مطالب این وبلاگ برای آرشیو خود من تهیه شده اما ترجیح دادم آن را برای عموم قابل دسترس کنم شاید شما دوست عزیز هم از این مطالب استفاده کنید.

Sunday, December 13, 2009

کوه نورد

کوه نوردي تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمي ديد.

همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قله که پايش ليز خورد و در حالي که سقوط مي کرد از کوه پرت شد و فقط لکه هاي سياه در مقابل چشمانش مي ديد.احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود گرفت و فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.

در لحظه ي سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند..(خدايا کمکم کن).

ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد:ازمن چه مي خواهي؟. . .اي خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داري که مي توانم تو را نجات دهم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داري طناب دور کمرت را پاره کن . . . [يک لحظه سکوت] . . .و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد. گروه نجات مي روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست ها يش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.

No comments: