کوه نوردي تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمي ديد.
همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قله که پايش ليز خورد و در حالي که سقوط مي کرد از کوه پرت شد و فقط لکه هاي سياه در مقابل چشمانش مي ديد.احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود گرفت و فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.
در لحظه ي سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند..(خدايا کمکم کن).
ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد:ازمن چه مي خواهي؟. . .اي خدا نجاتم بده! . . . واقعا باور داري که مي توانم تو را نجات دهم؟ . . . البته باور دارم. . . اگر باور داري طناب دور کمرت را پاره کن . . . [يک لحظه سکوت] . . .و مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد. گروه نجات مي روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست ها يش محکم طناب را گرفته بود. و او کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.
Sunday, December 13, 2009
Subscribe to:
Post Comments (Atom)
No comments:
Post a Comment