مطالب این وبلاگ برای آرشیو خود من تهیه شده اما ترجیح دادم آن را برای عموم قابل دسترس کنم شاید شما دوست عزیز هم از این مطالب استفاده کنید.

Wednesday, December 9, 2009

داستان پدر و فرزند

مرد دیر وقت،خسته ازکار به خانه برگشت.
دم در پسر 5 ساله اش را دید که در انتظار او بود:
سلام بابا!یک سوال از شما بپرسم؟
بله حتما چه سوالی؟
بابا! شما برای هرساعت کارچقدر پول میگیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدونم.
اگر باید بدونی بسیارخوب می گم: 20 دلار!
پسر کوچک درحالی که سرش پائین بود آه کشید بعد به مرد نگاه کرد و گفت: میشه به من 10 دلار قرض بدهی؟
مرد عصبانی شد و گفت: من هر روز سخت کار می کنم الانم پولی برای خریدن اسباب بازی مزخرف ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسرکوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده شاید واقعا چیزی بوده که اوبرای خریدنش به 10دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
خوابی پسرم؟
نه پدر، بیدارم.
من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کردم امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هام رو سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا
بعد دستش را زیر بالش برد و از اون زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد
مرد وقتی دید پسرکوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو جواب داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم
می تونم یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟
من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم.

No comments: