مطالب این وبلاگ برای آرشیو خود من تهیه شده اما ترجیح دادم آن را برای عموم قابل دسترس کنم شاید شما دوست عزیز هم از این مطالب استفاده کنید.

Sunday, December 13, 2009

سرباز معلول

داستان درباره سربازي است که پس از جنگ ويتنام مي خواست به خانه خود بازگردد.

سرباز قبل از اين که به خانه برسد، از نيويورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:« پدر و مادر عزيزم، جنگ تمام شده و من مي خواهم به خانه بازگردم، ولي خواهشي از شما دارم. رفيقي دارم که مي خواهم او را با خود به خانه بياورم.»

پدر و مادر او در پاسخ گفتند:« ما با کمال ميل مشتاقيم که او را ببينيم.»

پسر ادامه داد:« ولي موضوعي است که بايد در مورد او بدانيد، او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يک دست و يک پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد و من مي خواهم که اجازه دهيد او با ما زندگي کند.»

پدرش گفت:« پسر عزيزم، متأسفيم که اين مشکل براي دوست تو بوجود آمده است. ما کمک مي کنيم تا او جايي براي زندگي در شهر پيدا کند.»

پسر گفت:« نه، من مي خواهم که او در منزل ما زندگي کند.»

آنها در جواب گفتند:« نه، فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و اجازه نمي دهيم او آرامش زندگي ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردي و او را فراموش کني.»

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او ديگر چيزي نشنيدند.

چند روز بعد پليس نيويورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از يک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشي هستند.

پدر و مادر آشفته و سراسيمه به طرف نيويورک پرواز کردند و براي شناسايي جسد پسرشان به پزشکي قانوني مراجعه کردند. با ديدن جسد، قلب پدر و مادر از حرکت ايستاد. پسر آنها يک دست و پا داشت!

No comments: