مطالب این وبلاگ برای آرشیو خود من تهیه شده اما ترجیح دادم آن را برای عموم قابل دسترس کنم شاید شما دوست عزیز هم از این مطالب استفاده کنید.

Friday, February 26, 2010

شهر و ارتش

بر اساس افسانه های اساطیری، روزی ژاندارک بر سر راهش به شهر پواتیه همراه با ارتشش در میان جاده به پسربچه برخورد کرد که در حال بازی با خاک و مقداری چوب خشک بود.
ژاندارک از آن پسربچه پرسید:
- در حال چه کاری هستی؟
و پسرک پاسخ داد:
- مگر نمی بینید؟ این یک شهر است که من ساخته ام.
- بسیار خوب، حالا لطفاً از میان راه به کنار برو که من و مردانم باید از اینجا عبور کنیم.
پسرک خشمگین از جای خود بلند شده و در مقابل ژاندارک استاده و گفت:
- یک شهر هرگز از جای خود تکان نمی خورد. یک ارتش می تواند آن را نابود کند، اما شهر به جایی نمی رود.
در اینجا بود که ژاندارک به خاطر اراده و اعتماد به نفس آن کودک لبخندی زده و به مردانش دستور داد تا از جاده خارج شده و آن عمارت و ساختمان ها را دور بزنند.

No comments: