در فرهنگ فولکلوریک آلمان ها، داستان مردی آمده است که یک روز صبح متوجه می شود تبرش ناپدید شده است. خشمگین و ناراحت، احساس می کند که همسایه اش باید تبر را دزدیده باشد، لذا تصمیم می گیرد بقیه روز را به مراقبت از وی بپردازد.
بر اثر این مراقبت، متوجه گردید که وی زرنگی و چالاکی یک دزد را دارد، با موذی گری یک دزد راه می رود و زمزمه و پچ پچ کردن دزدی را دارد که قصد پنها نمودن جنس دزدی اش را دارد. شک و ظنش آنچنان قوی بود که تصمیم گرفت به خانه اش رفته، لباس هایش را پوشیده و نزد نماینده قانون برود.
به این ترتیب بود که وارد خانه اش گردید، اما تبرش را پیدا کرد. همسرش آن را در جای دیگری قرار داده بود. لذا آن مرد مجدداً از خانه خارج و مشغول تماشای همسایه اش گردید که همانند هر انسان دیگری قدم می زد، سخن می گفت و صادقانه رفتار می کرد.
Friday, February 26, 2010
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment