Thursday, August 26, 2010
Saturday, August 21, 2010
حشره ای در فنجان
اگر حشره اي در فنجان قهوه بيفتد، تصور مي كنيد واكنش يك آمريكايي، انگليسي، چيني و يك اسرائيلي چه خواهد بود؟!
خبرگزاري قدسنا با طرح اين معماي طنزآميز نوشت: مرد انگليسي فنجان را به خيابان پرتاب و كافه را ترك مي كند. مرد آمريكايي، حشره را خارج مي كند و قهوه را سر مي كشد! و مرد چيني حشره و قهوه را با هم سر مي كشد.
ولي مرد اسرائيلي:
- قهوه را به آمريكايي مي فروشد و حشره را به چيني.
- در تمام رسانه ها شيون و زاري مي كند كه امنيتش در خطر است.
- فلسطين و حزب الله و سوريه و ايران را متهم مي كند كه جنگ ميكروبي براه انداخته اند.
- همچنان به كولي بازي و «ننه من غريبم» خود درباره شكنجه يهوديان در هولوكاست هيتلري و سامي ستيزي و زيرپا گذاشتن حقوق بشر يهودي ادامه مي دهد.
- از رئيس تشكيلات خودگردان فلسطين خواهد خواست كه به مردم خود بگويد دست از حشره انداختن در فنجانهاي قهوه بردارند.
- از آمريكا درخواست كمك نظامي فوري و وام يك ميليارد دلاري (با قابليت بازپرداخت يكصد ساله) مي كند تا يك فنجان قهوه ديگر سفارش دهد.
- قهوه چي مجبور خواهد بود كه غرامت اين كار را با تقديم قهوه مجاني به وي تا پايان قرن جبران كند.
- سرانجام و نه به عنوان آخرين اقدام... تمام دنيا را متهم مي كند كه فقط ايستادند و نگاه كردند و با آنكه او يك انسان معمولي است و براي اولين بار به قهوه خانه رفته است تا اولين قهوه اش را از زمان خروج چندين قرن پيش يهود از مصر صرف كند، براي مصيبت او اندوهگين نشدند.
Wednesday, April 21, 2010
گزیده گفتارهای نیچه
- برای سعادت فرد و جامعه، مبارزه با تنبلی باید یک وظیفه ی همگانی باشد.
- آدمی هرچه بیشتر خود را راه برد، دیگران کمتر او را راه خواهند برد.
- وقتی به کاری مصمم شدی، دیگر درهای شک و تردید را از هر سو ببند.
- بشر موجودی ست که باید بر خود غلبه کند.
- بسیار سخن گفتن از خویش، بسا راهی برای پنهان داشتن خویش باشد.
- ما بازمانده ها و پس مانده های بشریت نیستیم. هنوز بسا چیزها می تواند از ما برآید که منش آدمی را دگرگون می سازد.
- تنها کسی تحول ایجاد می کند که بتواند احساس کند آنچه می بیند خوب نیست.
- آرامش مدام نیز کسل کننده است. گاهی طوفان هم لازم است.
- بشر درنده ترین موجودی ست که در طبیعت وجود دارد.
- کسی که با هیولا ستیز می کند، باید مراقب باشد که خودش به یک هیولا تبدیل نشود.
- فریب ظاهر را مخورید، حتی صدیق ترین افراد نیز ممکن است خیانت کنند.
- فریب بهار را نخود، تابستان و پاییز و زمستانی هم هست.
- به هنگامی که انسان در گیر و دار کار ملال آور و بیش از اندازه پر مسئولیتی است، شاد ماندن هنر کوچکی نیست.
- به خویش متکبر مباش، مرغان دیگری هم هستند که بالاتر می پرند.
- ما تنها برای خودمان متولد نمی شویم، تولد ما به همه ی کسانی که بعدها در زندگی ما ظاهر می شوند مربوط می شود.
- هر آنچه شکستم دهد و مرا درهم بکوبد، دست آخر قوی ترم می سازد.
- درد و رنجی که مرا می شکند، تراشی ست که به الماس می دهند.
- آن که پرنده نیست، نباید بر پرتگاه ها آشیان سازد.
نجار پیر
نجار پیری بود که می خواست بازنشسته شود. او به کارفرمایش گفت که می خواهد ساختن خانه را رها کند و از زندگی بی دغدغه در کنار همسر و خانواده اش لذت ببرد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یکخانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید و نجار برای بازنشستگی پیش کارفرما آمد، کارفرما کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.»
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه را برای خودش می سازد، حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.
کارفرما از اینکه دید کارگر خوبش می خواهد کار را ترک کند، ناراحت شد. او از نجار پیر خواست که به عنوان آخرین کار، تنها یکخانه دیگر بسازد. نجار پیر قبول کرد. اما کاملاً مشخص بود که دلش به این کار راضی نیست. او برای ساختن این خانه، از مصالح بسیار نامرغوبی استفاده کرد و با بی حوصلگی به ساختن خانه ادامه داد.
وقتی کار به پایان رسید و نجار برای بازنشستگی پیش کارفرما آمد، کارفرما کلید خانه را به نجار داد و گفت: «این خانه متعلق به توست. این هدیه ای است از طرف من برای تو.»
نجار یکه خورد. مایه تاسف بود! اگر می دانست که خانه را برای خودش می سازد، حتماً کارش را به گونه ای دیگر انجام می داد.
عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند؛ برای پیدا کردن کرم ها و حشرات زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرندهٌ با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این عقاب است - سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل مرغ زندگی کردن و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرندهٌ با عظمتی را بالای سرش بر فراز ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیزِ بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید: «این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد: «این عقاب است - سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل مرغ زندگی کردن و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.
Tuesday, March 23, 2010
این یکی که فرق می کند
یکی از دوستانم هنگام غروب در کنار یکی از سواحل خلوت مکزیک مشغول قدم زدن بود. مدتی نگذشته بود که متوجه مردی می شود که در فاصله ای دور قدم می زند. نزدیک که می رود مشاهده می کند مرد بومی پیوسته و مداوم خم می شود، چیزی را از روی زمین بر می دارد و آن را به درون دریا پرتاب می کند.
دوست ما نزدیکتر که می رود متوجه می شود آن مرد با هر بار خم شدن یکی از ستاره های دریایی را که با امواج دریا به ساحل رانده شده اند، از روی زمین برداشته و به درون دریا پرتاب می کند.
دوست ما، سر در گم و متحیر از این عمل مرد، به او نزدیک می شود و می پرسد: "عصر بخیر آقای عزیز، ببخشید، می توانم سوال کنم مشغول چه کاری هستید؟"
"دارم این ستاره های دریایی را دوباره به دریا بر می گردانم. می بینید که، امواج دریا در این موقع سال خیلی آرام هستند و همین امر باعث رانده شدن ستاره های دریایی به سمت ساحل می شود.
اگر من آنها را دوباره به دریا برنگردانم، همه آنها، اینجا روی زمین به خاطر کمبود اکسیژن تلف خواهند شد."
دوست ما در جواب می گوید: "که اینطور، اما هزاران هزار از این ستاره های دریایی در این ساحل وجود دارند. مطمئناً شما فرصت نمی کنید که به همه آنها را برسید، چون تعدادشان واقعاً زیاد است. تازه آیا شما تصور نمی کنید که این اتفاق همین الان در صد ها ساحل دیگر این اقیانوس در حال وقوع است؟ آیا متوجه نیستید که این کار شما هیچ فرقی به حال آنها نمی کند؟"
مرد بومی لبخند زنان، دوباره خم می شود، ستاره دریایی دیگری را از روی زمین بر می دارد و در حالی که آن را به طرف دریا پرتاب می کند، می گوید: "بح حال این یکی که فرق می کند!"
Sunday, February 28, 2010
خلاصه بزرگ ترین، کوچک ترین نکات زندگی نوشته اچ. جکسون براون
- مثل یک شاهین مراقب اوضاع مالی ات باش.
- وقتی در اتومبیل کس دیگری هستی، هرگز از موسیقی ای که پخش می شود شکایت نکن.
- یادت باشد بهتر است در مورد قیمت سر آدم کلاه برود، تا در مورد کیفیت.
- بخاطر قدردانی کار نکن، ما در خور قدردانی کار کن.
- برای شرکتی کار کن که از تو انتظارات بالا داشته باشد.
- به دفعات به همسرت بگو چقدر زیبا شده است.
- هرگز در حضور فرزندت حرف ناخوشایندی به همسرت نزن.
- یک نفر هست که همیشه به عنوان سرمشقِ رفتار، دارد به تو نگاه می کند. نا امیدش نکن.
- به دنبال فرصتی که در هر بدبیاری وجود دارد بگرد.
- در سفرهای خارج از کشور، هرگز از سرزمین خودت انتقاد نکن.
- کنار هر تلفن یک یادداشت و قلم بگذارو
- با تعلل و مسامحه، مبارزه کن.
- حرفت قولت باشد.
- پروژه ات را پیش از مهلت تمام کن.
- بعد از رفت به رختخواب، تا صبح روز بعد غصۀ هیچ چیز را نخور.
- هرگز مبلغی را که برای خرید اتومبیل در نظر داریف به فروشندۀ اتومبیل نگو.
- وقتی میخواهی سن یا وزن بزرگسال را حدس بزنی، دست پایین بگیر.
- وقتی میخواهی حقوق کسی را حدس بزنی، دست بالا بگیر.
- هرگز از هدیه ای که گرفته ای انتقاد نکن.
- هرگز با کسی که امیدواردی روزی تغییر کند، ازدواج نکن.
- یادت باشد وقتی کسی می گوید: «به من راست بگو، ناراحت نمی شوم»، راست نمی گوید.
- بعد از آنکه کسی از تو عذرخواهی کرد، دیگر نصیحتش نکن.
- از خودت بپرس آیا کاری که امروز می کنی تو را به جایی که فردا آرزو داری باشی، نزدیک می کند؟
Friday, February 26, 2010
خلاصه راه و رسم پول درآوردن نوشته برایان تریسی
برای خودتان یک الگو انتخاب کنیدرواشناسان ثابت کرده اند که داشتن الگو برای القای صفات و خصوصیاتی که می خواهید در خودتان ایجاد کنید ضروری است. شخص مورد تحسین خود را به عنوان الگو انتخاب کنید و هر وقت با وضعیت سختی روبرو شدید، از خودتان بپرسید: اگر او الان بجای من بود چه کار می کرد؟ آن وقت می بینید که طرز فکرتان بهتر می شود و سعی می کنید بهترین رفتار را نشان دهید.
متخصص شوید
در مورد رشته کاری تان هرچه می توانید مطالعه کنید و یک متخصص بشوید. دانش و تخصص اعتماد به نفس لازم را به شما می دهد تا کارتان را خوب انجام دهید.
وظیفه اصلی شما در کار
یکی از وظایف اصلی مدیریت حل مشکلات است که 50 درصد وقت مدیر را به خود اختصاص می دهد. بنابراین به جرأت می شود گفت برخورد خلاق و مؤثر با مشکلات عامل تعیین کننده موفقیت شما به عنوان مدیر است. به سختی می شود مدیر کارآمدی پیدا کرد که نتواند مشکلات را با درجه بالایی از اطمینان حل کند و تصمیمات لازم را بگیرد.
انعکاس موفقیت
ما می توانیم در سه زمینه عملکرد این اصل را ببینیم. نخستین زمینه در برخورد با مردمی است که در دنیای بیرونی با انها روبرو می شوید. حالت چهره و رفتار آنها نسبت به شما منعکس کننده دقیق طرز فکر خود شماست. اگر طرز فکر مثبت و خوش بینانه ای نسبت به خودتان داشته باشید، مردم هم بلافاصله به نحوی مثبت و با نشاط عکس العمل نشان می دهند، حتی قبل از اینکه شما دهان باز کنید.
طرز فکرتان را بسنجید
در کتابی به نام «میلیونر فوری» به قلم مارک فیشر، یک میلیونر پیر از پسری که پند او را درباره میلیونر شدن جویا شده می پرسد: «چرا تو تا حالا ثروتمند نشده ای؟"
این سوال مهمی است که باید از خودتان بپرسید و پاسخ شما هرچه باشد اطلاعات زیادی در مورد خودتان به شما می دهد. پاسخ هایتان نشانگر باورهای محدود کننده، شک و تردید ها، ترس ها، بهانه ها و توجیه و تفسیرهای شما خواهد بود.
تمرین عملی
1- تصور کنید وضعیت مالی تان مانند یک شرکت ورشکسته است که مدیریت آن را به شما سپرده اند. بلافاصله همه عملیات مالی را متوقف کنید. همه هزینه های غیر ضروری را حذف کنید. بودجه ای برای هزینه های ثابت و غیر قابل اجتناب ماهیانه معین کنید و تصمیم بگیرید که فعلاً هزینه ها را در همین حد نگه دارید.
هر قلم هزینه را به دقت بررسی کنید، انگار که مربوط به شخص دیگری است. سعس کنید راه هایی برای کاهس یا بهینه سازی هزینه ها پیدا کنید و تصمیم بگیرید طی سه ماه آینده هزینه هایتان را 10 درصد کاهش دهید.
بهترین راهبرد
البته بهترین راهبر، فروش تعداد زیادتر و سود کمتر برای هم قلم کالاست. بزرگ ترین ثروت ها در آمریکا از راه عرضه تعداد زیادی از یک محصول ارزان قیمت در بازاری گسترده به دست آمده است. با این کار وابستگی شما به تعداد معدودی مشتری از بین می رود.
حرکت از معلوم به سوی نامعلوم
من آغاز زندگی حرفه ایم به کلید دیگری برای موفقیت در کارم رسیدم و آن این است: کارتان را در یک رشته شناخته شده آغاز کنید و فقط از محل سودی که از آن به دست می آورید ارائه محصولات و خدمات جدید را آزمایش کنید. بهتر است از همان ابتدا همه سرمایه تان را در یک کار جدید و ناشناخته به خطر نیندازید.
ذهن تان را ایده باران کنید
همه مطالب مرتبط به کارتان را بخوانید، هر فرصت مناسب را بررسی کنید و خود را در معرض همه ایده ها قرار دهید ولی نهایتاً به قضاوت خودتان اعتماد کنید. همه افراد بزرگ در کسب و کار به این دلیل با این مقام رسیدند که به هدایت درونی شان توجه کردند. هدایتی که شما را به اوج خوبی ها رهبری می کند و کسی که به این ندای درون گوش ندهد در معرض گمراهی است.
بازاریابی و فروش
نخستین دلیل مربوط به بازاریابی و فروش است. حدود 48 درصد از شرکت ها به این دلیل ورشکست می شوند که نمی توانند محصولات و خدمات شان را به میزان کافی بفروشند.
هزینه ها را کنترل کنید
دومین دلیل ورشکستگی شرکت ها که 46 درصد موارد را شامل می شود، عدم کنترل درست هزینه هاست. ممکن است آنها فروش خوبی داشته باشند ولی هزینه ها به قدری زیاد است که به هر حال ورشکست می شوند. فروش و بازاریابی به اضافه کنترل هزینه ها هر دو نیازمند تجربه هستند و اگر شما در مورد رسیدن به استقلال مالی جدی هستید، باید این مهارت های لازم را کسب کنید.
کلید اول: در زمینه کاری خودتان جستجو کنید
کلید اول این است که در رشته کاری خودتان به دنبال محصول یا خدمات جدید باشید. ممکن است همین حالا یک ایده یک میلیون دلاری در ذهن داشته باشید. خیلی ها این موضوع را تجربه کرده اند که مرتب ایده هایی برای محصولات و خدمات جدید به ذهن شان خظور می کند ولی آنها را کنار می زنند. گفته می شود هر فرد عادی در سال چهار ایده جدید به ذهنش می رسد که اگر فقط در حین رفت و آمد به محل کارش روی پیاده کردن این ایده ها کار کند، هر کدامش می تواند از او یک میلیونر بسازد. بنابراین در رشته خودتان و در ذهن تان دنبال ایده های جدید باشید.
کلید چهار: باید محصول را بپسندید
چهارمین کلید این است: شما هنگامی موفق به بازاریابی و فروش یک محصول می شوید که خودتان آن محصول را باور داشته باشید، استفاده کنید و حاضر باشید آن را به بهترین دوستان تان نیز توصیه کنید. من بارها به افرادی برخورده ام که یک اشتباه بزرگ مرتکب می شوند، یعنی سعی می کنند محصول یا خدماتی را بفروشند که خودشان نه استفاده می کنند، نه حاضرند بخرند یا به دوستان شان توصیه می کنند ولی فکر کنند دیگران آن رامی خرند. پس فراموش نکنید که باید واقعاً محصول را قبول داشته و کاملاً معتقد باشید که می تواند زندگی یا کار مشتری را ارتقا ببخشد و آن وقت با اشتیاق درباره آن صحبت کنید.
از روش غم زدایی استفاده کنید
اگر الان در موردی نگران هستید، به چهار روش زیر که آن را «غم زدایی» نامیده ایم عمل کنید.
گام اول: وضعیت را به روشنی تعریف کنید
وضعیت نگران کننده را به روشنی تمام روی کاغذ شرح دهید زیرا پنجاه درصد مشکل پس از تعریف آن حل می شود. به یاد داشته باشید «تحلیل دقیق نصف راه است.»
گام دوم: بدترین حالت را مشخص کنید
خوب فکر کنید و ببینید بدترین حالتی که ممکن است پیش بیاید چیست.
گام سوم: بدترین وضعیت را بپذیرید
آماده پذیرفتن این بدترین پیشامد باشید. هنگام روبرویی با هر وضعیت منفی، اولین اقدام، پذیرش آن است. آنگاه ذهن تان آرام می گیرد و می توانید به اقدامات سازنده بپردازید.
گام چهارم: اقدام کنید
هر اقدامی را که فکر می کنید لازم است تا این وضعیت را بهبود بخشید فوراً شروع کنید.
تمرین پیش بینی بحران
نخستین روش برای مقابله با شرایط آشفته «پیش بینی بحران» است: تا جایی که می توانید به آینده بنگرید و از خودتان بپرسید: «بروز چه تغییر یا خطایی می تواند آینده ما را تهدید کند؟»
به بدترین اتفاق ممکن فکر کنید
برای مثال، چه خواهید کرد اگر نرخ بهره ناگهان دو برابر شود، همانطور که قبلاً هم این اتفاق افتاده، یا پرفروش ترین محصول یا خدمات شما دیگر فروش نرود؟ همان طور که اغلب موارد محصولاتی که تکنولوژی بالا دارند و زمانی که تغییرات سریع است این اتفاق می افتد. اگر ناگهان با فوت یکی از مدیریان کلیدی مواجه شوید، یا دفاتر و سوابق شما همه طعمه حریق شود، یا مشتری اصلی و منبع عمده درآمدتان را از دست بدهید جه خواهید کرد؟
پرسیدن سوال هایی از این قبیل فقط بر عهده رهبر است، یعنی کسی که دست یابی به نتایج اصلی به عهده اوست. پیش بینی نکردن بحران ها می تواند شما و دیگران را در معرض ترس، اضطراب و اغتشاش قرار دهد.
دلیل بیشتر ورشکستگی ها این است که در مورد اختصاص سرمایه تصمیم گیری می شود بدون اینکه به «بدترین واقعه ممکن» توجه شده باشد.
هفت مرحله برای تعیین هدف
مرحله اول: ببینید دقیقاً چه می خواهید
پیش از هر چیز باید ببینید دقیقاً از شما چه انتظاری می رود و چه کارهایی را با چه ترتیب و اولویت بندی باید انجام دهید. برای این کار یا باید خودتان تصمیم گیری کنید و یا با رئیس تان صحبت کنید و ببینید از شما چه انتظاراتی می رود. ضمناً وضایف تان را اولویت بندی هم بکنید. واقعاً جای تعجب است که تعداد زیادی از مردم ایم مشاوره اساسی را از ابتدا با مدیرشان انجام نمی دهند و به همین دلیل هر روز از وقت شان را صرف انجام کارهای کم ارزش می کنند.
مرحله دوم: هدف تان را بنویسید
روی کاغذ فکر کنید، یعنی هدف هایتان را بنویسید. وقتی هدف تان را یادداشت می کنید، می توانید آن ببینید و لمس کنید. بر عکس، هدف ننوشته فقط یک آروز یا رؤیاست و نیرویی پشت آن نیست. هدف های نانوشته با ابهام، انحراف و اشتباهات مکرر مواجه می شوند.
مرحله سوم: مراحل رسیدن به هدف تان را زمان بندی کنید
هدفی که زمان بندی نشده باشد ضرورن و فوریتی ندارد و آغاز و پایان آن مشخص نیست. بدون وجود یک برنامه معین و زمان بندی شده که در آن مسئولیت ها به روشنی به افراد واگذار شده باشد و آنها هم انجام آم را قبول کرده باشند مدام در انجام کارها تاهیر به وجود می آید و پیشرفت خیلی ناچیز خواهد بود.
مرحله چهارم: همه فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف را لیست کنید
لیستی از فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف تهیه و اقدامات جدیدی را که به ذهن تان خطور می کند به آن اضافه کنید تا لیست تکمیل شود. این لیست تصویر مشخصی از هدف را در برابر چشم های شما می گذارد و مسیر را نشان می دهد. به این ترتیب احتمال رسیدن به هدف، به میزان صورتی که تعریف کرده اید و در زمانی که تعیین کرده اید، بسیار افزایش پیدا می کند.
مرحله پنجم: فعالیت ها را اولیت بندی کنید
لیست فعالیت ها را اولیت بندی کنید. با صرف چند دقیقه، اقداماتی را که باید زودتر و یا دیرتر انجام شوند مشخص نمایید. روش مؤثر تر این است که آنها را در داخل مستطیل و دایره بنویسید و با فلش به هم متصل کنید تا به صورت یک الگوریتم قابل مشاهده درآید. دست یابی به هدف با تقسیم آن به فعالیت های جزئی بسیار آسان تر است.
با هدف های نوشته شده و برنامه منظم، کارایی شما نسبت به کسی که هدف هایش فقط ذهنی است خیلی بیشتر خواهد شد.
مرحله ششم: فوراً فعالیت ها را شروع کنید
فوراً یکی از فعالیت ها را شروع کنید، هر کدام که باشد، یک برنامه متوسط که با جدیت دنبال شود خیلی بهتر از یک برنامه عالی است که اجرا نشود. برای رسیدن به هر نوع موفقیتی اجرای فعالیت ها امری ضروری است.
مرحله هفتم: تصمیم بگیرید هر روز اقدامی انجام دهید که شما را به هدف تان نزدیک تر کند
هرگز روزی را بیهوده از دست ندهید. فعالیت های کاری را جزء برنامه روزانه خود قرار دهید. برای مثال هر روز تعداد معینی از صفحات مطلب مهمب را که باید بخوانید مطالعه کنید، یا با تعداد معینی از مشتری ها تماس هاس لازم را بگیری، یا مدت معینی ورزش کنید و یا تعداد معینی از واژه های یک زبان خارجی را که برای هدف تان لازم است یاد بگیرید.پپ
متخصص شوید
در مورد رشته کاری تان هرچه می توانید مطالعه کنید و یک متخصص بشوید. دانش و تخصص اعتماد به نفس لازم را به شما می دهد تا کارتان را خوب انجام دهید.
وظیفه اصلی شما در کار
یکی از وظایف اصلی مدیریت حل مشکلات است که 50 درصد وقت مدیر را به خود اختصاص می دهد. بنابراین به جرأت می شود گفت برخورد خلاق و مؤثر با مشکلات عامل تعیین کننده موفقیت شما به عنوان مدیر است. به سختی می شود مدیر کارآمدی پیدا کرد که نتواند مشکلات را با درجه بالایی از اطمینان حل کند و تصمیمات لازم را بگیرد.
انعکاس موفقیت
ما می توانیم در سه زمینه عملکرد این اصل را ببینیم. نخستین زمینه در برخورد با مردمی است که در دنیای بیرونی با انها روبرو می شوید. حالت چهره و رفتار آنها نسبت به شما منعکس کننده دقیق طرز فکر خود شماست. اگر طرز فکر مثبت و خوش بینانه ای نسبت به خودتان داشته باشید، مردم هم بلافاصله به نحوی مثبت و با نشاط عکس العمل نشان می دهند، حتی قبل از اینکه شما دهان باز کنید.
طرز فکرتان را بسنجید
در کتابی به نام «میلیونر فوری» به قلم مارک فیشر، یک میلیونر پیر از پسری که پند او را درباره میلیونر شدن جویا شده می پرسد: «چرا تو تا حالا ثروتمند نشده ای؟"
این سوال مهمی است که باید از خودتان بپرسید و پاسخ شما هرچه باشد اطلاعات زیادی در مورد خودتان به شما می دهد. پاسخ هایتان نشانگر باورهای محدود کننده، شک و تردید ها، ترس ها، بهانه ها و توجیه و تفسیرهای شما خواهد بود.
تمرین عملی
1- تصور کنید وضعیت مالی تان مانند یک شرکت ورشکسته است که مدیریت آن را به شما سپرده اند. بلافاصله همه عملیات مالی را متوقف کنید. همه هزینه های غیر ضروری را حذف کنید. بودجه ای برای هزینه های ثابت و غیر قابل اجتناب ماهیانه معین کنید و تصمیم بگیرید که فعلاً هزینه ها را در همین حد نگه دارید.
هر قلم هزینه را به دقت بررسی کنید، انگار که مربوط به شخص دیگری است. سعس کنید راه هایی برای کاهس یا بهینه سازی هزینه ها پیدا کنید و تصمیم بگیرید طی سه ماه آینده هزینه هایتان را 10 درصد کاهش دهید.
بهترین راهبرد
البته بهترین راهبر، فروش تعداد زیادتر و سود کمتر برای هم قلم کالاست. بزرگ ترین ثروت ها در آمریکا از راه عرضه تعداد زیادی از یک محصول ارزان قیمت در بازاری گسترده به دست آمده است. با این کار وابستگی شما به تعداد معدودی مشتری از بین می رود.
حرکت از معلوم به سوی نامعلوم
من آغاز زندگی حرفه ایم به کلید دیگری برای موفقیت در کارم رسیدم و آن این است: کارتان را در یک رشته شناخته شده آغاز کنید و فقط از محل سودی که از آن به دست می آورید ارائه محصولات و خدمات جدید را آزمایش کنید. بهتر است از همان ابتدا همه سرمایه تان را در یک کار جدید و ناشناخته به خطر نیندازید.
ذهن تان را ایده باران کنید
همه مطالب مرتبط به کارتان را بخوانید، هر فرصت مناسب را بررسی کنید و خود را در معرض همه ایده ها قرار دهید ولی نهایتاً به قضاوت خودتان اعتماد کنید. همه افراد بزرگ در کسب و کار به این دلیل با این مقام رسیدند که به هدایت درونی شان توجه کردند. هدایتی که شما را به اوج خوبی ها رهبری می کند و کسی که به این ندای درون گوش ندهد در معرض گمراهی است.
بازاریابی و فروش
نخستین دلیل مربوط به بازاریابی و فروش است. حدود 48 درصد از شرکت ها به این دلیل ورشکست می شوند که نمی توانند محصولات و خدمات شان را به میزان کافی بفروشند.
هزینه ها را کنترل کنید
دومین دلیل ورشکستگی شرکت ها که 46 درصد موارد را شامل می شود، عدم کنترل درست هزینه هاست. ممکن است آنها فروش خوبی داشته باشند ولی هزینه ها به قدری زیاد است که به هر حال ورشکست می شوند. فروش و بازاریابی به اضافه کنترل هزینه ها هر دو نیازمند تجربه هستند و اگر شما در مورد رسیدن به استقلال مالی جدی هستید، باید این مهارت های لازم را کسب کنید.
کلید اول: در زمینه کاری خودتان جستجو کنید
کلید اول این است که در رشته کاری خودتان به دنبال محصول یا خدمات جدید باشید. ممکن است همین حالا یک ایده یک میلیون دلاری در ذهن داشته باشید. خیلی ها این موضوع را تجربه کرده اند که مرتب ایده هایی برای محصولات و خدمات جدید به ذهن شان خظور می کند ولی آنها را کنار می زنند. گفته می شود هر فرد عادی در سال چهار ایده جدید به ذهنش می رسد که اگر فقط در حین رفت و آمد به محل کارش روی پیاده کردن این ایده ها کار کند، هر کدامش می تواند از او یک میلیونر بسازد. بنابراین در رشته خودتان و در ذهن تان دنبال ایده های جدید باشید.
کلید چهار: باید محصول را بپسندید
چهارمین کلید این است: شما هنگامی موفق به بازاریابی و فروش یک محصول می شوید که خودتان آن محصول را باور داشته باشید، استفاده کنید و حاضر باشید آن را به بهترین دوستان تان نیز توصیه کنید. من بارها به افرادی برخورده ام که یک اشتباه بزرگ مرتکب می شوند، یعنی سعی می کنند محصول یا خدماتی را بفروشند که خودشان نه استفاده می کنند، نه حاضرند بخرند یا به دوستان شان توصیه می کنند ولی فکر کنند دیگران آن رامی خرند. پس فراموش نکنید که باید واقعاً محصول را قبول داشته و کاملاً معتقد باشید که می تواند زندگی یا کار مشتری را ارتقا ببخشد و آن وقت با اشتیاق درباره آن صحبت کنید.
از روش غم زدایی استفاده کنید
اگر الان در موردی نگران هستید، به چهار روش زیر که آن را «غم زدایی» نامیده ایم عمل کنید.
گام اول: وضعیت را به روشنی تعریف کنید
وضعیت نگران کننده را به روشنی تمام روی کاغذ شرح دهید زیرا پنجاه درصد مشکل پس از تعریف آن حل می شود. به یاد داشته باشید «تحلیل دقیق نصف راه است.»
گام دوم: بدترین حالت را مشخص کنید
خوب فکر کنید و ببینید بدترین حالتی که ممکن است پیش بیاید چیست.
گام سوم: بدترین وضعیت را بپذیرید
آماده پذیرفتن این بدترین پیشامد باشید. هنگام روبرویی با هر وضعیت منفی، اولین اقدام، پذیرش آن است. آنگاه ذهن تان آرام می گیرد و می توانید به اقدامات سازنده بپردازید.
گام چهارم: اقدام کنید
هر اقدامی را که فکر می کنید لازم است تا این وضعیت را بهبود بخشید فوراً شروع کنید.
تمرین پیش بینی بحران
نخستین روش برای مقابله با شرایط آشفته «پیش بینی بحران» است: تا جایی که می توانید به آینده بنگرید و از خودتان بپرسید: «بروز چه تغییر یا خطایی می تواند آینده ما را تهدید کند؟»
به بدترین اتفاق ممکن فکر کنید
برای مثال، چه خواهید کرد اگر نرخ بهره ناگهان دو برابر شود، همانطور که قبلاً هم این اتفاق افتاده، یا پرفروش ترین محصول یا خدمات شما دیگر فروش نرود؟ همان طور که اغلب موارد محصولاتی که تکنولوژی بالا دارند و زمانی که تغییرات سریع است این اتفاق می افتد. اگر ناگهان با فوت یکی از مدیریان کلیدی مواجه شوید، یا دفاتر و سوابق شما همه طعمه حریق شود، یا مشتری اصلی و منبع عمده درآمدتان را از دست بدهید جه خواهید کرد؟
پرسیدن سوال هایی از این قبیل فقط بر عهده رهبر است، یعنی کسی که دست یابی به نتایج اصلی به عهده اوست. پیش بینی نکردن بحران ها می تواند شما و دیگران را در معرض ترس، اضطراب و اغتشاش قرار دهد.
دلیل بیشتر ورشکستگی ها این است که در مورد اختصاص سرمایه تصمیم گیری می شود بدون اینکه به «بدترین واقعه ممکن» توجه شده باشد.
هفت مرحله برای تعیین هدف
مرحله اول: ببینید دقیقاً چه می خواهید
پیش از هر چیز باید ببینید دقیقاً از شما چه انتظاری می رود و چه کارهایی را با چه ترتیب و اولویت بندی باید انجام دهید. برای این کار یا باید خودتان تصمیم گیری کنید و یا با رئیس تان صحبت کنید و ببینید از شما چه انتظاراتی می رود. ضمناً وضایف تان را اولویت بندی هم بکنید. واقعاً جای تعجب است که تعداد زیادی از مردم ایم مشاوره اساسی را از ابتدا با مدیرشان انجام نمی دهند و به همین دلیل هر روز از وقت شان را صرف انجام کارهای کم ارزش می کنند.
مرحله دوم: هدف تان را بنویسید
روی کاغذ فکر کنید، یعنی هدف هایتان را بنویسید. وقتی هدف تان را یادداشت می کنید، می توانید آن ببینید و لمس کنید. بر عکس، هدف ننوشته فقط یک آروز یا رؤیاست و نیرویی پشت آن نیست. هدف های نانوشته با ابهام، انحراف و اشتباهات مکرر مواجه می شوند.
مرحله سوم: مراحل رسیدن به هدف تان را زمان بندی کنید
هدفی که زمان بندی نشده باشد ضرورن و فوریتی ندارد و آغاز و پایان آن مشخص نیست. بدون وجود یک برنامه معین و زمان بندی شده که در آن مسئولیت ها به روشنی به افراد واگذار شده باشد و آنها هم انجام آم را قبول کرده باشند مدام در انجام کارها تاهیر به وجود می آید و پیشرفت خیلی ناچیز خواهد بود.
مرحله چهارم: همه فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف را لیست کنید
لیستی از فعالیت های لازم برای رسیدن به هدف تهیه و اقدامات جدیدی را که به ذهن تان خطور می کند به آن اضافه کنید تا لیست تکمیل شود. این لیست تصویر مشخصی از هدف را در برابر چشم های شما می گذارد و مسیر را نشان می دهد. به این ترتیب احتمال رسیدن به هدف، به میزان صورتی که تعریف کرده اید و در زمانی که تعیین کرده اید، بسیار افزایش پیدا می کند.
مرحله پنجم: فعالیت ها را اولیت بندی کنید
لیست فعالیت ها را اولیت بندی کنید. با صرف چند دقیقه، اقداماتی را که باید زودتر و یا دیرتر انجام شوند مشخص نمایید. روش مؤثر تر این است که آنها را در داخل مستطیل و دایره بنویسید و با فلش به هم متصل کنید تا به صورت یک الگوریتم قابل مشاهده درآید. دست یابی به هدف با تقسیم آن به فعالیت های جزئی بسیار آسان تر است.
با هدف های نوشته شده و برنامه منظم، کارایی شما نسبت به کسی که هدف هایش فقط ذهنی است خیلی بیشتر خواهد شد.
مرحله ششم: فوراً فعالیت ها را شروع کنید
فوراً یکی از فعالیت ها را شروع کنید، هر کدام که باشد، یک برنامه متوسط که با جدیت دنبال شود خیلی بهتر از یک برنامه عالی است که اجرا نشود. برای رسیدن به هر نوع موفقیتی اجرای فعالیت ها امری ضروری است.
مرحله هفتم: تصمیم بگیرید هر روز اقدامی انجام دهید که شما را به هدف تان نزدیک تر کند
هرگز روزی را بیهوده از دست ندهید. فعالیت های کاری را جزء برنامه روزانه خود قرار دهید. برای مثال هر روز تعداد معینی از صفحات مطلب مهمب را که باید بخوانید مطالعه کنید، یا با تعداد معینی از مشتری ها تماس هاس لازم را بگیری، یا مدت معینی ورزش کنید و یا تعداد معینی از واژه های یک زبان خارجی را که برای هدف تان لازم است یاد بگیرید.پپ
سنگی که زیادی بود
یکی از ساختمان ها و آثار باستانی شهر کیوتو، یک باغچه ذن، با سطح و کفی پوشیده از شن همراه با پانزده سنگ می باشد.
باغچه اصلی 16 سنگ داشته است و بر اساس داستانهای نقل شده، وقتی که باغبان کارش با پایان رسید، از امپراتور خواست که به مشاهده آن بپردازد.
امپراتور گفت:
- فوق العاده است. این زیباترین باغ ژاپن می باشد. واین سنگ زیبا ترین سنگ آن باغ است.
در اینجا باغبا فوراً آن قطعه سنگی که آنقدر مورد توجه امپراتور قرار گرفته بود را از جایش به بیرون کشید.
باغبان خطاب به امپراتور می گوید:
- حالا باغچه کامل شد. دیگر چیزی که برجسته باشد وجود ندارد. و این باغچه با تمام هارمنونی و هماهنگی خود، دیده خواهد شد.
یک باغ، همانند زندگی باید در کل دیده شود. و اما اگر ما فقط محسور زیبایی یک جزئی از آن شویم، مابقی به نظرمان زشت خواهد آمد.
باغچه اصلی 16 سنگ داشته است و بر اساس داستانهای نقل شده، وقتی که باغبان کارش با پایان رسید، از امپراتور خواست که به مشاهده آن بپردازد.
امپراتور گفت:
- فوق العاده است. این زیباترین باغ ژاپن می باشد. واین سنگ زیبا ترین سنگ آن باغ است.
در اینجا باغبا فوراً آن قطعه سنگی که آنقدر مورد توجه امپراتور قرار گرفته بود را از جایش به بیرون کشید.
باغبان خطاب به امپراتور می گوید:
- حالا باغچه کامل شد. دیگر چیزی که برجسته باشد وجود ندارد. و این باغچه با تمام هارمنونی و هماهنگی خود، دیده خواهد شد.
یک باغ، همانند زندگی باید در کل دیده شود. و اما اگر ما فقط محسور زیبایی یک جزئی از آن شویم، مابقی به نظرمان زشت خواهد آمد.
چگونه آبراه باز گردید
در نسخه شماره 106 روزنامه پرتغال، با داستانی برخورد کردم که می تواند به ما درباره چیزهایی که بدون فکر انتخاب می کنیم، مطالب خوبی آموزش دهد:
یک روز، گوساله ای می بایستی برای رسیدن به چراگاهش از یک جنگل بکر و دست نخوردن عبور کند و چون حیوانی است که فکر نمی کند، اقدام به باز کردن یک آبراه پرزحمت و پردردسر، پر از پیچ و خم که از ثپه ها بالا و پایین مرفت، نمود.
در روز بعد، یم سگ آبی که از آنجا رد می ششد، نیز برای عبور از جنگل، اقدام به عبور از همین آبراه کرد. پس از آن نوبت یک گوسفند شد که رئیس گله بود و با مشاهده فضای باز و آماده، با دوستان و همراهانش از آنجا عبور کردند.
بعد ها، انسانها نیز شروع به استفاده از این راه کردند؛ وارد شده و خارج می شدند. به سمت راست و چپ رفته، موانع را دور می زدند، شکایت کرده و ناسزا می گفتند، اما هیچ کاری برای ایجاد یک راه جدید که در آن حیوانات بیچاره با حمل بارهای سنگین، زجر کشیده و از اینکه وادار می شدند تا فاصلهای را که می توانستند در عرض نیم ساعت طی کنند، در طی 3 ساعت بگذرانند، خسته و مانده می شدند، چرا که از بیراهه درست شده توسط آن گوساله رد می شدند.
سالهای بسیاری از آن تاریخ گذشت و آن باریکه تبدیل به جاده اصلی یک دهکده شد و سپس جاده اصلی یک شسهر گردید. همه مردم نیز از وضعیت عبور و مرور آن جاده گلمه ند و شاکی بودند، چرا که همان جادۀ چندین سال پیش بود.
در همین حین، جنگل پیر و دانا می دید انسانها همچنان این تمایل را دارند که کورکورانه، از جاده ای که قبلاً ایجاد شده بود، استفاده کنند، بدون آنکه از خود بپرسند که آیا این انتخاب مناسب ایت یا خیر.
یک روز، گوساله ای می بایستی برای رسیدن به چراگاهش از یک جنگل بکر و دست نخوردن عبور کند و چون حیوانی است که فکر نمی کند، اقدام به باز کردن یک آبراه پرزحمت و پردردسر، پر از پیچ و خم که از ثپه ها بالا و پایین مرفت، نمود.
در روز بعد، یم سگ آبی که از آنجا رد می ششد، نیز برای عبور از جنگل، اقدام به عبور از همین آبراه کرد. پس از آن نوبت یک گوسفند شد که رئیس گله بود و با مشاهده فضای باز و آماده، با دوستان و همراهانش از آنجا عبور کردند.
بعد ها، انسانها نیز شروع به استفاده از این راه کردند؛ وارد شده و خارج می شدند. به سمت راست و چپ رفته، موانع را دور می زدند، شکایت کرده و ناسزا می گفتند، اما هیچ کاری برای ایجاد یک راه جدید که در آن حیوانات بیچاره با حمل بارهای سنگین، زجر کشیده و از اینکه وادار می شدند تا فاصلهای را که می توانستند در عرض نیم ساعت طی کنند، در طی 3 ساعت بگذرانند، خسته و مانده می شدند، چرا که از بیراهه درست شده توسط آن گوساله رد می شدند.
سالهای بسیاری از آن تاریخ گذشت و آن باریکه تبدیل به جاده اصلی یک دهکده شد و سپس جاده اصلی یک شسهر گردید. همه مردم نیز از وضعیت عبور و مرور آن جاده گلمه ند و شاکی بودند، چرا که همان جادۀ چندین سال پیش بود.
در همین حین، جنگل پیر و دانا می دید انسانها همچنان این تمایل را دارند که کورکورانه، از جاده ای که قبلاً ایجاد شده بود، استفاده کنند، بدون آنکه از خود بپرسند که آیا این انتخاب مناسب ایت یا خیر.
چگونه کاری را که می خواهم انجام بدهم
خوآن پس از آنکه مرد، خود را در جای بسیار زیبایی یافت. مکانی بسیار زیباتر، راحت تر و دلپذیر تر از انی که فکرش را می کرد. تا آنکه فردی سفیدپوش به وی نزدیک شد و گفت:
- شما حق آن را دارید که هر کاری که می خواهید انجام دهید: هر نوع غذایی، لذتی و یا تفریحی.
خوآن نیز خوشحال و مسرور دست به انجام هر کاری که در طی زندگیش قصدش را داشت زد. پس از گذشت سالها لذت و خوشی، خوآن آن مرد سفید پوش را مجدداً پیدا کرد و به او گفت:
- من هر کاری که اراده کردم، تجربه کرده ام. حالا نیاز به یک کار دارم تا احساس کنم که فرد مفیدی هستم.
مرد سفید پوش گفت:
- بسیار متأسفم. اما این تنها کاری است که من نمی توانم انجام دهم. در اینجا کاری موجود نیست.
خوآن فریاد زد:
- چه وحشتناک، پس من تمام ابدیت را از یکنواختی خواهم مرد. هزاران بار ترجیح می دهم در جهنم باشم.
آن مرد سفیدپوش به وی نزدیک شد و با صدایی آرام گفت:
- پس شما فکر می کردید در کجا هستید؟
- شما حق آن را دارید که هر کاری که می خواهید انجام دهید: هر نوع غذایی، لذتی و یا تفریحی.
خوآن نیز خوشحال و مسرور دست به انجام هر کاری که در طی زندگیش قصدش را داشت زد. پس از گذشت سالها لذت و خوشی، خوآن آن مرد سفید پوش را مجدداً پیدا کرد و به او گفت:
- من هر کاری که اراده کردم، تجربه کرده ام. حالا نیاز به یک کار دارم تا احساس کنم که فرد مفیدی هستم.
مرد سفید پوش گفت:
- بسیار متأسفم. اما این تنها کاری است که من نمی توانم انجام دهم. در اینجا کاری موجود نیست.
خوآن فریاد زد:
- چه وحشتناک، پس من تمام ابدیت را از یکنواختی خواهم مرد. هزاران بار ترجیح می دهم در جهنم باشم.
آن مرد سفیدپوش به وی نزدیک شد و با صدایی آرام گفت:
- پس شما فکر می کردید در کجا هستید؟
یک قدیس در یک مکان اشتباه
برای چه افرادی وجود دارند که از مشکلاتی پیچیده براحتی خارج می شوند، در حالیکه، دیگران در مواجه با مشکلات بسیار کوچکتری، در یک فنجان آب خفه می شده و می میرند؟
رامش با نقل داستان زیر پاسخ می دهد:
در روزگاران قدیم، مردی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت گذرانده بود. وقتی مرد، همه مردم از او به گونه ای حرف می زدند که انگار به آسمان ها رفته است. یک انسان خوب همانند وی فقط می تواند به بهشت رفته باشد. رفتن به بهشت برای مردی مثل او مطلب خیلی مهمی نبوده است و همینطور هم شد. وی به آنجا رفت.
در آن زمان ها، آسمان هنوز در یک برنامه کیفیت کامل گنجانده نشده بود. پذیرایی در حد بسیار خوبی انجام نمی شد، دوشیزه جوانی که او را پذیرا شد و تحویل گرفته بود، نگاهی سریع به لیست اسامی خود انداخت و چون اسم او را نیافت، وی را روانه جهنم کرد.
در جهنم نیز، هیچکس از او نه برگه عبوری خواست و مه دعوتنامه ای، هر کسی از راه می رسید، برای ورود به آنجا خود به خود دعوت شده بود. آن فرد وارد شد و همانجا باقی ماند.
چند روز بعد ابلیس خشمگین به کنار دروازه بهشت جهت کسب رضایت سن پدرو رفت:
- این کاری که شما انجام می دهید، تروریسم محض است.
پدرو نیز بدون آنکه دلیل آنهمه خشم و عصبانیت را بداند، از او ماجرا را پرسید و ابلیس که منقلب شده در پاسخ گفت:
- شما آن فرد را به جهنم فرستاده اید و او در حال تضعیف روحیه من می باشد. وی از وقتی که رسیده به سخنان افراد گوش فرا می دهد، در چشمانشان نگاه می کند و با ایشان به گفتگو می نشیند. حالا همه افراد و ساکنین جهنم با یکدیگر گفتگو می کنند و همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. جهنم جای چنین کارهایی نیست، لطفاً این شخص را از اینجا ببرید!
وقتی رامش به پایان داستان رسید، مهربانانه به من نگاهی انداخت و گفت:
- با آنچنان عشقی در قلبت رندگی کن که اگر احیاناً اشتباهاً به جهنم رفتی، خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
رامش با نقل داستان زیر پاسخ می دهد:
در روزگاران قدیم، مردی بود که تمام زندگیش را با عشق و محبت گذرانده بود. وقتی مرد، همه مردم از او به گونه ای حرف می زدند که انگار به آسمان ها رفته است. یک انسان خوب همانند وی فقط می تواند به بهشت رفته باشد. رفتن به بهشت برای مردی مثل او مطلب خیلی مهمی نبوده است و همینطور هم شد. وی به آنجا رفت.
در آن زمان ها، آسمان هنوز در یک برنامه کیفیت کامل گنجانده نشده بود. پذیرایی در حد بسیار خوبی انجام نمی شد، دوشیزه جوانی که او را پذیرا شد و تحویل گرفته بود، نگاهی سریع به لیست اسامی خود انداخت و چون اسم او را نیافت، وی را روانه جهنم کرد.
در جهنم نیز، هیچکس از او نه برگه عبوری خواست و مه دعوتنامه ای، هر کسی از راه می رسید، برای ورود به آنجا خود به خود دعوت شده بود. آن فرد وارد شد و همانجا باقی ماند.
چند روز بعد ابلیس خشمگین به کنار دروازه بهشت جهت کسب رضایت سن پدرو رفت:
- این کاری که شما انجام می دهید، تروریسم محض است.
پدرو نیز بدون آنکه دلیل آنهمه خشم و عصبانیت را بداند، از او ماجرا را پرسید و ابلیس که منقلب شده در پاسخ گفت:
- شما آن فرد را به جهنم فرستاده اید و او در حال تضعیف روحیه من می باشد. وی از وقتی که رسیده به سخنان افراد گوش فرا می دهد، در چشمانشان نگاه می کند و با ایشان به گفتگو می نشیند. حالا همه افراد و ساکنین جهنم با یکدیگر گفتگو می کنند و همدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند. جهنم جای چنین کارهایی نیست، لطفاً این شخص را از اینجا ببرید!
وقتی رامش به پایان داستان رسید، مهربانانه به من نگاهی انداخت و گفت:
- با آنچنان عشقی در قلبت رندگی کن که اگر احیاناً اشتباهاً به جهنم رفتی، خود شخص شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
لیوان چینی و گل سرخ
آلکساندرا مارین داستان زیر را نقل می کند:
استاد بزرگ و نگهبان مخصوص، اداره یک صومعه ذن را بین خود تقسیم کرده بودند. تا اینکه یک روز نگهبان مزبور مرد و خود استاد جانشین وب گردید.
ستاد بزرگ تمامی شاگردانش را گرد آورد تا از میان آنان کسی را انتخاب کند که افتخار کار کردن مستقیم با وی را داشته باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- من به طرح سوالی خواهم پرداخت و اولین کسی که بتواند این مشکل را حل کند، نگهبان مخصوص خواهد شد.
پس از پایان سخنرانی بسیار کوتاهش، یک نیمکت در وسط سالن قرار داد و برروی آن یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت گذاشت و یک گل سرخ در آن قرار داد تا زینت دهنده باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- این سوال معمای من است.
شاگردان معبد متحیر به این منظره نگاه می کردند، نقوش ظریف بر روی ظرف چینی و طراوت و زیبایی گل. چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چه بایستی کرد؟ این معما چه چیزی می تواند باشد؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردان از جای خود بلند شد و با عزم و جزم به سمت آن لیوان قذم برداشت، سپس آن را بر روی زمین پرتاب کرد تا نابود شود.
استاد بزرگ خطاب به آن دانش آموز گفت:
- شما نگهبان جدید هستید.
به این ترتیب آن شاگرد به سر جای خود بازگشت و ستاد توضیح داد:
- من خیلی واضح و مشخص عمل کردم. شما همگی در مقابل یک مشکل قرار داشتید. مهم نیست که چقدر زیبا و سحرآمیز باشد، یک مشکل بایستی از بین برود. یک مشکل، یک مشکل است. می تواند یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت باشد، یک عشق زیبا باشد که دیگر باعث احساس جدیدی نمی شود، یک راهی که بایستی ترک کرده و رها شود اما در پیمودن آن اصرار می ورزیم، برای آنکه برای ما آرامش و آسودگی به همراه می آورد. فقط یک راه برای مواجه شدن با یک مشکل وجود دارد؛ حمله مستقیم به آن کردن. در این مواقع، نمی توان رحم و شفقت داشت و نبایستی از جانب و سمت جذابی که هر مشکلی معمولاً با خود به همراه دارد با آن روبرو شد.
استاد بزرگ و نگهبان مخصوص، اداره یک صومعه ذن را بین خود تقسیم کرده بودند. تا اینکه یک روز نگهبان مزبور مرد و خود استاد جانشین وب گردید.
ستاد بزرگ تمامی شاگردانش را گرد آورد تا از میان آنان کسی را انتخاب کند که افتخار کار کردن مستقیم با وی را داشته باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- من به طرح سوالی خواهم پرداخت و اولین کسی که بتواند این مشکل را حل کند، نگهبان مخصوص خواهد شد.
پس از پایان سخنرانی بسیار کوتاهش، یک نیمکت در وسط سالن قرار داد و برروی آن یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت گذاشت و یک گل سرخ در آن قرار داد تا زینت دهنده باشد.
استاد بزرگ می گوید:
- این سوال معمای من است.
شاگردان معبد متحیر به این منظره نگاه می کردند، نقوش ظریف بر روی ظرف چینی و طراوت و زیبایی گل. چنین چیزی چه معنایی می تواند داشته باشد؟ چه بایستی کرد؟ این معما چه چیزی می تواند باشد؟
پس از چند دقیقه، یکی از شاگردان از جای خود بلند شد و با عزم و جزم به سمت آن لیوان قذم برداشت، سپس آن را بر روی زمین پرتاب کرد تا نابود شود.
استاد بزرگ خطاب به آن دانش آموز گفت:
- شما نگهبان جدید هستید.
به این ترتیب آن شاگرد به سر جای خود بازگشت و ستاد توضیح داد:
- من خیلی واضح و مشخص عمل کردم. شما همگی در مقابل یک مشکل قرار داشتید. مهم نیست که چقدر زیبا و سحرآمیز باشد، یک مشکل بایستی از بین برود. یک مشکل، یک مشکل است. می تواند یک لیوان چینی بسیار گرانقیمت باشد، یک عشق زیبا باشد که دیگر باعث احساس جدیدی نمی شود، یک راهی که بایستی ترک کرده و رها شود اما در پیمودن آن اصرار می ورزیم، برای آنکه برای ما آرامش و آسودگی به همراه می آورد. فقط یک راه برای مواجه شدن با یک مشکل وجود دارد؛ حمله مستقیم به آن کردن. در این مواقع، نمی توان رحم و شفقت داشت و نبایستی از جانب و سمت جذابی که هر مشکلی معمولاً با خود به همراه دارد با آن روبرو شد.
شک و ظنی که انسان را تغییر می دهد
در فرهنگ فولکلوریک آلمان ها، داستان مردی آمده است که یک روز صبح متوجه می شود تبرش ناپدید شده است. خشمگین و ناراحت، احساس می کند که همسایه اش باید تبر را دزدیده باشد، لذا تصمیم می گیرد بقیه روز را به مراقبت از وی بپردازد.
بر اثر این مراقبت، متوجه گردید که وی زرنگی و چالاکی یک دزد را دارد، با موذی گری یک دزد راه می رود و زمزمه و پچ پچ کردن دزدی را دارد که قصد پنها نمودن جنس دزدی اش را دارد. شک و ظنش آنچنان قوی بود که تصمیم گرفت به خانه اش رفته، لباس هایش را پوشیده و نزد نماینده قانون برود.
به این ترتیب بود که وارد خانه اش گردید، اما تبرش را پیدا کرد. همسرش آن را در جای دیگری قرار داده بود. لذا آن مرد مجدداً از خانه خارج و مشغول تماشای همسایه اش گردید که همانند هر انسان دیگری قدم می زد، سخن می گفت و صادقانه رفتار می کرد.
بر اثر این مراقبت، متوجه گردید که وی زرنگی و چالاکی یک دزد را دارد، با موذی گری یک دزد راه می رود و زمزمه و پچ پچ کردن دزدی را دارد که قصد پنها نمودن جنس دزدی اش را دارد. شک و ظنش آنچنان قوی بود که تصمیم گرفت به خانه اش رفته، لباس هایش را پوشیده و نزد نماینده قانون برود.
به این ترتیب بود که وارد خانه اش گردید، اما تبرش را پیدا کرد. همسرش آن را در جای دیگری قرار داده بود. لذا آن مرد مجدداً از خانه خارج و مشغول تماشای همسایه اش گردید که همانند هر انسان دیگری قدم می زد، سخن می گفت و صادقانه رفتار می کرد.
اهمیت گربه در دعا و نیایش
یک استاد بزرگ بودائیسم که سرپرستی صومعه مایوکاگی را بعهده داشت، دارای گربه ای بود که نشانه عشق و علاقه واقعی وی به زندگی بود. حتی در حین مراسم دعا و نماز، گربه اش همیشه در کنارش قرار داشت تا هرچه بیشتر از همراهی وی لذت ببرد.
در یک روز صبح، استاد - که دیگر پیر شده بود - از دنیا رفت و عالم ترین و ارشدترین شاگرد وی جای او را در صومعه اشغال کرد.
آن شاگرد از کشیش های دیگر پرسید:
- با این گربه چه کنیم؟
استاد جدید پس از آنکه مراسم یادبود معلم قدیمی خود را بجا آورد، تصمیم گرفت اجازه دهد که آن گربه همچنان در نمازخانه های آن صومعه حاضر شود.
برخی از شاگردان صومعه های همسایه که در آن منطقه زیاد سفر می کردند، متوجه شدند که در یکی از صومعه های معروف آن حوالی، یک گربه در مراسم دعا و نیایش شرکت می کند و چنین شد که داستان در سراسر آن منطقه منتشر شد.
سالهای متمادی سپری شد و آن گربه مرد. اما شاگردان آن صومعه آنچنان به حضور او عادت کرده بودند که گربه دیگری را جانشین آن کردند. همزمان با این عمل، صومعه های دیگر هم اقدام به وارد کردن گربه هایی در مراسم دعا و نمازشان کردند. آنها به این امر اعتقاد پیدا کرده بودند که گربه مسئول واقعی شهرت و کیفیت خوب آموزش در مایوکاگی بوده و فراموش کرده بودند که استاد قدیمی صومعه، یک مدرس عالی بوده است.
یک نسل از این ماجرا گذشت و تکنیک هایی درباره اهمیت گربه در دعا نماز فرقه ذن گسترش یافته و ظاهر گردیدند. یک استاد دانشگاه نیز پایان نامه و تزی را - که به وسیله جامعه آکادمیک آن زمان پذیرفته شد - ارائه داد مبنی بر اینکه گربه قابلیت افزایش تمرکز حواس انسانی و حذف و طرد انرژی های منفی را دارد. به این ترتیب برای مدت یک قرن، گربه جزئی اصلی و حیاطی از مطالعات و دروس مکتب ذن - بودائیسم در آن منطقه بود.
تا اینکه استادی به آن صومعه آمد که به پشم حیوانات خانگی حساسیت داشت و تصمیم گرفت تا آن گربه را از مراسم و کلاس های روزانه شاگردانش اخراج کند.
در اینجا بود که عکس العمل های منفی برپا گردید، اما استاد همچنان بر تصمیم خود پافشاری می کرد و چون مدرس فوق العاده ای بود، علیرغم غیبت گربه در جلسات درس، شاگردان صومعه بازدهی علمی خوبی داشتند.
بتدریج، در صومعه ها - که همیشه به دنبال ایده جدید بودند و از اینکه مجبور بودند تا این همه گربه را غذا بدهند خسته شده بودند - حضور حیوانات در سر کلاس های درس ممنوع اعلام گردید. در طی 20 سال ایده های انقلابی با عناوین متقاعد کننده ای نظیر «اهمیت دعای بدون گربه»، و یا «متوازن کردن جهان ذن با قدرت تفکر و بدون کمک حیوانات» به رشته تحریر درآمد.
به این ترتیت بک قرن گذشت و گربه کاملاً از مراسم دعای ذن در آن منطقه خارج گردید. اما گذشت 200 سال ضروری بود تا همه چیز به حالت عادی و نرمال خود بازگردد، و جالب اینجا بود که هیچکس از خود نمی پرسید که در طی مدت زمان مزبور و برای سالهای متمادی، برای چه گربه در آنجا حضور پیدا کرده بود.
تا اینکه یک نویسنده پس از گذشت قرن ها، با چگونگی این ماجرا آشنا شد و در یکی از کتاب هایش چنین نوشت:
«و چند نفر از ما، شهامت پرسیدن این امر را داشته اند که: برای چه بایستی به این شکا رفتار کنم؟ تا چه حدی، در آن کاری که انجام می دهیم، در حال گربه های بی مصرفی هستیم که شهامت حذف آنها را نداریم، برای چه به ما گفته شده است که گربه ها برای آنکه همه چیز به خوبی عمل شود، مهم هستند؟
در یک روز صبح، استاد - که دیگر پیر شده بود - از دنیا رفت و عالم ترین و ارشدترین شاگرد وی جای او را در صومعه اشغال کرد.
آن شاگرد از کشیش های دیگر پرسید:
- با این گربه چه کنیم؟
استاد جدید پس از آنکه مراسم یادبود معلم قدیمی خود را بجا آورد، تصمیم گرفت اجازه دهد که آن گربه همچنان در نمازخانه های آن صومعه حاضر شود.
برخی از شاگردان صومعه های همسایه که در آن منطقه زیاد سفر می کردند، متوجه شدند که در یکی از صومعه های معروف آن حوالی، یک گربه در مراسم دعا و نیایش شرکت می کند و چنین شد که داستان در سراسر آن منطقه منتشر شد.
سالهای متمادی سپری شد و آن گربه مرد. اما شاگردان آن صومعه آنچنان به حضور او عادت کرده بودند که گربه دیگری را جانشین آن کردند. همزمان با این عمل، صومعه های دیگر هم اقدام به وارد کردن گربه هایی در مراسم دعا و نمازشان کردند. آنها به این امر اعتقاد پیدا کرده بودند که گربه مسئول واقعی شهرت و کیفیت خوب آموزش در مایوکاگی بوده و فراموش کرده بودند که استاد قدیمی صومعه، یک مدرس عالی بوده است.
یک نسل از این ماجرا گذشت و تکنیک هایی درباره اهمیت گربه در دعا نماز فرقه ذن گسترش یافته و ظاهر گردیدند. یک استاد دانشگاه نیز پایان نامه و تزی را - که به وسیله جامعه آکادمیک آن زمان پذیرفته شد - ارائه داد مبنی بر اینکه گربه قابلیت افزایش تمرکز حواس انسانی و حذف و طرد انرژی های منفی را دارد. به این ترتیب برای مدت یک قرن، گربه جزئی اصلی و حیاطی از مطالعات و دروس مکتب ذن - بودائیسم در آن منطقه بود.
تا اینکه استادی به آن صومعه آمد که به پشم حیوانات خانگی حساسیت داشت و تصمیم گرفت تا آن گربه را از مراسم و کلاس های روزانه شاگردانش اخراج کند.
در اینجا بود که عکس العمل های منفی برپا گردید، اما استاد همچنان بر تصمیم خود پافشاری می کرد و چون مدرس فوق العاده ای بود، علیرغم غیبت گربه در جلسات درس، شاگردان صومعه بازدهی علمی خوبی داشتند.
بتدریج، در صومعه ها - که همیشه به دنبال ایده جدید بودند و از اینکه مجبور بودند تا این همه گربه را غذا بدهند خسته شده بودند - حضور حیوانات در سر کلاس های درس ممنوع اعلام گردید. در طی 20 سال ایده های انقلابی با عناوین متقاعد کننده ای نظیر «اهمیت دعای بدون گربه»، و یا «متوازن کردن جهان ذن با قدرت تفکر و بدون کمک حیوانات» به رشته تحریر درآمد.
به این ترتیت بک قرن گذشت و گربه کاملاً از مراسم دعای ذن در آن منطقه خارج گردید. اما گذشت 200 سال ضروری بود تا همه چیز به حالت عادی و نرمال خود بازگردد، و جالب اینجا بود که هیچکس از خود نمی پرسید که در طی مدت زمان مزبور و برای سالهای متمادی، برای چه گربه در آنجا حضور پیدا کرده بود.
تا اینکه یک نویسنده پس از گذشت قرن ها، با چگونگی این ماجرا آشنا شد و در یکی از کتاب هایش چنین نوشت:
«و چند نفر از ما، شهامت پرسیدن این امر را داشته اند که: برای چه بایستی به این شکا رفتار کنم؟ تا چه حدی، در آن کاری که انجام می دهیم، در حال گربه های بی مصرفی هستیم که شهامت حذف آنها را نداریم، برای چه به ما گفته شده است که گربه ها برای آنکه همه چیز به خوبی عمل شود، مهم هستند؟
فیل و ریسمان
معمولاً تعلیم دهنده های سیرک برای آنکه فیل ها هرگز سر به شورش نگذارند، طرز رفتار و روش مخصوصی دارند و من مطمئن نیستم که این مطلب در مورد بسیاری از مردم روی ندهد.
بچه فیل، در طی دوران کودکیش، با یک ریسمان زخیم به تیرک چوبی که محکم در زمین فرو رفته است، بسته می شود. او به دفعات سعی می کند خودش را آزاد کند، اما برای اینکار از نیرو و قدرت کافی برخوردار نمی باشد.
پس از یکسال که تیرک چوبی و آن ریسمان هنوز برای زندانی نگه داشتن فیل کوچک مناسب می باشد، او همچنان برای آزادسازیش ادامه می دهد، اما موفق نمی شود. در اینصورت، این مطلب برای حیوان جا می افتدکه آن طناب همیشه از وی قوی تر خواهد بود و به این ترتیب دست از تلاش و مقاومت می کشد.
هنگامی که به سن بلوغ می رسد، فیل هنوز به خاطر دارد که برای مدت زمان بسیاری، سهل انگارانه، انرژی اش را برای خروج از آن اسارت و گرفتاری صرف نموده است. در اسن موقع است که مربی، میتواند با یک رشته طناب نازک و یک دسته جارو او را مهار کند و فیل داستان ما هرگز به فکر آزادی و رهایی نمی افتد.
بچه فیل، در طی دوران کودکیش، با یک ریسمان زخیم به تیرک چوبی که محکم در زمین فرو رفته است، بسته می شود. او به دفعات سعی می کند خودش را آزاد کند، اما برای اینکار از نیرو و قدرت کافی برخوردار نمی باشد.
پس از یکسال که تیرک چوبی و آن ریسمان هنوز برای زندانی نگه داشتن فیل کوچک مناسب می باشد، او همچنان برای آزادسازیش ادامه می دهد، اما موفق نمی شود. در اینصورت، این مطلب برای حیوان جا می افتدکه آن طناب همیشه از وی قوی تر خواهد بود و به این ترتیب دست از تلاش و مقاومت می کشد.
هنگامی که به سن بلوغ می رسد، فیل هنوز به خاطر دارد که برای مدت زمان بسیاری، سهل انگارانه، انرژی اش را برای خروج از آن اسارت و گرفتاری صرف نموده است. در اسن موقع است که مربی، میتواند با یک رشته طناب نازک و یک دسته جارو او را مهار کند و فیل داستان ما هرگز به فکر آزادی و رهایی نمی افتد.
یک زن کامل
ملانصرالدین در حال گفتگو با یکی از دوستانش می باشد.
- پس ملا، هرگز به ازدواج فکر نکردی؟
ملا پاسخ داد:
- چرا یکبار به این فکر افتادم. در دوران جوانی ام، تصمیم گرفتم تا نمونه یک زن کامل را پیدا کنم. به همین خاطر صحراها و بیابان ها را پشت سر گذاشته و به شهر دمشق رسیدم و با زنی آشنا شدم که بی نهایت روحانی مسلک و زیبا بود؛ اما چیزی راجع به مسائل این دنیا نمی دانست. به سفر خود ادامه دادم و به اصفهان رفتم. با زنی آشنا شدم که قلمرو دنیای ماده و روح را می شناخت، اما زیبا نبود. در اینصورت تصمیم گرفتم تا به شهر قاهره بروم و در آنجا بود که با دختر جوان بسیار زیبا و مذهبی و آشنای با حقایق این جهان مادی آشنا شدم.
- پس چرا با او ازدواج نکردی؟
- آه، ای دوست من! بدبختانه او نیز به دنبال بک مرد کامل می گشت.
- پس ملا، هرگز به ازدواج فکر نکردی؟
ملا پاسخ داد:
- چرا یکبار به این فکر افتادم. در دوران جوانی ام، تصمیم گرفتم تا نمونه یک زن کامل را پیدا کنم. به همین خاطر صحراها و بیابان ها را پشت سر گذاشته و به شهر دمشق رسیدم و با زنی آشنا شدم که بی نهایت روحانی مسلک و زیبا بود؛ اما چیزی راجع به مسائل این دنیا نمی دانست. به سفر خود ادامه دادم و به اصفهان رفتم. با زنی آشنا شدم که قلمرو دنیای ماده و روح را می شناخت، اما زیبا نبود. در اینصورت تصمیم گرفتم تا به شهر قاهره بروم و در آنجا بود که با دختر جوان بسیار زیبا و مذهبی و آشنای با حقایق این جهان مادی آشنا شدم.
- پس چرا با او ازدواج نکردی؟
- آه، ای دوست من! بدبختانه او نیز به دنبال بک مرد کامل می گشت.
شهر و ارتش
بر اساس افسانه های اساطیری، روزی ژاندارک بر سر راهش به شهر پواتیه همراه با ارتشش در میان جاده به پسربچه برخورد کرد که در حال بازی با خاک و مقداری چوب خشک بود.
ژاندارک از آن پسربچه پرسید:
- در حال چه کاری هستی؟
و پسرک پاسخ داد:
- مگر نمی بینید؟ این یک شهر است که من ساخته ام.
- بسیار خوب، حالا لطفاً از میان راه به کنار برو که من و مردانم باید از اینجا عبور کنیم.
پسرک خشمگین از جای خود بلند شده و در مقابل ژاندارک استاده و گفت:
- یک شهر هرگز از جای خود تکان نمی خورد. یک ارتش می تواند آن را نابود کند، اما شهر به جایی نمی رود.
در اینجا بود که ژاندارک به خاطر اراده و اعتماد به نفس آن کودک لبخندی زده و به مردانش دستور داد تا از جاده خارج شده و آن عمارت و ساختمان ها را دور بزنند.
ژاندارک از آن پسربچه پرسید:
- در حال چه کاری هستی؟
و پسرک پاسخ داد:
- مگر نمی بینید؟ این یک شهر است که من ساخته ام.
- بسیار خوب، حالا لطفاً از میان راه به کنار برو که من و مردانم باید از اینجا عبور کنیم.
پسرک خشمگین از جای خود بلند شده و در مقابل ژاندارک استاده و گفت:
- یک شهر هرگز از جای خود تکان نمی خورد. یک ارتش می تواند آن را نابود کند، اما شهر به جایی نمی رود.
در اینجا بود که ژاندارک به خاطر اراده و اعتماد به نفس آن کودک لبخندی زده و به مردانش دستور داد تا از جاده خارج شده و آن عمارت و ساختمان ها را دور بزنند.
Subscribe to:
Posts (Atom)