذشت و تکنیک هایی درباره اهمیت گربه در دعا نماز فرقه ذن گسترش یافته و ظاهر گردیدند. یک استاد دانشگاه نیز پایان نامه و تزی را - که به وسیله جامعه آکادمیک آن زمان پذیرفته شد - ارائه داد مبنی بر اینکه گربه قابلیت افزایش تمرکز حواس انسانی و حذف و طرد انرژی های منفی را دارد. به این ترتیب برای مدت یک قرن، گربه جزئی اصلی و حیاطی از مطالعات و دروس مکتب ذن - بودائیسم در آن منطقه بود.
تا اینکه استادی به آن صومعه آمد که به پشم حیوانات خانگی حساسیت داشت و تصمیم گرفت تا آن گربه را از مراسم و کلاس های روزانه شاگردانش اخراج کند.
در اینجا بود که عکس العمل های منفی برپا گردید، اما استاد همچنان بر تصمیم خود پافشاری می کرد و چون مدرس فوق العاده ای بود، علیرغم غیبت گربه در جلسات درس، شاگردان صومعه بازدهی علمی خوبی داشتند.
بتدریج، در صومعه ها - که همیشه به دنبال ایده جدید بودند و از اینکه مجبور بودند تا این همه گربه را غذا بدهند خسته شده بودند - حضور حیوانات در سر کلاس های درس ممنوع اعلام گردید. در طی 20 سال ایده های انقلابی با عناوین متقاعد کننده ای نظیر «اهمیت دعای بدون گربه»، و یا «متوازن کردن جهان ذن با قدرت تفکر و بدون کمک حیوانات» به رشته تحریر درآمد.
به این ترتیت بک قرن گذشت و گربه کاملاً از مراسم دعای ذن در آن منطقه خارج گردید. اما گذشت 200 سال ضروری بود تا همه چیز به حالت عادی و نرمال خود بازگردد، و جالب اینجا بود که هیچکس از خود نمی پرسید که در طی مدت زمان مزبور و برای سالهای متمادی، برای چه گربه در آنجا حضور پیدا کرده بود.
تا اینکه یک نویسنده پس از گذشت قرن ها، با چگونگی این ماجرا آشنا شد و در یکی از کتاب هایش چنین نوشت:
«و چند نفر از ما، شهامت پرسیدن این امر را داشته اند که: برای چه بایستی به این شکا رفتار کنم؟ تا چه حدی، در آن کاری که انجام می دهیم، در حال گربه های بی مصرفی هستیم که شهامت حذف آنها را نداریم، برای چه به ما گفته شده است که گربه ها برای آنکه همه چیز به خوبی عمل شود، مهم هستند؟
در یک روز صبح، استاد - که دیگر پیر شده بود - از دنیا رفت و عالم ترین و ارشدترین شاگرد وی جای او را در صومعه اشغال کرد.
آن شاگرد از کشیش های دیگر پرسید:
- با این گربه چه کنیم؟
استاد جدید پس از آنکه مراسم یادبود معلم قدیمی خود را بجا آورد، تصمیم گرفت اجازه دهد که آن گربه همچنان در نمازخانه های آن صومعه حاضر شود.
برخی از شاگردان صومعه های همسایه که در آن منطقه زیاد سفر می کردند، متوجه شدند که در یکی از صومعه های معروف آن حوالی، یک گربه در مراسم دعا و نیایش شرکت می کند و چنین شد که داستان در سراسر آن منطقه منتشر شد.
سالهای متمادی سپری شد و آن گربه مرد. اما شاگردان آن صومعه آنچنان به حضور او عادت کرده بودند که گربه دیگری را جانشین آن کردند. همزمان با این عمل، صومعه های دیگر هم اقدام به وارد کردن گربه هایی در مراسم دعا و نمازشان کردند. آنها به این امر اعتقاد پیدا کرده بودند که گربه مسئول واقعی شهرت و کیفیت خوب آموزش در مایوکاگی بوده و فراموش کرده بودند که استاد قدیمی صومعه، یک مدرس عالی بوده است.
یک نسل از این ماجرا گذشت و تکنیک هایی درباره اهمیت گربه در دعا نماز فرقه ذن گسترش یافته و ظاهر گردیدند. یک استاد دانشگاه نیز پایان نامه و تزی را - که به وسیله جامعه آکادمیک آن زمان پذیرفته شد - ارائه داد مبنی بر اینکه گربه قابلیت افزایش تمرکز حواس انسانی و حذف و طرد انرژی های منفی را دارد. به این ترتیب برای مدت یک قرن، گربه جزئی اصلی و حیاطی از مطالعات و دروس مکتب ذن - بودائیسم در آن منطقه بود.
تا اینکه استادی به آن صومعه آمد که به پشم حیوانات خانگی حساسیت داشت و تصمیم گرفت تا آن گربه را از مراسم و کلاس های روزانه شاگردانش اخراج کند.
در اینجا بود که عکس العمل های منفی برپا گردید، اما استاد همچنان بر تصمیم خود پافشاری می کرد و چون مدرس فوق العاده ای بود، علیرغم غیبت گربه در جلسات درس، شاگردان صومعه بازدهی علمی خوبی داشتند.
بتدریج، در صومعه ها - که همیشه به دنبال ایده جدید بودند و از اینکه مجبور بودند تا این همه گربه را غذا بدهند خسته شده بودند - حضور حیوانات در سر کلاس های درس ممنوع اعلام گردید. در طی 20 سال ایده های انقلابی با عناوین متقاعد کننده ای نظیر «اهمیت دعای بدون گربه»، و یا «متوازن کردن جهان ذن با قدرت تفکر و بدون کمک حیوانات» به رشته تحریر درآمد.
به این ترتیت بک قرن گذشت و گربه کاملاً از مراسم دعای ذن در آن منطقه خارج گردید. اما گذشت 200 سال ضروری بود تا همه چیز به حالت عادی و نرمال خود بازگردد، و جالب اینجا بود که هیچکس از خود نمی پرسید که در طی مدت زمان مزبور و برای سالهای متمادی، برای چه گربه در آنجا حضور پیدا کرده بود.
تا اینکه یک نویسنده پس از گذشت قرن ها، با چگونگی این ماجرا آشنا شد و در یکی از کتاب هایش چنین نوشت:
«و چند نفر از ما، شهامت پرسیدن این امر را داشته اند که: برای چه بایستی به این شکا رفتار کنم؟ تا چه حدی، در آن کاری که انجام می دهیم، در حال گربه های بی مصرفی هستیم که شهامت حذف آنها را نداریم، برای چه به ما گفته شده است که گربه ها برای آنکه همه چیز به خوبی عمل شود، مهم هستند؟
فیل و ریسمان
معمولاً تعلیم دهنده های سیرک برای آنکه فیل ها هرگز سر به شورش نگذارند، طرز رفتار و روش مخصوصی دارند و من مطمئن نیستم که این مطلب در مورد بسیاری از مردم روی ندهد.
بچه فیل، در طی دوران کودکیش، با یک ریسمان زخیم به تیرک چوبی که محکم در زمین فرو رفته است، بسته می شود. او به دفعات سعی می کند خودش را آزاد کند، اما برای اینکار از نیرو و قدرت کافی برخوردار نمی باشد.
پس از یکسال که تیرک چوبی و آن ریسمان هنوز برای زندانی نگه داشتن فیل کوچک مناسب می باشد، او همچنان برای آزادسازیش ادامه می دهد، اما موفق نمی شود. در اینصورت، این مطلب برای حیوان جا می افتدکه آن طناب همیشه از وی قوی تر خواهد بود و به این ترتیب دست از تلاش و مقاومت می کشد.
هنگامی که به سن بلوغ می رسد، فیل هنوز به خاطر دارد که برای مدت زمان بسیاری، سهل انگارانه، انرژی اش را برای خروج از آن اسارت و گرفتاری صرف نموده است. در اسن موقع است که مربی، میتواند با یک رشته طناب نازک و یک دسته جارو او را مهار کند و فیل داستان ما هرگز به فکر آزادی و رهایی نمی افتد.
بچه فیل، در طی دوران کودکیش، با یک ریسمان زخیم به تیرک چوبی که محکم در زمین فرو رفته است، بسته می شود. او به دفعات سعی می کند خودش را آزاد کند، اما برای اینکار از نیرو و قدرت کافی برخوردار نمی باشد.
پس از یکسال که تیرک چوبی و آن ریسمان هنوز برای زندانی نگه داشتن فیل کوچک مناسب می باشد، او همچنان برای آزادسازیش ادامه می دهد، اما موفق نمی شود. در اینصورت، این مطلب برای حیوان جا می افتدکه آن طناب همیشه از وی قوی تر خواهد بود و به این ترتیب دست از تلاش و مقاومت می کشد.
هنگامی که به سن بلوغ می رسد، فیل هنوز به خاطر دارد که برای مدت زمان بسیاری، سهل انگارانه، انرژی اش را برای خروج از آن اسارت و گرفتاری صرف نموده است. در اسن موقع است که مربی، میتواند با یک رشته طناب نازک و یک دسته جارو او را مهار کند و فیل داستان ما هرگز به فکر آزادی و رهایی نمی افتد.
یک زن کامل
ملانصرالدین در حال گفتگو با یکی از دوستانش می باشد.
- پس ملا، هرگز به ازدواج فکر نکردی؟
ملا پاسخ داد:
- چرا یکبار به این فکر افتادم. در دوران جوانی ام، تصمیم گرفتم تا نمونه یک زن کامل را پیدا کنم. به همین خاطر صحراها و بیابان ها را پشت سر گذاشته و به شهر دمشق رسیدم و با زنی آشنا شدم که بی نهایت روحانی مسلک و زیبا بود؛ اما چیزی راجع به مسائل این دنیا نمی دانست. به سفر خود ادامه دادم و به اصفهان رفتم. با زنی آشنا شدم که قلمرو دنیای ماده و روح را می شناخت، اما زیبا نبود. در اینصورت تصمیم گرفتم تا به شهر قاهره بروم و در آنجا بود که با دختر جوان بسیار زیبا و مذهبی و آشنای با حقایق این جهان مادی آشنا شدم.
- پس چرا با او ازدواج نکردی؟
- آه، ای دوست من! بدبختانه او نیز به دنبال بک مرد کامل می گشت.
- پس ملا، هرگز به ازدواج فکر نکردی؟
ملا پاسخ داد:
- چرا یکبار به این فکر افتادم. در دوران جوانی ام، تصمیم گرفتم تا نمونه یک زن کامل را پیدا کنم. به همین خاطر صحراها و بیابان ها را پشت سر گذاشته و به شهر دمشق رسیدم و با زنی آشنا شدم که بی نهایت روحانی مسلک و زیبا بود؛ اما چیزی راجع به مسائل این دنیا نمی دانست. به سفر خود ادامه دادم و به اصفهان رفتم. با زنی آشنا شدم که قلمرو دنیای ماده و روح را می شناخت، اما زیبا نبود. در اینصورت تصمیم گرفتم تا به شهر قاهره بروم و در آنجا بود که با دختر جوان بسیار زیبا و مذهبی و آشنای با حقایق این جهان مادی آشنا شدم.
- پس چرا با او ازدواج نکردی؟
- آه، ای دوست من! بدبختانه او نیز به دنبال بک مرد کامل می گشت.
شهر و ارتش
بر اساس افسانه های اساطیری، روزی ژاندارک بر سر راهش به شهر پواتیه همراه با ارتشش در میان جاده به پسربچه برخورد کرد که در حال بازی با خاک و مقداری چوب خشک بود.
ژاندارک از آن پسربچه پرسید:
- در حال چه کاری هستی؟
و پسرک پاسخ داد:
- مگر نمی بینید؟ این یک شهر است که من ساخته ام.
- بسیار خوب، حالا لطفاً از میان راه به کنار برو که من و مردانم باید از اینجا عبور کنیم.
پسرک خشمگین از جای خود بلند شده و در مقابل ژاندارک استاده و گفت:
- یک شهر هرگز از جای خود تکان نمی خورد. یک ارتش می تواند آن را نابود کند، اما شهر به جایی نمی رود.
در اینجا بود که ژاندارک به خاطر اراده و اعتماد به نفس آن کودک لبخندی زده و به مردانش دستور داد تا از جاده خارج شده و آن عمارت و ساختمان ها را دور بزنند.
ژاندارک از آن پسربچه پرسید:
- در حال چه کاری هستی؟
و پسرک پاسخ داد:
- مگر نمی بینید؟ این یک شهر است که من ساخته ام.
- بسیار خوب، حالا لطفاً از میان راه به کنار برو که من و مردانم باید از اینجا عبور کنیم.
پسرک خشمگین از جای خود بلند شده و در مقابل ژاندارک استاده و گفت:
- یک شهر هرگز از جای خود تکان نمی خورد. یک ارتش می تواند آن را نابود کند، اما شهر به جایی نمی رود.
در اینجا بود که ژاندارک به خاطر اراده و اعتماد به نفس آن کودک لبخندی زده و به مردانش دستور داد تا از جاده خارج شده و آن عمارت و ساختمان ها را دور بزنند.
کشتن اژدها
زوآنگزی، یک نویسنده برجسته چینی، داستانی از زوپینگمن تعریف می کند که نزد استادی رفته تا بهترین راه ممکنه برای کشتن اژدهاها را فرا بگیرد. استاد نیز پینگمن را برای مدت دو سال متوالی آموزش و تعلیم داده تا اینکه او موفق گردید ماهرانه ترین تکنیک کشتن اژدهاها را به شکلی کامل بیاموزد.
از آنزمان به بعد، پینگمن مابقی عمرش را در جستجوی اژدها گذراند تا بتواند قابلیت ها و مهارت هایش را به همگان نشان دهد، اما با ناامیدی بسیار، هرگز اژدهایی را نیافت.
نویسنده این داستان در ادامه توضیح می دهد: «همگی ما خودمان را برای کشتن اژدها آماده می کنیم. اما در پایان بوسیله مورچه هایی کوچک دریده می شویم که هرگز به آنها اهمیتی نمی دادیم.»
از آنزمان به بعد، پینگمن مابقی عمرش را در جستجوی اژدها گذراند تا بتواند قابلیت ها و مهارت هایش را به همگان نشان دهد، اما با ناامیدی بسیار، هرگز اژدهایی را نیافت.
نویسنده این داستان در ادامه توضیح می دهد: «همگی ما خودمان را برای کشتن اژدها آماده می کنیم. اما در پایان بوسیله مورچه هایی کوچک دریده می شویم که هرگز به آنها اهمیتی نمی دادیم.»
تکه نانی که از سمت اشتباهی افتاد
ما همیشه بر این عقیده و باور هستیم که احتمال اشتباه در کارهایمان بسیار زیاد است و گمان می کنیم که قابلیت برخوردار شدن از یک موهبت الهی را نداریم. این داستانی جالب در این زمینه می باشد.
مردی با خیالی آسوده و راحت در حال نوشیدن قهوه صبحانه اش بود که ناگهان تکه نانی که بررویش کره مالیده بود، برروی زمین افتاد. حادثه ای که باعث تعجبش نگردید، اما وقتی به سمت پایین نگاه کرد، متوجه شد که قسمتی که بر روی آن کره مالیده شده بود، به سمت بالا قرار گرفته و چرخیده است. و آن مرد گمان کرد که در حال مشاهده یک معجزه می باشد. هیجان زده و خوشحال این اتفاق روی داده را برای دوستان و آشنایانش تعریف نمود و همه آنها از این بابت شگفت زده شدند، برای اینکه یک تکه نان، هنگامیکه سقوط کرده و بر زمین می افتد، معمولاً و همیشه آن طرفی که بر روی آن کره مالیده شده است به سمت پایین قرار گرفته و همه جا را کثیف می کند.
یکی از دوستانش می گوید:
- شاید شما یک قدیس باشید و در حال دریافت پیام و نشانه ای از سوی خداوند هستید.
این داستان بزودی در تمام آن دهکده پیچید. و همه اهالی با اشتیاق فراوان به بحث و گفتگو می نشستند؛ چطور است که بر خلاف تمام آن چیزهایی که گفته می شده، نان آن مرد به آن شکل بر روی زمین افتاده است؟
و چون هیچکس پاسخ مناسبی برای آن دریافت نیافت، نزد یک استاد که در آن حوالی زندگی می کرد رفته و داستان آن مرد را برایش نقل کردند.
استاد خواهان گذشت یک شب بعنوان فرصتی شد تا به دعا و تفکر و الهامات الهی برای یافتن پاسخ به آن معما گردد. در روز بعد مجدداً همگی نزد استاد رفته و مشتاقانه خواهان دانستن پاسخ وی شدند.
استاد گفت:
- جواب بسیار ساده است. در حقیقت آن تکه نان دقیقاً به سمتی افتاده است که بایستی می افتاد. و این کره بود که به سمت اشتباهی نان مالیده شده است.
مردی با خیالی آسوده و راحت در حال نوشیدن قهوه صبحانه اش بود که ناگهان تکه نانی که بررویش کره مالیده بود، برروی زمین افتاد. حادثه ای که باعث تعجبش نگردید، اما وقتی به سمت پایین نگاه کرد، متوجه شد که قسمتی که بر روی آن کره مالیده شده بود، به سمت بالا قرار گرفته و چرخیده است. و آن مرد گمان کرد که در حال مشاهده یک معجزه می باشد. هیجان زده و خوشحال این اتفاق روی داده را برای دوستان و آشنایانش تعریف نمود و همه آنها از این بابت شگفت زده شدند، برای اینکه یک تکه نان، هنگامیکه سقوط کرده و بر زمین می افتد، معمولاً و همیشه آن طرفی که بر روی آن کره مالیده شده است به سمت پایین قرار گرفته و همه جا را کثیف می کند.
یکی از دوستانش می گوید:
- شاید شما یک قدیس باشید و در حال دریافت پیام و نشانه ای از سوی خداوند هستید.
این داستان بزودی در تمام آن دهکده پیچید. و همه اهالی با اشتیاق فراوان به بحث و گفتگو می نشستند؛ چطور است که بر خلاف تمام آن چیزهایی که گفته می شده، نان آن مرد به آن شکل بر روی زمین افتاده است؟
و چون هیچکس پاسخ مناسبی برای آن دریافت نیافت، نزد یک استاد که در آن حوالی زندگی می کرد رفته و داستان آن مرد را برایش نقل کردند.
استاد خواهان گذشت یک شب بعنوان فرصتی شد تا به دعا و تفکر و الهامات الهی برای یافتن پاسخ به آن معما گردد. در روز بعد مجدداً همگی نزد استاد رفته و مشتاقانه خواهان دانستن پاسخ وی شدند.
استاد گفت:
- جواب بسیار ساده است. در حقیقت آن تکه نان دقیقاً به سمتی افتاده است که بایستی می افتاد. و این کره بود که به سمت اشتباهی نان مالیده شده است.
هنر شنیدن
سعدی شیراز فاضل و دانشمند، به همراه یکی از شاگرانش در حال قدم زدن در جاده ای بود، که متوجه مردی شد که سعی بر آن دارد تا حیوان چهارپایش را به حرکت در آورد. آما آن حیوان از حرکت خودداری کرده و از جایش تکان نمی خورد، آن مرد شروع به توهین به حیوان کرده و زشت ترین کلمات ممکنه را که می شناخت بکار می برد.
سعدی شیراز می گوید:
- ابله مباش ای مرد، آن حیوان هرگز زبان تو را نخواهد فهمید. بهترین این است که تو آرام شده و زبان او را بیاموزی.
و در حالی که از محل دور می شد، روبه شاگردش کرده و گفت:
- قبل از نزاع با الاغ، خوب درباره صحنه ای که دیدی فکر کن.
سعدی شیراز می گوید:
- ابله مباش ای مرد، آن حیوان هرگز زبان تو را نخواهد فهمید. بهترین این است که تو آرام شده و زبان او را بیاموزی.
و در حالی که از محل دور می شد، روبه شاگردش کرده و گفت:
- قبل از نزاع با الاغ، خوب درباره صحنه ای که دیدی فکر کن.
Tuesday, February 16, 2010
خلاصه رموز مدیریت موفق نوشته برایان تریسی
- پیش فرض های نادرست زیر بنای همه شکست ها هستند. پیش فرض های شما کدامند؟ اگر درست نباشند چه؟
- اگر همیشه همان کارهایی را بکنید که تا به حال کرده اید همیشه همان چیزهایی را به دست خواهید آورد که تا به حال به دست آورده اید.
- دنیا را همانطور که هست بپذیرید و نخواهید که حتماً مطابق میل شما باشد.
- از بهانه آوردن و دیگران را مقصر دانستن دوری کنید. یک مدیر همیشه می گوید: «اگر اشکالی هست، مسئولیتش با من است.»
- همیشه آماده باشید تا اگر کسی ایده تازه و بهتری پیشنهاد کرد آن را جایگزین ایده قدیمی خودتان بکنید.
- اصل 80/20 را در همه کارهایتان در نظر داشته باشید. 80 درصد از دستاورد های هر کسی نتیجه 20 درصد از فعالیت های اوست. با ارزش ترین فعالیت های شما کدامند؟
- مدیران برتر باعث شادی و شگفتی مشتری هایشان هستند. آیا شما هم همینطور هستید؟
- با تعیین هدف مدیریت کنید. به کارکنان بگویید که دقیقاً چه کارهایی را می خواهید انجام دهند و سپس از سر راهشان کنار بروید.
- رهبران خوب می خواهند مطمئن شوند که همه کارکنان می دانند هر روز باید چه کارهایی را انجام دهند.
- شکست در برنامه ریزی یعنی برنامه ریزی برای شکست.هدف های شما کدامند؟
- بهترین مدیران کسانی هستند که به همه جزئیات کار توجه دارن. هیچ چیز را به دست شانس نسپارید.
- کارکنان را با دقت انتخاب کنید. 95 درصد از موفقیت یک مدیر بستگی به انتخاب درست او دارد.
- «شما نمی توانید یک مشکل را با همان روش تفکری حل کنید که آن مشکل را به وجود آورده است.» آلبرت انشتین
- مدام از خودتان بپرسید بهترین استفاده ای که الان می توانم از وقتم بکنم چیست.
- روی دستاورد ها متمرکز شوید، نه فعالیت ها.
- چرا به شما پول می دهند یا برای چه کاری استخدامتان کرده اند؟
- چه مهارتی است که اگر آن را در سطح بالایی در خود پرورش دهید بیشترین تاثیر را روی کارتان می گذارد؟
- وظایف اصلی یک مدیر نوآوری و بازاریابی است. چقدر از وقت صرف هر کدام از این ها می کنید؟
- یک مدیر طوری رفتار می کند که انگار همه دارند او را تماشا می کنند، حتی وقتی هیچکس به او توجه ندارد یا تنهاست.
- یک مدیر شخصاً بیشترین مسئولیت را در مورد عملکرد سازمان و نتایج آن قبول می کند.
- مدیران به راه حل ها فکر می کنند و درباره آنها حرف می زنند اما دیگران به مشکلات فکر می کنند و درباره آنها حرف می زنند.
- روی کاغذ فکر کنید. تمام مدیران کارآمد قلم به دست فکر می کنند.
- به محض اینکه هدفتان برایتان روشن شد فقط به این فکر کنید که چطور می توانید به آن برسید.
- در انتخاب کارکنان کاملاً خودخواه باشید. فقط کسانی را انتخاب کنید که از آنها خوشتان می آید، از کار کردن با آنها لذت می برید و دوست دارید در کنارتان باشند.
- تنها شاخص عملکرد آینده افراد، عملکرد گذشته آنهاست. معرفی نامه ها را با دقت بررسی کنید.
- در دنیای کار، دشمن شماره یک انگیزه این است که فرد نداند چه انتظاری از او دارند.
- برای هر یک از کارکنانتان هدف ها و استاندارد های روشنی وضع کنید. تنها کارهایی به انجام می رسند که اندازه گیری شوند.
- برای انجام کاری که به دیگران واگذار می کنید و هر یک از مراحل آن مهلت تعیین کنید.
- «اگر برای رقابت با دیگران امتیازی ندارید، از رقابت صرف نظر کنید.» جک ولش، مدیرعامل کمپانی جنرال الکتریک
- تا پایان عمرتان یک دانشجو باقی بمانید، هر روز چیز جدیدی یاد بگیرید.
- کاملاً مراقب سلامت جسم خود باشید. سرزنده بودن و انرژی داشتن برای موفقیت یک مدیر ضروری است.
- «اولین ساعت روز پایه و اساس روز است.» هنری وارد بیچر
- بحران اجتناب ناپذیر است. مهم این است که برخورد شما با آن چگونه باشد.
- مدام میزان توقع از خودتان را افزایش دهید. امروز چطور می توانید بهتر و بیشتر به مشتری هایتان خدمت کنید؟
- «بهترین راه برای پیش بینی آینده این است که خودمان آن را بسازیم.» مایکل کامی، متخصص برنامه ریزی استراتژیک
- آنچه شما را به موقعیت کنونی رسانده برای حفظ آن کافی نیست.
- در عمل هیچ هدفی وجود ندارد که رسیدن به آن غیرممکن باشد به شرط اینکهبا تمام وجود خواستار رسیدن به آن باشید، به اندازه کافی برای آن وقت بگذارید و برای رسیدن به آن اندازه کافی تلاش کنید.
- «انضباط فردی یعنی توانایی انجام وادار کردن خودتان به انجام کاری که باید در زمان معینی امحام بدهید، چه مایل به انجام آن کار باشید و چه نباشید.» البرت هوبارد، نویسنده و سخنران
- مدیران واقعی تمام تمرکز و توجه خودشان را روی یک چیز معطوف می کنند: مهمترین کار. و تا آن کار تمام نشود، سراغ کار دیگری نمی روند.
- نشانه شخصیت قوی ادامه حرکت به سوی هدف با اراده استوار است پس از فرو نشستن احساسات پر شور اولیه.
- مدام از خودتان بپرسید: «اگر همه در سازمان مثل من کار کنند عاقبت سازمان چه می شود؟»
- «اگر میزان تحولات خارج از سازمان شما بیش از میزان رشد داخل سازمان باشد، در این صورت سقوط سازمان حتمی است.» جک ولش، مدیرعامل کمپانی جنرال الکتریک
- آن قسمت از کارها یا فعالیت های سازمان را که شرکت ها یا سازمان های دیگر می توانند بهتر از شما انجام دهند به آنها واگذار کنید.
- هر جایی که اکنون هستید و هر شغلی که دارید، خودتان مسئول آن هستید و دلیلش انتخاب ها و تصمیم گیری های خودتان است.
- موفقیت ممکن است منجر به رضایت از خود بشود و این بزرگترین دشمن موفقیت است.
- در دوره تحولات سریع، سکون خطرناک ترین چیز است.
- دنیای بیرون شما انعکاس دنیای درونتان است. اگر طرز تفکرتان را عوض کنید، زندگی تان عوض می شود.
- از راحت طلبی که منجر به مدیریت ضعیف می شود دوری کنید. استاندارد های خودتان را مدام بالاتر و بالاتر ببرید.
- «هرگز گله و شکایت نکنید. هرگز سعی نکنید کارهایتان را توجیه کنید.» بنجامین دیزرائیلی
- در هر کاری که می کنید طوری رفتار کنید که الگوی دیگران شوید. همیشه فکر کنید که دیگران شاهد کارهای شما هستند.
- راستگویی نشانه واقعی شرافت است.
- اصل "حذف انتخاب دیگر" را همیشه به یاد داشته باشید: «انجام یک کار یعنی انجام ندادن یک کار دیگر.»
- با ارزش ترین سرمایه یک سازمان این است که بین مشتری هایش به چه ویژگی مشهور است.
- مدیران ممکن است همیشه تصمیم هایشان صحیح نباشد اما همیشه تصمیم هایشان را تصحیح می کنند.
- در مورد هدف های تان قاطع باشید اما در مورد راه های رسیدن به آن انعطاف پذیر باشید.
- مدام در پی نوآوری باشید چون به محض اینکه ایده ای را بکار بگیرید، دیگر کهنه شده است.
- برای غلبه بر ترس، همیشه طوری عمل کنید که گویی شکست برایتان غیر ممکن است و همین طور هم خواهد شد.
- اگر می دانستید که هیچ شکستی در کار نیست، چه رویایی در سر می پروراندید؟
- هر دقیقه ای که صرف برنامه ریزی می کنید، موجب می شود که موقع انجام کار، ده دقیقه صرف جویی کنید.
- همیشه این آمادگی را داشته باشید که بپذیرید که ممکن است اشتباه کرده باشید.
- عادت کنید که با تمام نیرو کار کنید. مدام به خودتان بگویید: «برگردیم سر کار.»
- برای کشف سرزمین های جدید باید اراده کنید که از ساحل دور شوید.
- برای تجزیه و تحلیل شرایط، مدام از خودتان بپرسید: «بدترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست؟» سپس هر کاری که لازم است انجام دهید تا مطمئن شوید آن اتفاق نخواهد افتاد.
- هر چیزی به حساب می آید! هر چیزی یا مفید است یا مضر، یا سودآور است یا هزینه بر. هیچ چیز خنثی نیست.
- «سرنوشت تان را به دست بگیرید، وگرنه دیگران این کار را برایتان خواهند کرد.»
- هر کاری را که انجام می دهید در واقع انتخابی است بین کار مهمتر و کارهایی که اهمیت کمتری دارند. درست انتخاب کنید.
- اخراج کردن از نقش های کلیدی یک مدیر است. مدیری که فرد بی لیاقتی را نگه می دارد و اجازه می دهد به کارش ادامه دهد در واقع خودش بی لیاقت است.
Monday, February 1, 2010
مدیـــر آمریـــکائی
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد.
او با جديت و حرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود، بی اختيار ايستادم. مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود.
مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وی گيجم کرد.
به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.
او با جديت و حرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود، بی اختيار ايستادم. مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود.
مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل، راهش را گرفت و رفت، چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر ايستاد. رفتار وی گيجم کرد.
به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند.
بــــــازســــازی دنیــا
پدر روزنامه ميخواند اما پسر كوچكش مدام مزاحمش ميشود. حوصله پدر سر رفت و صفحهاي از روزنامه را كه نقشه جهان را نمايش ميداد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد."بيا! كاري برايت دارم. يك نقشه دنيا به تو ميدهم، ببينم ميتواني آن را دقيقاً همان طور كه هست بچيني؟"و دوباره سراغ روزنامه اش رفت. ميدانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد، پسرك با نقشه كامل برگشت.پدر با تعجب پرسيد: "مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"پسر جواب داد: "جغرافي ديگر چيست؟ پشت اين صفحه تصويري از يك آدم بود. من تصویر آن آدم را ساختم."
سکه ی طلا یا نقره؟؟
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميکرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سکه به او نشان ميدادند که يکي شان طلا بود و يکي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سکه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سکه نقره را انتخاب ميکرد. تا اينکه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينکه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين کلک چقدر پول گير آوردهام.
«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»
«اگر کاري که مي کني٬ هوشمندانه باشد٬ هيچ اشکالي ندارد که تو را احمق بدانند.»
داستانی برای امیدواری تا آخرین لحظه
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
همیشه یک گام به جلو
روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز از پا در می آورد و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!
خودكار
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضا نوردان به فضا را آغاز كرد ، با مشكل كوچكي روبرو شد . آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند . ( جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد . ) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند . تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد ، 12 ميليون دلار صرف شده و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت ، زير آب كار مي كرد ، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي كرد .
روس ها راه حل ساده تري داشتند :
آنها از مداد استفاده كردند !
شما چه فكر مي كنيد كداميك بهتر عمل كرده اند ؟
روس ها راه حل ساده تري داشتند :
آنها از مداد استفاده كردند !
شما چه فكر مي كنيد كداميك بهتر عمل كرده اند ؟
قدرت زندگي و مرگ در زبان و كلام ماست
گروهي قورباغه از بيشه اي عبور مي كردند . دو قورباغه از بين آنها درون چاله اي عميق افتادند . وقتي كه قورباغه هاي ديگر ديدند كه چاله خيلي عميق است گفتند : شما حتما" خواهيد مرد . دو قورباغه سعي كردند از چاله بيرون بپرند . قورباغه ها مرتب فرياد مي زدند : بايستيد شما خواهيد مرد . سرانجام يكي از قورباغه ها به آنچه كه قورباغه هاي ديگر مي گفتند اعتنا كرد و نااميد دست از تلاش كشيد و به زمين افتاد و مرد .
قورباغه ديگر به سختي و با تمام توان به تلاش خود ادامه داد . دوباره فرياد زدند : به خودت زحمت نده ، ديگر نپر ، تو خواهي مرد . اما قورباغه به پريدن ادامه داد وسرانجام توانست از آنجا خارج شود، وقتي اواز چاله خارج شد قورباغه هاي ديگر گفتند : « نمي شنيدي كه ما چه مي گفتيم ؟»
قورباغه به آنها توضيح داد كه ناشنواست . او فكر مي كرد آنها تمام مدت او را تشويق مي كردند .
قورباغه ديگر به سختي و با تمام توان به تلاش خود ادامه داد . دوباره فرياد زدند : به خودت زحمت نده ، ديگر نپر ، تو خواهي مرد . اما قورباغه به پريدن ادامه داد وسرانجام توانست از آنجا خارج شود، وقتي اواز چاله خارج شد قورباغه هاي ديگر گفتند : « نمي شنيدي كه ما چه مي گفتيم ؟»
قورباغه به آنها توضيح داد كه ناشنواست . او فكر مي كرد آنها تمام مدت او را تشويق مي كردند .
آلیس در سرزمین عجایب
آلیس بر سر دو راهی قرار گرفت.
و گفت:
ممکن است به من بگوئبد از کدام راه باید بروم؟
گربه گفت:
بستگی دارد به کجا بخواهی بروی.
آلیس گفت:
نمی دانم.
گربه گفت:
در این صورت فرقی نمی کند.
و گفت:
ممکن است به من بگوئبد از کدام راه باید بروم؟
گربه گفت:
بستگی دارد به کجا بخواهی بروی.
آلیس گفت:
نمی دانم.
گربه گفت:
در این صورت فرقی نمی کند.
این نیز می گذرد
یک روز یک پادشاه از وزیران خود می خواهد که یک انگشتر برای او بسازند که هر موقع خوشحال است بدان نگاه کند ناراحت شود وهر موقع ناراحت است بدان نگاه کند خوشحال شود. وزیران بعد از چند روز یک انگشتر به پادشاه دادند که روی نگین آن نوشته شده بود:
« این نیز می گذرد »
« این نیز می گذرد »
فروش کوکاکولا در خاورمیانه
يكي از نمايندگان فروش شركت كوكاكولا، مايوس و نا اميد از خاورميانه بازگشت.
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم
و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه عربي نمي دانستم.
لذا تصميم گرفتم پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم.
بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:
پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي را نشان مي داد كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود .
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند
و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»!!
دوستي از وي پرسيد: «چرا در كشورهاي عربي موفق نشدي؟»
وي جواب داد: «هنگامي كه من به آنجا رسيدم مطمئن بودم كه مي توانم موفق شوم
و فروش خوبي داشته باشم. اما مشكلي كه داشتم اين بود كه عربي نمي دانستم.
لذا تصميم گرفتم پيام خود را از طريق پوستر به آنها انتقال دهم.
بنابراين سه پوستر زير را طراحي كردم:
پوستر اول مردي را نشان مي داد كه خسته و كوفته در بيابان بيهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردي را نشان مي داد كه در حال نوشيدن كوكا كولا بود .
پوستر سوم مردي بسيار سرحال و شاداب را نشان مي داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وي پرسيد: «آيا اين روش به كار آمد؟»
وي جواب داد: «متاسفانه من نمي دانستم عربها از راست به چپ مي خوانند
و لذا آنها ابتدا تصوير سوم، سپس دوم و بعد اول را ديدند.»!!
فــــــــــورد
از فورد میلیاردر معروف آمریکائی و صاحب یکی از بزرگترین کارخانه های سازنده ی انواع اتوموبیل در آمریکا پرسیدند:
اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟
فورد پاسخ داد:
« دوباره یکی از نیاز های اصلی مردم را شناسائی می کنم و با کار وکوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.»
اگر شما فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید تمام ثروت خود را از دست داده اید و دیگر چیزی در بساط ندارید، چه می کنید؟
فورد پاسخ داد:
« دوباره یکی از نیاز های اصلی مردم را شناسائی می کنم و با کار وکوشش، آن خدمت را با کیفیت و ارزان به مردم ارائه می دهم و مطمئن باشید بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.»
اشتباه موردي
كارمندي به دفتر رئيس خود مي رود و مي گويد: «معني اين چيست؟ شما 200 دلار كمتر از چيزي كه توافق كرده بوديم به من پرداخت كرديد.»
رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.»
كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.»
رئيس پاسخ مي دهد: «خودم مي دانم، اما ماه گذشته كه 200 دلار بيشتر به تو پرداخت كردم هيچ شكايتي نكردي.»
كارمند با حاضر جوابي پاسخ مي دهد: «درسته، من اشتباه هاي موردي را مي توانم بپذيرم اما وقتي به صورت عادت شود وظيفه خود مي دانم به شما گزارش كنم.»
مصاحبه شغلي
در پايان مصاحبه شغلي براي استخدام در شركتي، مدير منابع انساني شركت از مهندس جوان صفر كيلومتر ام آي تي پرسيد: «و براي شروع كار، حقوق مورد انتظار شما چيست؟»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»
مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»
مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟
مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.»
مهندس گفت: «حدود 75000 دلار در سال، بسته به اينكه چه مزايايي داده شود.»
مدير منابع انساني گفت: «خب، نظر شما درباره 5 هفته تعطيلي، 14 روز تعطيلي با حقوق، بيمه كامل درماني و حقوق بازنشستگي ويژه و خودروي شيك و مدل بالاي در اختيار چيست؟»
مهندس جوان از جا پريد و با تعجب پرسيد: «شوخي مي كنيد؟
مدير منابع انساني گفت: «بله، اما اول تو شروع كردي.»
تصميم قاطع مديريتي
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.» مدير با نگاهي شفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.» شرح حكايت برخي از ران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.
جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.» مدير با نگاهي شفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»
جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»
كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد: «او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.» شرح حكايت برخي از ران حتي كاركنان خود را در طول دوره مديريت خود نديده و آنها را نمي شناسند.. ولي در برخي از مواقع تصميمات خيلي مهمي را در باره آنها گرفته و اجرا مي كنند.
Subscribe to:
Posts (Atom)